إجتناب
Kanalga Telegram’da o‘tish
208
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-130 kun
Postlar arxiv
کاغذ و قلم خود را گم کرده بودم. صادق باشم؟دیگر توان و حال نوشتنی در من نمانده بود. آنهمه نوشتم چه کسی خواند؟چه کسی اهمیت داد؟هرکس در غم و اندوه خود غرق شدهاست و یاد غمِ آبی من نمیکند.
من به روح آبی خود بازگشتم در مدت زمان کوتاهی. دلتنگش بودم. دوباره تنها شده بود، اینبار فکر نمیکرد در مردابی گیر کرده باشد. درست است! عوض شده بود افکاراتی که در گذشته داشت اما اینبار در چاهی عمیق بود با این حال که افکار روشنی هم در پس ذهنش داشت باز هم در آن چاه عمیق امیدی برای نجاتش باقی مانده بود.
اگر میفهمید اینها تماما گول زدن خودش است چه؟اگر میفهمید این بازی زمانه است چهکاری انجام میداد؟صبرش تمام میشد؟ناامید؟ نمیدانم.
یه اتفاقهایی تو زندگی هست که آدمیزاد باید تجربه کنه تا یسری چیزها ملکه ذهنش بشه، اینکه همیشه نباید ببخشی، همه نباید باهات راحت باشن، همیشه نباید لطفهات رو وظیفه ببینی و 'همیشه نباید صد خودت رو واسه آدمی بذاری ک حتی صفر خودش رو واست نمیذاره.
از یجایی به بعد باید وایسی خودت رو از دور تماشا کنی،
همونقدر ک تو مراقب همهچیز هستی، بقیه هم باهات همینن؟ همونقدر ک تو برای همه خوب میخوای، بقيه هم برای تو خوب میخوان؟ همونقدر ک دلت نمیاد کسی رو ناراحت کنی، بقیه هم نگران رفتارهاشون با تو هستن؟
وقتی دچار فروپاشی روانی میشی و کنترل همچی از دستت خارج میشه، بقیه نمیان ببینن چیشد ک به این نقطه رسیدی و خودشون چیکار کردن باهات، فقط اون افسار گسیختگی و بهم ریختگی و عصبانیتت رو میبینن و سرزنشت میکنن.
