اسقاط کافه خیارات
Kanalga Telegram’da o‘tish
تکههایی معمولی از یک ذهن و زندگی غیرمعمولی
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
257
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+37 kun
+4730 kun
Postlar arxiv
اینهایی که اخیراً -بدون تاثیر از جو و وضع موجود:)- خیلی متفکرانه(!) و باتعمق(!) و مطالعه(!) از اسلام برگشتهاند، بیشترشان یک روزی به من میگفتند تندرو و وهابی و سلفی و افراطی؛ و گریبان را برای چیزهایی خیلی پایینتر و نازلتر از چیزهایی الان دارند بهش فحش میدهند پاره میکردند(چیزهایی که بعضاً حتی دین نبود و بدعت بود و خرافات و جفنگیات و چون آن موقع من دلبخواهشان رفتار نکرده و حرف نمیزدم رویم اسم میگذاشتند و الان باز چون خوشایندشان نیستم یک چیز دیگر بهم میگویند).
این را سالها پیش زدم و میخواستم با کتابهای امام ابن ابی دنیا درمورد تزکیه شروع کنم و مطالب منتخب و کوتاه را بیاورم؛ انشاءالله این رمضان:
@zademosafer
این را داشته باشید رفقا؛ آپدیت اخیر streak با پریود خانمها هم تناسبسازی شده و رابط کاربری و همه چیزش پیشرفت کرده و بسیاری تفاسیر به بسیاری زبانها و ترجمهی واژه به واژه و هزارتا ویژگی دیگر دارد که عالی است.
من بخشهایی از تفسیر طبری و سِعدی و بغوی را با همین خواندهام و به گسترش دایرهی لغات عربیام و قدرت و روانی خواندن کُردی و انگلیسیام هم کمک کرده.
خوشحالم که من دهدوازده سال پیش هم از شبکهی کلمه خوشم نمیآمد و آن موقع هم سمت درست تاریخ ایستاده بودم.
من به سوم و هفته و چهلم اعتقادی ندارم ولی درعین حال معتقدم احترام خون های بیگناه باید نگاه داشته شود فارغ از هر روز و تاریخی که بگذرد.
امیدوارم جوانان وطنم از آنهایی که ماندهاند شغل خوب، پول، حس احترام و قدرت تشکیل خانواده و امید به آینده را تجربه کنند چون چیزی بدیهی که همیشه هست و دغدغههای دیگر داشته باشند.
دوران تینیجری سریالی میدیدم به نام خاطرات خونآشام، بخشی از ماجرا راجع به رابطه بین دوبرادر خونآشام و یک دختر به نام النا بود که اوایل داستان النا عاشق استفن یکی از برادرهاست و من قسمت به قسمت را با صعوبت و خریدن دیویدیاش میدیدم ولی باز میدیدم و تا قسمت ۱۰۰ و خوردهای پیش رفتم که داستان به جایی رسید که انگار قرار بود ورق برگردد و النا عاشق دیمن یعنی آن یکی برادر شود...
گفتم مگر این کارگردان و نویسندهی بیناموس مرا چه گیر آوردهاند که برای جذابیت فیلم اینجوری احساساتم را به بازی میگیرندو بعد از ۱۰۰ و خوردهای قسمت دیگر حتی یک قسمت هم ندیدم و بیناموسی و خوکصفتی را برنتابیدم و خِلط ریختم روی دیدن ادامهی فیلم.
ضمناً امروز به اندازهی سه ماه اینستاگرام دیدم، من تا قبل از امروز فقط سه یا چهار فیلم از فیلمهای کشتهشدگان دیده بودم ولی امروز خودم را تکهپاره کردم🖤
راستی یک چیز دیگر این که انگار ریپلی پیام کانال در پیوی به مشکل خورده و مجبور شدم وفق سابق فروارد و سپس ریپلی کنم.
بالاخره برادر جواب داد.
پن۱: برادرتان چون مردمی است جویای حال ما از هرطیفی بودند و لحن و شیوهی هرکدام یک جور بود و لزوماً چندان با خودم قرابت نداشتند:)
پن۲: چون ایشان از مابهتران پرومیوم است پسزمینهی چت اختصاصی خودش را دارد و اگر جزو معدود افرادی باشید که میشناسیدش میتوانید حدس بزنید کیست:)
ضمناً تقلب هم نیست، پشت نیمهی پایینی که باید بریده شود نوشتهام و قبل از شروع آزمون کاغذ را نصف کردم و این تکه را انداختم سطل آشغال.
من کل عمرم را در شهر بزرگ شده و گذراندهام و فکر نکنم دو یا سه بار بیشتر رنگ روستای پدریم را دیده باشم و از آخرین بار هم لااقل ۱۵سال میگذرد، این که خیلی وقت ها خودم را با لفظ "*دهاتی" معرفی کرده و میشناسانم نه به این دلیل که واقعا روستایی باشم، به این دلیل است که به خیلی از این ادا و اصولهای این پفیوزهایی که به زور میخواهند بکنند تو حلقم و بعنوان عرف جا بیندازند دهنکجی کنم و بگویم اگر این که شمایید تمدن و مدنیت است من ترجیح میدهم روستایی و بدوی باشم و به این دست پتیارگیها تن ندهم.
*دهات و دهاتی لفظی عامیانه اند که از "ات" برای جمع بستن کلمهای غیرعربی درشان استفاده شده و جمعی اشتباه ولی متداول است.
Repost from اسقاط کافه خیارات
چیزی وجود دارد به نام "نجابت و معصومیت"؛ وقتی بیامان خودش را آماج آنچه گرچه در جامعه مرسوم است اما نزد وجدانش مقبول نیست قرار میدهد دارد همهی آن چه را از این دو داشته محو و نابود میکند.
کمی که میگذرد قبحی برایش نمانده و به خود گذشته به دیده تحقیر مینگرد که چه بند و گسیلهایی که بیهوده بر خودم بسته بودم...
بیشتر که میگذرد در مییابد معنایش همان چارچوبهایی بود که آن ها را بند میپنداشت و به راستی الان است که در بند و محبوس است نه آن موقع.
عدهی آدمهایی که من نمیشناسمشان ولی آنها مرا میشناسند و جزو مخاطبینشانم ترسناک بود.
