آسمان✨ فاطمه یاوری
Kanalga Telegram’da o‘tish
من تهی پیمانه بودم سرکشیدم خویش را @Fa7te7me
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
269
Obunachilar
+224 soatlar
-37 kun
-430 kun
Postlar arxiv
.
جان جانان
جانا، تلفیق هنر لادن جان و ساجده جان، چه جان جانانی ساخته.
در این مکتوب، بسی عشق میبینم و عشق
پس، عشقبازانه مینوشمش...
آیا عشق، همان زیبایی است یا زیبایی، همان عشق، همان شعر؟
نوش نگاه و جانتان، جانمان🍷
🔸 چقدر دلم خواست دفتر شعر منم تصویردار و خوشگل موشگل بشه😉 🥰
#شعر #نقاشی #لعل_صبر
.
همسفران عزیزم در ایستگاه رقص
در این چهل و هفت ایستگاه، بسیار از دوستانم شنیدم که فراموش کردند. درخواستم ازتون اینه که برای ایستگاه رقص آلارم بگذارید، کمتر از چهل ثانیه طول میکشه.
درخواستم را می پذیرید؟
Repost from سرزبان | مهارت پرسشگری
امروز وبیکار داریم باقلواااا
چگونه در زندگی واقعیت را تشخیص دهیم؟
مرور و جمعبندی کارگاهکهای دو ماه اخیر وبیکار معماری تفکر دربارهی مسئلهی واقعیت و زبان
✨🌻✨
ساعت ۱۹
لینک زیر:
https://www.skyroom.online/ch/elahehalizade/memaritafakor
به امید دیداررررر.💖😀
ورود برای همه رایگان و آزاد است.
ایستگاه رقص چهل و هفتم 🦋
۱۸:۳۰ امروز
زادروز نیلا جان را با موزیکهای انتخابیش جشن میگیریم. 🎂
#ایستگاه_رقص #زاد_شاد
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
درود دوستان عزیزم
با توجه به تغییرات ساعت وبیکار الههجان علیزاده و با توجه به نظر چند تن از دوستان همراه
برنامهی هفتگی جدید ایستگاه رقص:
یکشنبهها، چهارشنبهها، جمعهها
ساعت ۱۸:۳۰
۱. گرم کردن با ویدئوی مربی ۸ دقیقه
۲. جشن زادروزها و... معمولا با دو موزیک
۳. سرد کردن ۵ دقیقه
اگر مایل هستید با ما همراه شوید. با دوربین باز یا بسته هر کدام که انتخاب شماست. لطفاً به من پیام دهید.
سپاسگزارم 🕊
🦋 بیاننامه ایستگاه رقص 🦋
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
#رقص #ایستگاه_رقص #زاد_شاد
۶
۱ ۲ ۳ ۴ ۵دوشنبهها با تننامهام همهی توجهم را به کاسهی زانوهایم میسپارم، زانوهای همیشه همراهم. زانوی راستم: هنوز هجده سالت نشده بود که دردم گرفت دکتر یوسفیان، پیرمردی که عاشق چهره و آن لپهای گرد و بامزهاش بودی. گفت رماتیسم خفیفه و پنیسیلین تجویز کرد. کلاس تکواندو را متوقف کردی، آن روزها کمر سبز داشتی و هشت سال بعد، باز برگشتی و کمر آبی هم گرفتی. کوهپیمایی را تازه آغاز و گمان نمیکردی آسیبی برایت داشته باشد. استدلالت این بود که رماتیسم بیماری خون است و با پنیسیلین در حال درمان. خب بچه جان، مفصلم ملتهب بود و تو میدویدی و عین خیالت نبود. به جایی رسید که آموزش رانندگی هم رها کردی، حتی خم شدنم پشت فرمان، آزار دهنده بود. دیگر اثری از رماتیسم نبود و مهرداد مستحفظ جوان و متخصص زانو، عکس رادیولوژی را دید و گفت غضروفم باریکتر از حد طبیعی است. آمپول ویتامین دسه و ورزش انقباض و انبساط زانو، شدند همیشه همراهم و زانوبند نیز سالها پشت و پناهم؛ در کوهنوردی و ورزشهای سالهای سالت. فاطمه: نمیدانم چگونه قدردان این همه صبوری و همراهیت باشم. زانوهایم: یادت هست با اتابک و مسعود و گروه کوهنوردی بابل که سودابه سرپرستش بود، در پیچهای جنگلی و برفی کوههای هراز سر میخوردید، مثل کارتون بلفی و لیلیبیت بچگیهایت؟ البته در آن لحظههای سر خوردن و بلفی و لیلیبیتی برفی، ما استراحت میکردیم؛ بیشتر باید از نشیمنگاه و کمرت ممنون باشی برای خلق آن لحظههایت. فاطمه: آنقدر آتش میسوزاندم که پسرهای کوهنوردی و گشت و گذار دانشگاه میگفتند: «خدا به داد شوهرت برسد.» به گمانم، خدا شنید و پیش پیش هنوز دادش نرسیده، کال کال چید. زانوهایم: کارآموزی یک بودی در کارخانهی سایپا، واحد برنامهریزی تولید، هنوز پایت به کارخانه باز نشده، رفتی در مورد تیم کوهنوردیشان پرس و جو کردی و تنها خانم از کارخانه برای کوهنوردی دو روزهی لجور اراک و الوند همدان وارد اتوبوس شدی. همه آقا بودند. تا یکی از کوهنوردان با همسرش وارد شد، آخیش یک خانوم و یک خانم کوهنورد دیگر نیز از دوستان سرپرست تیم آمد و کنارت نشست. مهربان بود و سپید پوش. فاطمه: چه قدرت بدنی داشتم و چه جسارتی در صخره نوردی ... زانوهایم: هنوز صدای همنوردها در گوشمان است، چهار پنج نفرشان در مسیر با سرپرست، بازیگوشی و صخره نوردی میکردند و تو به دنبالشان، میگفتند: آقای.... اوووومد و سرپرست میگفت: « ما جهنم هم برویم، میآید» میرفتی و پس از دو روز هیچ خستگی نداشتیم. اتوبوس نگه داشت برای شام و تابی پیدا کردی و خندان و تابان. یکی از حرفهایها گفت: از همین حالا کارت کوهنورد حرفهای را به تو میدهند. نمیدانستی چیست ولی خندانتر و تابانتر شدی. تنگه واشیها و کوههای جنگلی جاده هراز که در نخستین سفر به بابل آرزویش را داشتی و خیلی زود با پرس و جو در شهر و پیدا کردن انجمن کوهنوردی در لحظهی آرزویت گام برداشتی. و اسکی که برایت پر از شگفتی بود و بهشتی. فاطمه: خودتان خوب میدانید که آن تصاویر ناب و خاطرات، هنوز به من نیرو و نشاط هدیه میکنند و رضایت، این احساس کمیاب بشریت. در همان سالها و شاید پس از آن بود به مامان تاج گفتم: «مامان چرا بعضی از دخترها دوست دارند پسر باشند؟! من هیچ وقت همچین احساسی نداشتم.» گوهرتاج: « برای این که تو، تو زندگیت هر کاری دلت خواسته کردی و میکنی.» پاسخ قانع کنندهای بود. من حتی اول دبستان، تنهایی به مدرسه رفتم، خواهر بزرگترم میگفت: من وقتی میخواستم به تولدی بروم یک هفته زودتر به مامان میگفتم بعد مامان با بابا صحبت میکرد تا راضی شود و اجازه دهد. اما من، همان اول ابتدایی یک روز به خانه آمدم و گفتم: مامان یک مدادرنگی چیزی داریم؟ میخوام برم تولد دوستم. مامان هم مدادرنگی چیزی را پیدا کرد و من فقط اطلاع میدادم، اجازه گرفتن در مرامم نبود و بابا و مامان هم در پذیرش و تسلیم. هنوز باغچهی پر از گلهای محمدی آن دوستی که نامش زهرا و فامیلش محمدی و دستش در دو سه سالگی در چرخ گوشت رفته بود و باقالی پخته و گلپری که خوردیم در جانم است. حالا انگار آن کودک، فرزندم و با یاد انگشتانش اشک پر میشود در چشمم. ادامه دارد...
روز گفتار ۲۵
عمو جغد شاخ دار
روز گفتار، تمرین گفتگویی کاملاً بداهه است. بدون سلام و درود و آداب معمول، مانند آزادنویسی شاید نه به آن رهایی😉
Repost from سرزبان | مهارت پرسشگری
چی بگه آدم آخه؟🥲
سلام به روی ماهتون. 🥹✨💖✨
ادارهی برق برنامهی قطعیش با برنامهی ما ظاهراً دچار تداخل شده.
از فردا امید به خدا وبیکارهای معماری تفکر ساعت ۲۰-۱۹ برگزار میشه.😃✨💖✨
به امید دیدار روی ماهتون. ✨💖✨
باز هم ممنون و قدردانم لطف شیما صادقی نازنینم که زحمت تمام اطلاعرسانی رو کشید. مبینا ملائی دوستداشتنی و سارا چگنی و تمام شما عزیزای دلم.
قدرتون رو میدونم و بوستدوستتون میدارم. 🥹✨💖✨
لینکمون هم که:
https://www.skyroom.online/ch/elahehalizade/memaritafakor
.
ایستگاه رقص چهل و پنجم 🦋
امشب ۱۹:۳۰
#ایستگاه_رقص #با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
