آسمان✨ فاطمه یاوری
Kanalga Telegram’da o‘tish
من تهی پیمانه بودم سرکشیدم خویش را @Fa7te7me
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
269
Obunachilar
+124 soatlar
-27 kun
-230 kun
Postlar arxiv
شیوا شیوا شیوا
دخمل قشنگم
(شیوای دیگری هم دارم. اونم عشقمه دیگه بزرگ شده و رفته خارجه، گفتم بگم یهو نشنوه دلش بشکنه، شک کنه فراموش شده، شوکه بشه و شاکی)
نوشتی: وبینار حافظ
نوشتم: فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
وبینار زمزمهی عشق حافظ، آغاز شد
گفتی: غزل مورد علاقهام و علت نام کانالم:
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و...
گفتم: چه تفاهمی
(پیش ازین در ایستگاه رقص هم به تفاهماتی رسیده بودیم.)
چه شیرین از خودشیرینیهای حافظ برای پادشاهان گفتی و داستان آشنایی و عشقت به او شنیدنیست.
در جلسات بعد، ما هی میگوییم: دوباره دوباره
فالی گرفتی و خواندمش
میدونید که دوستان خوندن حافظ جون، چالش برای خیلیهامون.
شکر از پسش برآمدم که اگر پیش و پس و اشتباهم میشد هم باز شکرش واجب.
خب برای همین سهشنبهها ساعت شش و سی جمع میشیم دور شیوا.
بقیشُ نمیگم که بچهها خودشون بیان و بشنون.
فقط اینُ بگم که حتی داستان ساعت شش و سی سهشنبهها هم، خوشمزه است
اصلاً ترکیب حافظ و شیوا، یک ترکیب برنده است و تمام.
✍ آسمان شیدای شیوا
#حافظ_شیراز
دلتنگی
گاهی دلتنگ میشوم برای اویی که مدام دلتنگش بودم، به گمانم پیشرفت بزرگیست. نه؟ و شاید پسرفت، بستگی دارد از چه زاویهای بنگرم. نکند این طور که پیش میرود روزی برای دلتنگی، دلتنگ شوم؟
✍ آسمان
آبستن نومکتوبی رقصانیم
چند شبیست رقصنگاشتههایی به دنیایم چشمک میزنند. چشم و دلم روشن به طراوت واژه واژههای رقصانشان. چه دلخوشم به سال واژهام که «زیبایی» است و گویا جمعی زیبا، آبستن نومکتوبی رقصانیم. در آستانهی بهار، میزاییمش.🦋
فهرست مادران:
فرشته برگی
زهره رسولی
زهرا شفق
آیدا رئیسی
لعیا بهادری
نازنین محمدی
شیوا کاظمی
فاطمه یاوری
ادامه دارد...
#رقص #رقص_نگاشته
ایستگاه رقص سیام 💃
درود دوستان عزیزم
به لطف مدرسهی نویسندگی عزیزم، ایستگاه رقص نوزدهم پس از ۶۸ روز وقفه، برگزار و ادامه پیدا کرد. امشب در ایستگاه رقص سیام با هم همراه خواهیم شد. در یازده ایستگاهی که گذشت، اتفاقات مبارکی رقم خورد. در موردش خواهم نوشت.
برنامهی این هفته:
یکشنبه و چهارشنبه ساعت ۲۰
جمعه ساعت ۱۹
اگر مایل هستید با ما همراه شوید. با دوربین باز یا بسته هر کدام که انتخاب شماست. لطفاً به من پیام دهید.
سپاسگزارم 🕊
🦋 بیاننامه ایستگاه رقص 🦋
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
#رقص #ایستگاه_رقص #زاد_شاد
درود بر شما
از سال ۸۹ میشناسمتان، به دعوت دوستی به پارک ساعی آمدم، ماه رمضان بود و...
از فروردین ۹۰ با دورهی حضوری سایههای شخصیتی رسماً دانشجویتان شدم. تا کنون چندین دورهی حضوری و غیرحضوری گذراندهام. مادر دوستداشتنیتان را بارها دیدهام. روزی که کتابی برایمان میخواندید و ایشان شما را در حین خواندن، بوسیدند و شما همانطور ادامه دادید؛ پررنگترین خاطرهام از ایشان است. پدر گرامیتان را نیز یک یا دو بار دیدهام و با ایشان صحبت هم کردهام. دوستان بسیاری هم به شما معرفی کردم. اینها را گفتم که بگویم تازه نشناختمتان و احترام زیادی هم برایتان قائل هستم.
از شما دعوت میکنم به پرسشی که در این یادداشت
https://t.me/Fatemeh7Aseman/396
نوشتهام پاسخ دهید. سپاسگزارم🙏
✍ فاطمه یاوری
#پرسش
شکر
شکر که امسال
وارد بهشت و خارج و سرانجام، فارغ از هر خوب و زشت شدم
شکر که امسال
شاعر و عاشق و فارق و عاقل و بالغ و غرق می ناب حال و فارغ از فردای خام و سرنوشت شدم
✍ آسمان سال چهار
پرسش در پاسخ:
آیا من نیز هدیهی حضورم را ربوده یا میربایم از آغوشی ناب و رفیقی باب؟!
آری، آن آغوش گرم و پذیرا همین «آن» است که با پرسه در دیروز و فردا حضورت را از او و او را از حضورت دریغ کردی.
میسپارم این آموزه را در یادم. یادش را در دلم زنده ولی حالم را در یادش حل، هرگز
✍ پاسخ آسمان
پیشکش
آغوشت، آرام تن و جانم
کاش، نمیربودیاش از برم
پریشان و دل ریش این پرسشم:
پیشکش را مگر پس از گشودن و پوشیدن پس میکشند؟!
✍ آسمان پرسش
پرسشگری
شاید پرستش، پرسش است و یا پرسش، پرستش. به هر روی، به باور من، پرستیدن پرسش، بیش و پیش از هر پرستیدنی، شایستهی ستایش است و آغاز آفرینش.
✍آسمان پرسشگر
به یاد و با سپاس بسیار از الههی پرسشگری، الهه علیزادهی زیبا و نازنین و مدرسهی پرسشگریاش که با وبیکارهای هر روزش، بهارم را از شکوفههای پرسش و شگفتی سرشار کرد.
#پرسش
🔥 شعله
نازیبا زمانهایست، زمانی که هیچ، شعلهی شعری در نهان و زبانم، زبانه نکشد.
✍ آسمان
#شعر
درود به دوستان عزیزم
این یادداشت پریروزم بود که هنوز اینترنت وصل نشده بود😇
دوستتون دارم🩵
اینترنت نابرابر
امروز چهارم خرداد سال پنج با یک پروکسی داخلی تلگرام که دوستی برایم فرستاد، تلگرامم باز شد. پرسشی دارم.
کسانی که اینترنت، این ابتداییترین نیاز بشر امروز که ماهیتش ارتباط مردم کل جهان است را با قیمتهای گزاف یا با رانت میخرند در حقیقت چه کار میکنند؟
فرض کنید یک استخر آب حق آب و حیات یک شهر با هزار شهروند است. قیمت کلش ۱۰۰۰ دلار است. یعنی هر شهروند با پرداخت یک دلار میتواند سهم آبش را بخرد. حاکم شهر قیمت آن را به ازای هر شهروند به ۱۰۰ دلار تغییر میدهد. ۱۰ شهروند میخرند و ۹۹۰ شهروند از تشنگی میمیرند.
حاکم به هزار دلارش رسیده و آب از آب برایش تکان نخورده.
قاتل آن ۹۹۰ شهروند کیست؟ حاکم یا آن ۱۰ شهروند؟
حق آب و نفس ما را با قیمت گزاف و رانت میخرید و به خودمان صدقه میدهید؟ نوع صدقه دادن هم متفاوت است، با پادکست و مشاوره و... به هر حال همیشه کارهایی که از ریشه مشکل دارند زیر پوششی شیک، پنهان میشوند.
جمعه قانع شدم که با یکی از همین صدقهها حداقل، گوشیام را آپدیت کنم، هیچ پیامی هم باز نکردم و نمیکنم. من ایرانم و اگر دوستی از لطف و مهر بسیارش بخواهد حال مرا بپرسد، میتواند شمارهام را به اقوامش در ایران بدهد و از این طریق از حال هم جویا شویم. این پروکسی تصادفی باز شد و معلوم نیست دیگر کی باز شود که بخواهد پیامی بین ما رد و بدل گردد. شنبه از درد این صدقه و این شرایط، به قول سحر فرهادی عزیزم، بیست کیلو اشک ریختم.
حق مادری که همهی فرزندانش خارج از کشورند و سه ماه است تنها با پیامکهای چند هفته یک بار و تماسهای کوتاه عهد نبود اینترنت، دلش را خوش میکند و کوشش برای حفظ روحیهاش را با چه چیزی میتوانیم جبران کنیم؟؟؟؟!!!!!!
ما آدمیم و آنها آدمکش؟؟؟؟!!!!!
شرایط اینترنت باعث شد، بعضیها را بیش از پیش بشناسم. خوشحالم که به جمعی تعلق دارم که حق آب و نفس دیگران را نخوردیم تا به حیات خودمان ادامه دهیم (گرچه هیچ صد در صدی وجود ندارد) و آگاهم که این شانس من بوده و خودم را تافتهی جدا بافتهای از دیگران نمیدانم و با کمی شرایط متفاوت احتمالاً من هم جزیی از آنها میشدم که اکنون از سمتی دیگر، فرصت نگاه کردن به من دیگرم را یافتهام.
بینهایت قدردان شاهین کلانتری و مدرسه نویسندگی هستم که از نخستین روز در کنار ما بودند بدون حتی یک روز تعطیلی با وبینارهای رایگان نویسندهساز، با اتاقهای اسکایروم که جمعهای کوچکمان حفظ شود و...به جمع اصیل و با شرافتمان افتخار میکنم.
هرگز در زندگیم استفادهی کثیف از پول و رانت را تا این اندازه لمس نکرده بودم.
برای نوشتنم در آسمان و همراهانم، برای یار غارم مهرسا که یک ماه پیش، زمانی که با مادر عزیزش تماس گرفتم داشتند تلفنی صحبت میکردند و صدای هم را از دور دورها شنیدیم و ذوق کردیم، برای پریا که تنها دوستی است که پیامکی امکان گفتگو داریم، شیوا، مرجانها، درّه، منصوره، فرزانه، نهضت، نگار، حدیث، ارغوان، میترا رستگاران، مریم معتمدی راد که یک روز وصل شد به اسکای روم و چت کردیم و.... دلتنگم. ولی این زندان و درسهایش، ارزش این دلتنگی را داشته و دارد.
به امید روزی که همهی ما آزادی و آزادگی و برابری را درون خودمان زندگی کنیم.
✍ آسمان دربند و رها
#یادداشت_روزانه
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟
#حافظ_شیراز
فرگشت نوارهای بیبالی که از خوشحالی بال درآوردند تا از خنده رودهبر نشوند
بالها نقش حیاتی دارند و هر چه بیبال، بییار و زندگی بدون آن دشوار.
همیشه جلوی کلاس مینشستیم. چون معلمها همهی حواسشان به لژنشینان بود و این سیاست جلونشینی برای ما بسیار جواب میداد. تنها یک روز رفتیم لژ که همه میخواستند اخراجمان کنند. البته با وجود فهیمه که نمایندهی کلاس بود و با اقتدار در چشمان معلم نگاه میکرد و میگفت: «خانم ما نخندیدیم» و آنقدر محکم میگفت که دبیر بیچاره به خودش شک میکرد، شاید هم محترمانه باور میکرد؛ خطر رفع شد و از فردایش برگشتیم به همان جلوی خودمان.
فهیمه نمایندهای بود که نه تنها ما را از اخراج نجات میداد بلکه مسئولیتهای خطیرتری را نیز به عهده داشت. داستان یکی از آنها است از این قرار...
روزی روزگاری آموزگاری به ناچار
با نوار بیبال، درس میداد بسی دشوار
ناگاه آن بی پر و بال، سُر خورد و
پیدا شد سرش از پاچهی شلوار و
آن سه تفنگدار
فهیمه و لیلا و فاطمهی خندهنگهندار
نگاهی به هم کردند و غش کردند و
با دقت، رصد کردند
عبور این بلای بی پر و بال
که سرانجام افتاد بر کف و امّا نه آنچنان خونبار
القصه
آموزگار بی نوای بینوار
به رویش نیاورد و درس داد تا پایان کار
شاید با شرم بسیار...
زنگ خورد و نقش مبصر میشود آشکار
برداشت نوار را با یک کاغذ آچهار
و انداخت در سطل آشغال
و شاید که بال نوار
پس از این ماجرا گشته پدیدار
دعا بر جان آن بانو، باید کرد بسیار
الهی هر کجا هستی تن و جانت سلامت باد و هرگز، نشی بیمار
که سی سالیست با یادت بسی دلها شود شاد...
✍ آسمان زنده
پینوشت:
فاطمهی قصه، هنوز خنده نگهندار است و عاشق سبک زندگی پایدار.
میداند نوارهای بهداشتی سلولزی، چه بالدار چه بی بال، هستند بلای جان جانوران بیشمار.
پس در چهار پنج سال گذشته، ۹۹ درصد از پدهای پارچهای استفاده کرده و به تازگی گاهی از فنجان قاعدگی که آبی رنگ است و مارکدار.
با این اقدام، طبق نظر مردمان زمین دوستدار، پرندگانی با بالهای واقعی، بیشتر و شادتر پرواز میکنند بر فراز آسمان، استوار🕊
پس از تولید کمپوست از زبالههای تر آشپزخانه، این دومین اقدامش است در مسیر سبک زندگی پایدار و به گمانش، یادگاریست ماندگار 🦋
#کاپ_قاعدگی #پد_پارچهای #لعل_صبر
#من_از_زباله_تر_خاک_می_سازم #خنده
