روح هزاران زن در یک بدن
Kanalga Telegram’da o‘tish
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
235
Obunachilar
+224 soatlar
+47 kun
-230 kun
Postlar arxiv
Repost from راه بیدار
اعدام فقط قتلِ حکومتی یک انسان نیست؛
حکومت با طناب دار، ترس پخش میکند. میخواهد مردم قبلِ هر حرف و اعتراضی، مرگ را یادشان بیاید.
توی این وضعیتِ خفه و پر از سرکوب، شاید کمپینها و کانونهای «نه به اعدام» نتوانند همهچیز را عوض کنند؛ اما یک کار مهم از دستشان برمیآید:
اینکه نگذارند اعدام، عادی شود.
اینکه اسمِ آدمها فراموش نشود.
اینکه خانوادهها حس نکنند تنها ماندهاند.
اینکه جامعه یادش بماند پشتِ هر حکم، یک زندگی بوده، نه فقط یک اسم روی کاغذ.
گاهی همین چند صدا، همین چند نفر که سکوت نمیکنند، میتواند هزینهی اعدام را برای حکومت بالا ببرد. استبداد، بیشتر از هرچیز از فراموش نکردن میترسد.
«#نه_به_اعدام» شاید نتواند همه را نجات بدهد؛
اما دستکم نمیگذارد مرگ خبرِ عادی هرروز شود.
@NameshunraSedaBezan
با یک قلب سنگین از احساساتی که شاید همیشه دور ریختمشون و الان دوباره به سقف قلبم خیره شدن، شب بخیر…
انگشت هایم استخوان های نازکیاند که قلم را در دست میگیرند، روی صفحه عریان و بی دفاع، کلمات را میدوانند، جوهر از رگ هایم بالا میآید تا لکه های نور پشت پلک هایم در مردابِ خواب فرو نروند و چند کلاغ کوری که در دخمه نمورِ سینه ام به دیوار نوک میزنند از سقوط نجات پیدا کنند.
مینویسم بیش از آنکه تاریکی به شکل کلاغی کور از گلویم بالا بیاید،مرا ببلعد و به سکوتی بی نام بسپارد .
حا
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست
می بده تا دهمت آگهی از سر قضا
که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
کمر کوه کم است از کمر مور این جا
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست
به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست
جان فدای دهنش باد که در باغ نظر
چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست
حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست
حافظ، ۲۵ اردیبهشت
خزید توی خودش و احساس کرد یه تیکه دور افتاده و خاک خورده از جهانه...
هیچ رو بغل کرد اما وزنش انقدر زیاد شد که کم کم توی خودش فرو رفت و بعد احساس میکرد داره به زیر خاک کشیده میشه...
چرا امشب انقدر با همه چیز بیگانست
انگار همه چیز سر جاشه اما به اون وصل نمیشه..
حا
به چشم های تو بیخود نشست و سخت گریست
و پرید توی میدان مین و شکست تابلوی ایست
گذشت درگذشت و درآمیخت با طناب
خزید توی خودش با گونه های خیس از آب
نگاه کرد و هیچ را در آغوش خود فشرد
و پوزخند زد به زندگی و عاشقانه مرد
به بوسه هایی که بوی زخم می دادند
به زخم های چرک کرده که در یادند
به یاد تو از در و دیوار طعنه خوردن
به بوف کور کز کرده در تن من
به موریانگی و جان کندن در این چوب
به بی صدا گریه کردنِ این مرد مصلوب
