uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

اسقاط کافه خیارات

اسقاط کافه خیارات

Kanalga Telegram’da o‘tish

تکه‌هایی معمولی از یک ذهن و زندگی غیرمعمولی

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
261
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+37 kun
+4930 kun
Postlar arxiv
بعد از ظهر یکی از روزهایی هاست که کوله بر پشت از مدرسه برمیگردم و هنوز دوران ابتدایی است و وارد دبیرستان هم نشده‌ام؛ آن موقع ها اخبار ورزشی شبکه‌ی سه جای دوازده و چهل و پنج، ۱۳ و ۱۵ پخش می‌شد و هنوز علی دایی سرمربی تیم ملی بود، راجر فدرر و رافائل نادال در اوج و دو قطب تنیس جهان بودند و هنوز جوکوویچ دوست نداشتنی نیامده بود که گند بزند به رقابت این دو، کریستیانو لباس سرخ منچستر را به تن داشت و به رئال نرفته بود و من را از خودش برای چهار پنج سال متنفر نکرده بود،سر الکس فرگوسن هنوز سرمربی یونایتد بود و فوتبال هنوز برای من تمام نشده بود، مورینیو با اینتر در قله بود و احمدی نژاد برای ملت قمپز در میکرد و همان اوان و حول و حوش ماجرای ۸۸ و ساندیس هایش بود و دی وی دی آمده بود روی بورس و چیز خفنی بود که میشد باهاش جای این که یک فیلم را روی دو دیسک ببینی چندتا فیلم را توی یک دی‌وی‌دی جا کرد و جومونگ و یوسف پیامبر و در چشم باد پخش می‌شد و دلار حدود هزار تومان بود و مموتی کبیر دادن یارانه‌ نقدی را می‌خواست شروع کند یا شروع کرده بود و الخ از همان موقع و هزارتا اتفاق دیگری که قبل و پشت‌بندش افتاد همیشه یک نفر پای ثابت خبرهای سیزده و پانزده (و بعدها دوازده و چهل و پنج ) بود و هر از چند گاهی توی یک مسابقه پینگ‌پنگ(یا به قولی تنیس روی میز) تا یک مرحله‌ بازی و رقابت های آسیایی و جهانی بالا میرفت ولی هیچ وقت یادم نمی‌آید یک موفقیت نسبی به دست آورده باشد و اوج کارش اگر حافظه‌ام بهم خیانت نکند رسیدن به نیمه‌نهایی یکی از آن انبوه رقابت ها بود و دهه ها گذشت و دولت ها عوض شدند و آرژانتین و مسی و تراکتور و تاتنهام و قهرمان شدند و من که طفلی بیش نبودم الان پیرمردی زهوار در رفته‌ام ولی همچنان نوشاد به راهش ادامه می‌دهد و کم نمی‌آورد و ول نمی‌کند. این روزها از همیشه بیشتر فکر می‌کنم نوشادم خسته و بی‌دستاورد ولی پیگیر و کنه و دست برندار!

نوشاد عالمیان را می‌شناسید؟

زندگی من همچون نوشاد عالمیان است، دهه‌هاست دارم تلاش می‌کنم اما به جایی نمی‌رسم.

خیلی وقت‌ها برای برخی سوال پیش می‌آید و یا اصلا فرض می‌گیرند که من طلبه بوده‌ام که بسیاری از اصطلاحات و نکات را می‌دانم. واقعیتش در تمام مدت عمرم نه تنها دنبالش نرفته‌ام بلکه قصدش را هم نداشته‌ام، هر چیز یاد گرفته‌ام از دو منبع بوده: دروسی که که اساتید در ۱‐تلگرام و ۲‐یوتوب گذاشته‌اند. برای برخی فقط به تدریس اکتفا کردم و برای برخی دیگر پی‌دی‌اف کتاب را هم خوانده‌ام و برای برخیشان و علی‌الخصوص دوسه سال اخیر یا کتاب موردنظر را خریده‌ام یا پرینت گرفته‌ام و همزمان با تدریس پیش رفته‌ام. هیچ منهج و اصول و چارچوب مشخصی هم نداشته‌ام و همین‌طور یلخی و قضاقورتکی از هر دری سخنی و ناخنکی به هر علم و کتابی زده‌ام و پیش رفته‌ام و خیلی وقت‌ها خیلی چیزها را نصفه‌نیمه رها کرده‌ام و این علمی که من به دست آورده‌ام -اگر بشود اسمش را علم گذاشت- به تار مویی هم بند نیست و خداوکیلی خودم هیچ اعتباری برایش قائل نیستم و فقط یک چیزکی دستم را گرفته و بیشتر از همان "چیزک" نیست. همه‌ی این ها گذشت تا امسال استادی که از سال‌ها پیش دنبالش می‌کردم دوره‌ای برگزار کرد... پیش از آن که در مورد دوره حرف بزنم در مورد ایشان بگویم که به نظر خودم مرتب‌ترین و اصولی‌ترین کسی است که در این مسیر دیده‌ام و اهل اعتدال است و به دور از ارجاء و خارجیگری است و در عین حال با حال و هوای نسل جدید آشناست و با ابزار ارتباطی جدید به خوبی کار می‌کند و ازش برای اعلان کارش استفاده می‌کند و جانب تزکیه را نیز در خُلق و رفتارش و همچنین بخش بزرگی از دروسی که ارائه داده نگاه داشته است... ایشان استاد مروان الکردی است و دوره‌ی ایشان از تابستان امسال به نام "پەیمانگەی جابان" شروع شد و مدرس هر کتابی که تدریس می‌کند یا خودش نوشته یا اگر خودش مولف نیست جزو کتب مقبول و مشهور نزد اهل علم است که از چند قرن پیش نوشته شده و ایشان به خود مولف سند متصل دارد. فقط نکته‌اش این است که زبان دوره کردی است و تنها به درد کسانی که کردزبانند می‌خورد. جدای از بحث معرفی دوره‌ی مزبور باید بگویم من هیچ وقت "طلبه" به معنای این که بروم توی حجره و حوزه درس بخوانم نبوده و نخواسته‌ام بشوم، اما جوان "طالب علم"ی که دوست داشته جزئیات و فروع دینش را بداند و ازش سر دربیاورد و این را تکلیف و وظیفه‌ای دانسته که نخواسته ازش شانه خالی کند بوده‌ام و این بُعد زندگی و شخصیتم برایم محبوب و دوست‌داشتنی است و از این که آن طور که باید نتوانستم این مسیر را بروم شرمنده‌ام.

چندسال پیش هراپ قرآنی که دانلود می‌کردم و چیز خوبی از آب در می‌آمد بعد از چند مدت فیلتر می‌شد و قابلیت دانلود صوت‌های قاریان را از دست می‌داد، اخیراً اپ مکتبةالشاملة هم همین بلا سرش آمد که البته بعد از یک مدت درست شد. واقعا نمی‌دانم چه مشکلی در قرآن وجود دارد که باید فیلتر شود؟! یعنی چون از کشور دیگری غیر از ماست حتما باید کنار رود و فیلتر شود؟ مکتبةالشاملة کتب ردیه زیاد دارد ولی بیشترش کتب فقهی است که برای استناد و کار علمی نیاز می‌شود...

چند شب پیش داشتیم توی حیاط بازی می‌کردیم و کار به جایی رسید که گفتند توی هر تیمی بروی خیلی قوی‌است و تو تنها باش و ما سه نفر هم روبروت. آقا جایتان خالی، دریبل می‌زدم چه دریبل‌هایی و چه لایی‌های نازی و سه نفری هم حریفم نبودند و جگرم حال می‌آمد و مثل چی دنبال توپ می‌دویدم و انگار اسقاط ده‌ساله‌ام و و انگار نه انگار که اگر زود زن می‌گرفتم الان با پسرم داشتم اینجوری فوتبال بازی می‌کردم... خلاصه‌ که اگر دیدید یک نفر دارد با کت‌ و شلوار وسط بچه‌ها فوتبال بازی می‌کند اولاً تعجب نکنید؛ ثانیاً بدانید که آن منم:)

اسقاط کافه خیارات قبلا فقط برای من یک کانال بود که حرف‌هایم را تویش بزنم ولی از وقتی که آن یک نفر من را "اسقاط جان" صدا کرد برایم واجد شخصیت شد و لحن و حرف و زبان خاص خودش را پیدا کرد که با کلام معمولی و همیشگی‌ام متفاوت است.

جداً و بی‌شوخی به شدت بیمار شده‌ام و اسقاطتان درحال سقوط است و تکانم بریده شده. لطفاً دعا کنید که خدا بهم صبر و شفا دهد. خداو
جداً و بی‌شوخی به شدت بیمار شده‌ام و اسقاطتان درحال سقوط است و تکانم بریده شده. لطفاً دعا کنید که خدا بهم صبر و شفا دهد. خداوند جزای خیر و اجر نصیبتان کند.

من این را خیلی دوست دارم.
فَأَشهَدُ عِندَ اللَهِ أَنّي أُحِبُّها فَهَذا لَها عِندي فَما عِندَها لِيا قَضى اللَهُ بِالمَعروفِ مِنها لِغَيرِنا وَبِالشَوقِ مِنّي وَالغَرامِ قَضى لَيا وَإِنَّ الَّذي أَمَّلتُ يا أُمَّ مالِكٍ أَشابَ فُوَيدي وَاِستَهانَ فُؤادَيا
t.me/esghat_k

رفتم توی اتاق و دیدم چندنفر بچه‌سال نزد قاضی نشسته‌اند و تعجب کردم که چه خبر است و از مدیر دفتر که پرسیدم، گفت آقای قاضی در یکی از دانشگاه‌ها مدرس است و این‌ها شاگردان جناب قاضی‌اند که آمده‌اند دادگاه کیفری را از نزدیک ببینند و برگشته به قاضی گفته: "خوباشم سوا کردی آوردی این جا حاج‌آقا!" بعدش باز رفتم تو و نشسته بودم که قاضی داشت تلفنی حرف می‌زد و از لهجه‌‌اش فهمیدم ترک است و بعد از تماس شروع کردم به ترکی حرف زدن و دست بر قضا معلوم شد همه‌ی آن "خوب‌های سواشده" هم ترک هستند و خود آقای قاضی هم این را همان جا فهمید و باز هم باعث شد آن اصل همیشگی شهر تهران را در جلسه یادآوری کنم که اصل بر این است که همه ترک‌اند مگر این که خلافش ثابت شود! قضیه‌ی حضور دانشجویان هم از این قرار بود که گویا درسی به دروس وزارت علوم اضافه شده به نام "کارآموزی قضایی" که البته در همه‌ی دانشگاه‌ها ارائه نشده و حضور این‌ها هم به خاطر درس مذکوربود و هر دفعه چندنفرشان می‌آیند محیط دادگاه را از نزدیک لمس کنند.

رحیم !Joined Telegram وقتی توی کارخانه ۳شیفت چرخشی کار می‌کردم یک مینی‌بوس قدیمی به عنوان سرویس داشتیم که ظهرها از دور میدان ما را به مقصد کارخانه می‌رساند و اغلب اوقات همان راننده در برگشت شیفت شب که میشد ساعت حوالی۷ صبح و تا می‌رسیدیم میشد۸:۳۰ این بار با پراید مارا به میدان برمی‌گرداند؛ روم به دیوار، چشمتان روز بد نبیند "زندگی سگی" به معنی کلمه بود. خودِ کار سخت نبود، این سخت بود که هر سه شیفت عوض می‌شد و من تنها زندگی می‌کردم و باید وقتی می‌رسیدم خانه برای خودم غذا درست می‌کردم، به نظافت خانه می‌رسیدم و خیر سرم درس هم می‌خواندم! تا می‌آمدم به این شیفت عادت کنم شیفت عوض می‌شد و تا به این یکی می‌خواستم عادت کنم می‌رفت روی شیفت بعد و قس علی‌هذا... شیفت شبش از ساعت ۱۱شب بود تا ۷ صبح؛ منی که به خواب شبم حساسم انگار چوب توی آستینم بود تا تمام می‌شد و اینطوری بود که عملا از ۹ توی سرویس بودی و صبحم ۸:۳ خانه بودی و... راننده ‌مینی‌بوس، آقارحیم هم داستان خودش را داشت و اعصاب و دندان برایش نمانده بود تا یکی از کارگرها در را سفت و محکم می‌بست فحش‌ها بود که روانه می‌کرد و چفت و بستی هم نداشت دهانش لاکردار و من هم یک بار بی‌نصیب نماندم... من آن‌قدر از آن دوران و کثافت حولش خاطره‌ی بد دارم که چشمم به آن مینی‌بوس‌ها می‌افتد حس ناخوشایندی جانم را فرامی‌گیرد. بعد از این‌ همه مدت نصف‌شبی دوباره آن روزگار منحوس با پیوستن رحیم به تلگرام و عکس پروفایلی از ماشین کذایی برایم تداعی شد.

دارم دوباره تاریخ فلسفه‌ی راسل را می‌خوانم و در مقدمه‌ی کتاب به آن جا رسیده‌ام که می‌گوید انسان متمدن رنج حال را به خاطر لذت
دارم دوباره تاریخ فلسفه‌ی راسل را می‌خوانم و در مقدمه‌ی کتاب به آن جا رسیده‌ام که می‌گوید انسان متمدن رنج حال را به خاطر لذت آینده تحمل می‌کند. شاید به خاطر خوش‌بینی قرن نوزده و بیستمی راسل است که اینجوری می‌گوید ولی اگر حرفش درست باشد الان انسان متمدنی در جهان وجود نداردچرا که دیگر همه(از غرب و آمریکا تا شرق و چین و باقی عالم) دارند آینده‌ی نسل‌های آتی (وحتی همین ده بیست سال آینده خودشان) را به خوشی و حفظ وضع موجود می‌فروشند. یا آن که همان عینک خوش‌بینی است و دارد اشتباه می‌کند و تمدن دارد همه چیز را قورت داده و یک‌لقمه می‌کند و گند می‌زند به حال و آینده اقلیم، اینکه بی‌آبی دنیا را فراگرفته و جنگل‌ها دارند نابود می‌شوند و انواع گونه‌ها منقرض می‌شوند و خیلی وقت است اقلیم و طبیعت به چُخ عظمی رفته و هیچ کاریش هم نمی‌شود کرد، همه از دستاورد(=تپه‌)های همین تمدنی  است که دارد خودش را حلق‌آویز می‌کند.

خیلی اتفاقی که داشتم مخاطبینم را چک می‌کردم فهمیدم یک بنده خدایی بعد از شش‌هفت سال بالاخره ما را از بلاک درآورده:) سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟!

Repost from فاز
من واقعا هروقت اسم محمد قاضی میاد این ترجمه یادم میاد: ‏What thy beauty raised up, thy deeds have laid low ‏آن‌چه جمال تو رشته بود، اعمال تو پنبه کرد. ‏کتاب دون‌کیشوت ترجمه محمد قاضی. «خانم مترجم» 𝕏 👉 @Xlinguistics

دوستم داشت حرف پدرش را برایم نقل میکرد که گفته بود:
من قمه و چاقوکشی کرده‌ام، توی انواع دعوا و مرافعه گیر کرده‌ام، در مواد و مشروب غرق شده‌ام، زندانی شده‌ام و قرض بالا آورده‌ام؛ ولی هیچ کدام این‌ها مرا نشکست و از هم ناپاشند و پشتم را نشکست مگر وقتی زنم طلاق گرفت!
آسیبی که یک مونث می‌تواند به مرد بزند بمب نمی‌زند و بالعکس برای زن هم همین است، جدایی و فراق رسم زندگانی‌است و همان‌طور که زندگی خودش همیشگی نیست آدم‌هایش هم همیشگی نیستند و عن‌قریب‌ است هر آن بروند؛ امیدوارم آدمی نصیبتان شود که در افتراق و جدایی نیز حرمت و ادب نگاه‌دارد و بدل نشود به کوه و بخورد وسط کمرتان!

امروز به دانشکده‌ی کذایی رفتم و بله هنوز هم برقرار است اما رونق سابق را ندارد.
+1
امروز به دانشکده‌ی کذایی رفتم و بله هنوز هم برقرار است اما رونق سابق را ندارد.

فراموش می‌شوی؛ گویی هیچ‌گاه صاحب کمد شماره ۵۸ دانشکده نبوده‌ای!

راستی امروز من را هم بازی دادند:)