My opinions
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
📈 Telegram kanali My opinions analitikasi
My opinions (@opinionwave) kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 14 563 obunachidan iborat bo'lib, Boshqa toifasida -o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 14 563 obunachiga ega bo‘ldi.
11 Sentabr, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 15 104 ga, so‘nggi 24 soatda esa 6 573 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 2.25% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 3.13% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 344 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 479 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 3 ta reaksiya keladi.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Kanal uchun tavsif kiritilmagan.
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 12 Sentabr, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Boshqa toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
14 563
Obunachilar
+6 57324 soatlar
+14 5617 kun
+15 10430 kun
Postlar arxiv
14 587
آمریکا دارد رابطه میان «کنش نظامی ایران» و «هزینه اقتصادی ایران» را رسمی میکند.
سنتکام بعد از شلیک موشکهای سپاه به دو شناور نیروی دریایی آمریکا، سه نفتکش ایرانی را هدف گرفت؛ دو نفتکش را از کار انداخت و یک نفتکش خالی را منهدم کرد. برد کوپر هم منطق این اقدام را تقریباً به شکل یک فرمول بیان کرد: «اگر به دو کشتی ما شلیک کنید، سه کشتی شما را میزنیم» و حتی تهدید کرد در صورت لزوم ناوگان نفتی محدود و در معرض ایران را نابود خواهد کرد. نکته اصلی خودِ عدد دو و سه نیست؛ مهم این است که واشنگتن دارد قاعده تنبیه نامتقارن میسازد: پاسخ به یک اقدام نظامی الزاماً در همان حوزه نظامی داده نمیشود، بلکه در حوزهای وارد میشود که برای ادامه جنگ حساستر است؛ درآمد و ظرفیت صادرات نفت. اینجا بازدارندگی از مدل کلاسیک «اگر نیروی من را بزنی، نیروی تو را میزنم» فاصله میگیرد و به چیزی نزدیک میشود که در ادبیات اجبار میتوان آن را تحمیل هزینه میانحوزهای دانست؛ یعنی موشک با موشک پاسخ داده نمیشود، بلکه موشک میتواند با حذف یک دارایی اقتصادی پاسخ بگیرد. انتخاب نفتکش هم تصادفی نیست. آمریکا از آوریل محاصره دریایی بنادر ایران را اجرا کرده و تا ماه مه اعلام کرده بود ۱۰۰ کشتی را تغییر مسیر داده است؛ بنابراین حمله امروز را بهتر است نه یک اقدام منفرد، بلکه مرحله خشنتر همان راهبرد فشار بر اتصال ایران به اقتصاد خارجی دید.
مسئله خطرناکتر برای تهران اما تغییر آستانههاست. تا وقتی زیرساخت و شبکه صادرات نفت عملاً خارج از مبادله مستقیم ضربات باقی میماند، یک مرز ضمنی وجود داشت؛ امروز آمریکا نهفقط از آن مرز عبور کرده، بلکه فرمانده سنتکام علناً اعلام کرده که ادامه حملات میتواند کل ناوگان نفتی را وارد مجموعه اهداف کند. یکی از نفتکشها نیز در نزدیکی خارک هدف قرار گرفته؛ جزیرهای که پیش از جنگ حدود ۹۰ درصد صادرات نفت خام ایران از آن عبور میکرد.
این دقیقاً همان نقطهای است که مسئله «اعتبار بازدارندگی» پیچیده میشود: اگر ایران برای جلوگیری از تشدید بزرگتر پاسخ محدود بدهد، آمریکا ممکن است نتیجه بگیرد که میتواند تنبیه اقتصادی را یک پله دیگر بالا ببرد؛ اگر ایران برای متوقفکردن این روند پاسخ بسیار بزرگ بدهد، خودش به واشنگتن امکان میدهد دامنه اهداف اقتصادی را بازتر کند. بنابراین بازی دیگر فقط بازدارندگی از حمله نیست؛ تبدیل شده به رقابت بر سر اینکه چه کسی میتواند «نردبان تشدید» را طوری طراحی کند که طرف مقابل در هر پله انتخاب بدتری داشته باشد. مهمترین بخش حرف کوپر هم شاید تهدید به نابودی نفتکشها نباشد؛ مهمتر این است که آمریکا برای اولینبار دارد نسبت پاسخ را به زبان ساده و قابل پیشبینی تعریف میکند: هر ضربه، ضربهای پرهزینهتر خواهد داشت. اگر این قاعده در چند دور بعدی واقعاً اجرا شود، واشنگتن در حال ساختن چیزی فراتر از یک تهدید است؛ دارد برای جنگ یک «تعرفه تنبیهی» تعیین میکند. و از اینجا سؤال اصلی برای تهران این است که آیا میتواند پاسخی پیدا کند که هزینه ادامه فشار را برای آمریکا بالا ببرد، بدون آنکه همان پاسخ بهانه و مشروعیت عملیاتی لازم برای انتقال جنگ از نفتکشها به خودِ زیرساخت انرژی ایران را فراهم کند؟ این همان دوگانهای است که با هر دور درگیری، خروج از آن گرانتر میشود.
🔗 Opinion Wave
14 587
در سیاست، اعتمادبهنفس رهبر زمانی اهمیت پیدا میکند که جملهاش فقط جمله نباشد و پشت آن سابقهای از تصمیم و عمل وجود داشته باشد.
نتانیاهو اخیراً درباره ایران تقریباً همین منطق را به نمایش گذاشت: چرا ایران به کشورهای مختلف منطقه حمله میکند اما اسرائیل را مستقیماً هدف قرار نمیدهد؟ پاسخ خودش این بود که تهران میداند در صورت حمله، «ضربهای عظیم» دریافت خواهد کرد.
او در همان مصاحبه حتی از این هم جلوتر رفت و گفت امنیت و موجودیت اسرائیل «موضوع مذاکره نیست» و برای اثبات حرفش به عملیاتهای قبلی در رفح، لبنان و حملات به ایران اشاره کرد.
نکتهی جالب اینجا خود نتانیاهو نیست؛ یک الگوی قدیمی در رهبری سیاسی است: رهبر تلاش میکند میان «آنچه میگوید» و «آنچه دشمن فکر میکند حاضر است انجام دهد» فاصله را به حداقل برساند.
وینستون چرچیل در ژوئن ۱۹۴۰، وقتی موقعیت بریتانیا اصلاً مطلوب نبود، نگفت امیدواریم بتوانیم مقاومت کنیم؛ گفت در ساحلها، فرودگاهها، خیابانها و تپهها خواهیم جنگید و «هرگز تسلیم نخواهیم شد»
شارل دوگل هم نمونهی عجیبتری بود؛ در زمانی که فرانسه شکست خورده و دولت ویشی شکل گرفته بود، خودش را نمایندهی «فرانسه واقعی» میدانست و چهار سال بعد در پاریس آزادشده با همان قطعیت گفت: «پاریس تحقیر شد، شکسته شد، به شهادت رسید، اما آزاد شد.»
جان اف. کندی در اوج جنگ سرد همین زبان را در مقیاسی جهانی به کار گرفت: آمریکا برای بقای آزادی حاضر است «هر قیمتی بپردازد و هر باری را تحمل کند»؛ اما بلافاصله یک جملهی مهمتر هم داشت: «هرگز از ترس مذاکره نکنیم، اما هرگز از مذاکره نترسیم.» یعنی نمایش اراده قرار نبود جای دیپلماسی را بگیرد؛ قرار بود موقعیت مذاکره را تقویت کند.
وجه مشترک این رهبران لزوماً ایدئولوژی، اخلاق یا حتی موفقیت سیاسیشان نبود؛ چیزی که آنها را به هم شبیه میکند تلاش برای ساختن «اعتبار» بود. در نظریه بازدارندگی، تهدید زمانی کار میکند که طرف مقابل هم توان اجرای آن را ببیند و هم ارادهی استفاده از آن توان را باور کند.
داشتن صدها موشک، لشکر یا جنگنده بهتنهایی کافی نیست؛ دشمن باید تصور کند در لحظهی لازم واقعاً دستور استفاده از آنها صادر خواهد شد. به همین دلیل سابقهی رفتاری رهبر خودش تبدیل به بخشی از قدرت ملی میشود. وقتی چند بار گفتهای «انجام میدهم» و بعد واقعاً انجام دادهای، جملهی بعدی دیگر صرفاً یک سخنرانی نیست؛ بخشی از محاسبات ریسک طرف مقابل میشود.
نتانیاهو دقیقاً میخواهد چنین تصویری از خودش بسازد: اینکه پشت عبارت «تا زمانی که من نخستوزیر هستم» یک شخص قرار ندارد، بلکه یک سابقهی تصمیمگیری قرار گرفته است.
البته تاریخ روی دیگر این مدل رهبری را هم نشان داده: اعتمادبهنفس اگر از توان واقعی و محاسبهی هزینه جدا شود، خیلی سریع از «اعتبار بازدارندگی» به «اعتمادبهنفس کاذب» تبدیل میشود. مرز میان چرچیلِ ۱۹۴۰ و رهبرانی که با اطمینان کشورشان را وارد فاجعه کردند، دقیقاً همینجاست؛ آیا واقعیت میدان در نهایت حرف او را تأیید میکند یا نه.
🔗 Opinion Wave
14 587
از کمپدیوید تا امروز
با گذشت نزدیک به نیم قرن، شاید مهمترین معیار موفقیت توافق بسیار ساده باشد: مصر و اسرائیل از ۱۹۷۹ تاکنون دوباره با یکدیگر وارد جنگ مستقیم نشدهاند. حتی در دورههایی که افکار عمومی مصر شدیداً علیه سیاستهای اسرائیل بوده، روابط سیاسی دو کشور سرد شده یا جنگهای غزه فشار عظیمی بر قاهره وارد کرده، معماری امنیتی ایجادشده پس از کمپدیوید فرو نریخته است. این همان چیزی است که گاهی از آن بهعنوان «صلح سرد» یاد میشود: نه آشتی اجتماعی عمیق و نه پایان اختلافات سیاسی، بلکه تثبیت این انتظار که اختلافات دیگر از طریق جنگ میان دو دولت حل نخواهند شد. اهمیت آن برای نظریه روابط بینالملل نیز همین است؛ صلح الزاماً به معنای دوستی نیست. گاهی موفقترین توافقها آنهایی هستند که ساختار انگیزهها را چنان تغییر میدهند که جنگ دیگر گزینه عقلانی اصلی دو طرف نباشد.
کمپدیوید چگونه منطق دیپلماسی خاورمیانه را تغییر داد؟
میراث دیگر کمپدیوید ایجاد یک الگو بود: صلح فراگیر الزاماً نباید یکباره حاصل شود؛ میتوان بازیگران را جداگانه از منازعه خارج کرد. بعدها پیمان صلح اردن و اسرائیل در ۱۹۹۴ و سپس موج عادیسازی روابط برخی کشورهای عربی با اسرائیل در دهههای بعد، هرچند در شرایط و با انگیزههای متفاوت، نشان دادند که روابط اعراب و اسرائیل دیگر الزاماً تابع حل قبلی مسئله فلسطین نیست. این دقیقاً همان تحول ساختاری بود که کمپدیوید آغاز کرده بود: حرکت از منطق «صلح همه با همه» به «توافق دولت با دولت». مزیت این مدل آن است که حل یک منازعه را گروگان حل تمام منازعات منطقه نمیکند؛ ضعفش این است که ممکن است یک مسئله مرکزی مانند فلسطین را برای دههها بدون راهحل باقی بگذارد.
درس کمپدیوید
کمپدیوید در نهایت نمونه بسیار خوبی از تفاوت میان حل منازعه و مدیریت منازعه است. در سطح مصر و اسرائیل، توافق به شکل قابلتوجهی موفق بود: سرزمین بازگردانده شد، مرز تثبیت شد، روابط رسمی برقرار شد و جنگ میان دو کشور متوقف ماند. اما در سطح کل منازعه عربی–اسرائیلی و بهخصوص مسئله فلسطین، توافق نتوانست ریشههای منازعه را از بین ببرد. بنابراین شاید دقیقترین ارزیابی تاریخی این باشد که کمپدیوید خاورمیانه را صلحآمیز نکرد؛ معماری جنگ در خاورمیانه را تغییر داد. مصر را از مهمترین جبهه نظامی علیه اسرائیل خارج کرد، امنیت اسرائیل را در جبهه جنوبی افزایش داد، نفوذ آمریکا بر مصر را گسترش داد و دیپلماسی دوجانبه را جایگزین بخشی از منطق تقابل جمعی عربی کرد؛ اما مسئله فلسطین را به نسلهای بعد منتقل کرد. همین دوگانگی است که باعث میشود ۵ سپتامبر ۱۹۷۸ یکی از نقاط عطف نظم سیاسی خاورمیانه معاصر باشد.
بخش سوم و پایانی
🔗 Opinion Wave
14 587
بهای سیاسی سادات
این چرخش برای سادات بدون هزینه نبود. بخش بزرگی از جهان عرب معتقد بود مصر مهمترین اهرم فشار جمعی اعراب علیه اسرائیل را بدون حل مسئله فلسطین کنار گذاشته است. مصر با واکنش شدید دولتهای عربی روبهرو شد و تلاش آمریکا برای جلب حمایت عربستان، اردن و دیگر کشورهای عربی از چارچوب کمپدیوید نیز موفقیت چندانی نداشت. از این منظر، سادات عملاً منافع ملی مصر را از پروژه گستردهتر پانعربی جدا کرد: سینا بازگردانده شد و احتمال جنگ مصر با اسرائیل کاهش یافت، اما مسئله فلسطین باقی ماند. این تصمیم از منظر سیاست خارجی نمونه مهمی از تقدم منطق مصلحت دولت بر تعهدات ایدئولوژیک و هویتی منطقهای است. سادات سه سال بعد، در اکتبر ۱۹۸۱، توسط اسلامگرایان افراطی مصری ترور شد؛ هرچند تقلیل علل ترور او صرفاً به کمپدیوید سادهسازی است، صلح با اسرائیل یکی از مهمترین زمینههای دشمنی سیاسی با او بود.
موفقیت بزرگ و شکست بزرگ کمپدیوید
تناقض تاریخی کمپدیوید همینجاست: صلح میان مصر و اسرائیل دوام آورد، اما پروژه صلح جامع عربی–اسرائیلی شکست خورد. چارچوب کمپدیوید برای کرانه باختری و غزه یک دوره انتقالی پنجساله و ترتیبات خودگردانی را مطرح میکرد، اما اختلافات مصر و اسرائیل درباره معنای واقعی خودگردانی، شهرکها، وضعیت سرزمینها و مسئله اورشلیم حل نشد؛ فلسطینیان نیز در مذاکرات حضور نداشتند و روند بعدی خودگردانی به بنبست رسید. حتی اسناد وزارت خارجه آمریکا دوره پایانی تلاشهای دولت کارتر را با واژه «Stalemate»؛ بنبست توصیف میکنند. به بیان دیگر، کمپدیوید توانست منازعهای را که ساختاری عربی–اسرائیلی داشت به مجموعهای از پروندههای دوجانبه تبدیل کند، اما نتوانست هسته فلسطینی منازعه را حل کند.
بخش دوم
🔗 Opinion Wave
14 587
۵ سپتامبر ۱۹۷۸ — آغاز مذاکرات کمپدیوید
وقتی انور سادات، مناخیم بگین و جیمی کارتر در ۵ سپتامبر ۱۹۷۸ وارد کمپدیوید شدند، مسئله فقط پایاندادن به خصومت مصر و اسرائیل نبود؛ مذاکراتی آغاز شده بود که در نهایت ساختار منازعه عربی–اسرائیلی و توازن قدرت خاورمیانه را تغییر داد. مصر تا آن زمان مهمترین قدرت نظامی عربی در رویارویی با اسرائیل بود و جنگهای ۱۹۴۸، ۱۹۵۶، ۱۹۶۷ و ۱۹۷۳ نشان داده بودند که بدون مشارکت مصر تصور یک جنگ بزرگ عربی علیه اسرائیل دشوار است. سادات اما بعد از جنگ ۱۹۷۳ به این جمعبندی رسیده بود که بازپسگیری کامل سینا و خروج از چرخه جنگ از مسیر نظامی بسیار پرهزینه است؛ همزمان اقتصاد مصر تحت فشار بود و قاهره بهتدریج از اتحاد شوروی فاصله میگرفت و به آمریکا نزدیک میشد. سفر تاریخی سادات به اورشلیم در نوامبر ۱۹۷۷ این تغییر جهت را علنی کرد، اما مذاکرات مستقیم مصر و اسرائیل خیلی زود به بنبست رسید. کارتر در تابستان ۱۹۷۸ تصمیم گرفت شخصاً مداخله کند و رهبران دو کشور را به اقامتگاه ریاستجمهوری کمپدیوید در مریلند دعوت کرد. مذاکرات از ۵ تا ۱۷ سپتامبر، یعنی سیزده روز، ادامه پیدا کرد و آنقدر اختلاف میان سادات و بگین شدید بود که مذاکرات سهجانبه عملاً قابل ادامه نبود؛ کارتر و تیم آمریکایی ناچار شدند بخش بزرگی از فرایند را با دیپلماسی رفتوبرگشتی میان دو هیئت پیش ببرند. مسئله سینا، شهرکهای اسرائیلی، ترتیبات امنیتی، کرانه باختری، غزه و آینده فلسطینیان بارها مذاکرات را تا مرز فروپاشی برد. در نهایت دو چارچوب جداگانه شکل گرفت: یکی برای صلح مصر و اسرائیل و دیگری برای ایجاد ترتیباتی درباره کرانه باختری و غزه و نوعی خودگردانی فلسطینی. همین تفکیک بعدها یکی از مهمترین تناقضهای کمپدیوید شد: بخش دولتبهدولت توافق موفق شد، اما بخش فلسطینی آن عملاً به نتیجه نرسید.
معامله بزرگ؛ زمین در برابر صلح
هسته موفقیت کمپدیوید یک معامله نسبتاً روشن بود: اسرائیل سینا را پس میدهد و مصر اسرائیل را میپذیرد. مذاکرات کمپدیوید بلافاصله معاهده صلح تولید نکرد؛ شش ماه مذاکره دشوار دیگر لازم بود تا سرانجام در ۲۶ مارس ۱۹۷۹ مصر و اسرائیل پیمان صلح را در واشنگتن امضا کنند. اسرائیل متعهد شد نیروها و شهرکهای خود را از سینا خارج کند و مصر نیز روابط عادی سیاسی و اقتصادی با اسرائیل برقرار کرد. ترتیبات امنیتی ویژهای نیز برای سینا طراحی شد تا بازگشت این سرزمین به مصر همزمان با کاهش احتمال تبدیل دوباره آن به جبهه جنگ باشد. از منظر نظریه روابط بینالملل، این یکی از نمونههای کلاسیک«زمین در برابر صلح» شد: قلمرو اشغالشده در مقابل شناسایی، عادیسازی و تضمین امنیتی مبادله شد. آمریکا نیز فقط میانجی نبود؛ به بخشی از ساختار حفظ توافق تبدیل شد و تعهدات امنیتی و اقتصادی گستردهای در قبال دو طرف پذیرفت.
پیامد بزرگتر؛ مصر از معادله جنگ خارج شد
اما اثر ژئوپلیتیکی کمپدیوید بسیار بزرگتر از بازگشت سینا بود. بزرگترین کشور عربی و مهمترین ارتش عربی از ائتلاف جنگ با اسرائیل خارج شد. از این پس احتمال شکلگیری جنگی شبیه ۱۹۶۷ یا ۱۹۷۳ که در آن چند ارتش عربی همزمان اسرائیل را در چند جبهه درگیر کنند، بهشدت کاهش یافت. اسرائیل دیگر مجبور نبود همان سطح از تهدید یک جنگ متعارف بزرگ در جبهه جنوبی را در محاسبات خود وارد کند و مصر نیز توانست منابع خود را از رقابت دائمی نظامی با اسرائیل دور کند. همزمان آمریکا جای شوروی را بهعنوان شریک خارجی اصلی مصر گرفت و قاهره به یکی از ستونهای نظم منطقهای تحت رهبری واشنگتن تبدیل شد. بنابراین کمپدیوید فقط یک «توافق صلح» نبود؛ نوعی بازآرایی اتحادها نیز بود که یکی از مهمترین کشورهای خاورمیانه را از مدار مسکو به مدار واشنگتن منتقل و موقعیت آمریکا را در منطقه تقویت کرد. اسناد رسمی سیاست خارجی آمریکا نیز نشان میدهند که پس از توافق، حفظ ثبات مصر، روابط امنیتی با قاهره و تأمین نیازهای نظامی آن به بخش مهمی از سیاست منطقهای واشنگتن تبدیل شد.
بخش اول
🔗 Opinion Wave
14 587
درگیری وقتی وارد فاز خطرناکتری میشود که طرف مقابل دیگر فقط توان نظامی را هدف نگیرد و آرامآرام سراغ چیزهایی برود که ادامه جنگ و حتی ادامه زندگی اقتصادی کشور به آنها وابسته است. نفت دقیقاً در همین دسته قرار میگیرد. نزدیکشدن حملات به نفتکشها و نقاط حساس صادراتی مثل خارک را میشود نشانهای از تغییر محاسبه طرف مقابل دانست؛ یعنی این تصور در حال شکلگیری است که میتوان فشار را از میدان نظامی به شریان اقتصادی منتقل کرد، بدون اینکه الزاماً با واکنشی روبهرو شد که هزینه این کار را غیرقابلتحمل کند. بازدارندگی اساساً یک رابطه ذهنی است: مهم نیست تو فکر میکنی چه تواناییای داری، مهم این است که حریف درباره هزینه عبور از خطوط قرمزت چه تصوری دارد. اگر شش ماه بعد از جنگ ۴۰روزه، طرف مقابل حاضر شده به یکی از حساسترین حلقههای درآمدی ایران نزدیک شود، حداقل یک فرض قابل بررسی این است که اثر روانی و سیاسی بازدارندگی قبلی در حال فرسایش است. مسئله برای جمهوری اسلامی اینجاست که ترمیم این وضعیت هم ساده نیست. واکنش بسیار بزرگ شاید دوباره نشان دهد که تعرض به شریان نفتی هزینه دارد، اما همزمان میتواند جنگ را وارد مرحلهای کند که دیگر هیچکس کنترل دقیقی روی سقف آن ندارد. از لحظهای که زیرساخت اقتصادی به هدف مشروع دو طرف تبدیل شود، بازی میتواند خیلی سریع از یک نفتکش به پایانه نفتی، از پایانه به پالایشگاه و بندر و نیروگاه و بعد به شبکه انرژی منطقه سرایت کند. اما طرف دیگر معادله هم به همان اندازه خطرناک است: خویشتنداری اگر نتواند برای مهاجم هزینه ایجاد کند، ممکن است نه بهعنوان عقلانیت بلکه بهعنوان محدودیت در اراده پاسخ تفسیر شود. آن وقت هر حمله موفق تبدیل به اطلاعات تازهای درباره میزان تحمل ایران میشود و حریف میتواند دفعه بعد چند متر جلوتر بیاید. این همان چیزی است که در نظریههای چانهزنی جنگ اهمیت دارد: هر ضربه فقط خسارت ایجاد نمیکند، بلکه درباره اراده، تحمل هزینه و خطوط قرمز طرف مقابل هم اطلاعات تولید میکند. برای همین ایران در چنین شرایطی با انتخاب میان «جنگ یا صلح» روبهرو نیست؛ انتخاب واقعی میان شکلهای مختلف هزینه است. یک طرف هزینه تشدید قرار دارد و طرف دیگر هزینه فرسایش اعتبار. پاسخ بیش از حد میتواند چیزی را که هنوز محدود است به جنگ زیرساختی منطقهای تبدیل کند و پاسخ کمتر از حد میتواند به حریف یاد بدهد که فشار بیشتر هنوز قابلتحمل است. هرچه این چرخه بیشتر تکرار شود، فضای مانور کوچکتر میشود، چون هر عقبنشینی انتظارات حریف را بالاتر میبرد و هر تلاش بعدی برای بازگرداندن بازدارندگی نیازمند نمایش بزرگتری از قدرت خواهد بود. در نهایت خطر اصلی خودِ یک حمله نیست؛ خطر، شکلگرفتن الگویی است که در آن طرف مقابل به این جمعبندی برسد که میتواند مرحلهبهمرحله هزینه اقتصادی ایران را بالا ببرد، در حالی که تهران برای جلوگیری از یک جنگ بسیار بزرگتر مجبور است بخش قابلتوجهی از این فشار را تحمل کند. این همان نقطهای است که «ترس از تشدید» بهجای اینکه فقط جنگ را مهار کند، ممکن است خودش به ابزار فشار طرف مقابل تبدیل شود.
پست مرتبط شماره یک
پست مرتبط شماره دو
پست مرتبط شماره سه
پست مرتبط شماره چهار
14 587
از چساپیک تا هرمز؛ شباهت کجاست؟
همین منطق، با وجود تفاوت عظیم فناوری و ساختار دو جنگ، مقایسه چساپیک با بحران کنونی تنگه هرمز را جالب میکند.
نقطه مشترک الزاماً «تسلط کامل بر دریا» نیست، بلکه توانایی کنترل دسترسی و آزادی عمل در یک فضای دریایی حیاتی است. در ۱۷۸۱ فرانسه برتری دریایی جهانی بریتانیا را از بین نبرد؛ فقط کاری کرد که آن برتری در نقطهای که بیشترین اهمیت را داشت، یعنی چساپیک، برای مدتی قابل استفاده نباشد. در هرمز نیز ایران برای اثرگذاری راهبردی الزاماً نیازی به شکست ناوگان آمریکا یا دستیابی به برتری کلاسیک دریایی ندارد. موشکهای ساحلپایه، پهپادها، مینها، شناورهای تندرو و بدونسرنشین و حتی صرف تهدید معتبر علیه کشتیرانی میتوانند هزینه و ریسک استفاده از این فضای دریایی را افزایش دهند.
در ادبیات نظامی این وضعیت بیشتر به مفهوم ممانعت دریایی (Sea Denial) نزدیک است تا کنترل دریا (Sea Control)؛ یعنی هدف لزوماً این نیست که خودت بتوانی آزادانه بر تمام منطقه حکومت کنی، بلکه کافی است استفاده آزادانه و کمهزینه دشمن از آن را دشوار کنی.
گلوگاه بهعنوان ضریب قدرت
اینجاست که جغرافیا وارد معادله قدرت میشود. گلوگاههای دریایی میتوانند عدم تقارن قدرت را تا حدی جبران کنند. در فضای باز اقیانوسی، برتری ناوگان، هواگرد، اطلاعات و لجستیک آمریکا بسیار بزرگ است؛ اما هرچه میدان عملیات به یک گذرگاه محدود نزدیک شود، ابزارهای ممانعت از دسترسی اهمیت بیشتری پیدا میکنند. در چساپیک نیز فرانسه لازم نبود در تمام اقیانوس اطلس از بریتانیا قدرتمندتر باشد؛ کافی بود نیروی مناسب را در لحظه مناسب در ورودی یک خلیج متمرکز کند. هرمز همین منطق جغرافیایی را در شکل مدرنتر و بسیار پیچیدهتری نشان میدهد: قدرت یک بازیگر فقط حاصل تعداد ناوها و موشکهایش نیست؛ موقعیتی که بتواند آن قدرت را در آن متمرکز کند نیز بخشی از قدرت است.
تفاوت مهم؛ Sea Control در برابر Sea Denial
با این حال نباید این دو وضعیت را یکی دانست. فرانسه در چساپیک توانست برای مدتی کنترل مؤثر دریایی ایجاد کند و این کنترل مستقیماً مکمل محاصره زمینی یورکتاون شد. در هرمز، وضعیت بیشتر شبیه رقابت دائمی میان Sea Denial ایران و Sea Control آمریکا و متحدانش است.
ایران تلاش میکند عبور و عملیات را پرهزینه، خطرناک و نامطمئن کند؛ آمریکا در مقابل تلاش میکند آزادی کشتیرانی و امکان عملیات نظامی را در سطحی قابل قبول حفظ کند. بنابراین معیار موفقیت دو طرف نیز متفاوت است: ایران برای ایجاد اثر راهبردی مجبور نیست تنگه را بهطور کامل ببندد؛ همانطور که آمریکا برای موفقیت مجبور نیست تمام توان ضدکشتی ایران را نابود کند. اگر تهدید باعث کاهش تردد، افزایش هزینه بیمه، تغییر مسیرها، نیاز به اسکورت نظامی یا تخصیص منابع بیشتر آمریکا شود، بخشی از منطق ممانعت محقق شده است؛ در مقابل، اگر آمریکا بتواند جریان پایدار کشتیرانی و آزادی عملیاتی خود را حفظ کند، بخش مهمی از هدف Sea Control را تأمین کرده است.
پیوند عمیقتر چساپیک و هرمز در نهایت سیاسی است. قدرت دریایی زمانی اهمیت راهبردی پیدا میکند که رفتار سیاسی طرف مقابل را تغییر دهد. پیروزی فرانسه در چساپیک ارزشمند نبود صرفاً چون ناوگان بریتانیا عقب نشست؛ ارزش آن در زنجیره پیامدهای بعدی بود: ممانعت دریایی ← انزوای کورنوالیس ← محاصره یورکتاون ← تسلیم ارتش بریتانیا ← افزایش هزینه سیاسی جنگ در لندن.
در هرمز نیز پرسش تعیینکننده صرفاً تعداد موشکهای شلیکشده، کشتیهای اسکورتشده یا میزان تردد روزانه نیست؛ مسئله این است که آیا فشار بر این گلوگاه میتواند محاسبات هزینه–فایده، تخصیص نیرو، رفتار ائتلافها یا تصمیم سیاسی طرف مقابل را تغییر دهد یا خیر. اگر نتواند، اثر آن عمدتاً تاکتیکی باقی میماند؛ اگر بتواند، یک ابزار ممانعت دریایی به اهرم استراتژیک تبدیل شده است.
جمعبندی
چساپیک یک درس تاریخی درباره تفاوت میان «نابودی قدرت دشمن» و «محرومکردن دشمن از امکان استفاده از قدرتش» است. فرانسه نیروی دریایی بریتانیا را نابود نکرد؛ کاری کرد که بریتانیا نتواند در لحظه تعیینکننده از برتری دریایی خود برای نجات کورنوالیس استفاده کند. همین منطق بخشی از اهمیت هرمز امروز را توضیح میدهد: یک بازیگر برای محدودکردن قدرت برتر الزاماً نباید از او قویتر باشد؛ گاهی کافی است استفاده از قدرت برتر را در یک جغرافیای حیاتی، در زمان حساس، پرهزینه یا نامطمئن کند. با این تفاوت اساسی که چساپیک نهایتاً به یک نتیجه روشن و تعیینکننده، یعنی سقوط یورکتاون، رسید؛ در هرمز هنوز مشخص نیست ممانعت از دسترسی میتواند از سطح فشار عملیاتی عبور کند و به همان چیزی تبدیل شود که در چساپیک رخ داد: تغییر نتیجه سیاسی جنگ
بخش دوم و پایانی
🔗 Opinion Wave
14 587
۵ سپتامبر ۱۷۸۱؛ نبرد خلیج چساپیک
اهمیت نبرد خلیج چساپیک را نباید با تعداد کشتیهای غرقشده سنجید؛ اهمیت واقعی آن در این بود که فرانسه برای یک بازه زمانی محدود، در یک جغرافیای تعیینکننده، آزادی عمل دریایی بریتانیا را مختل کرد و همین برای تغییر مسیر جنگ استقلال آمریکا کافی بود. ناوگان فرانسه به فرماندهی دریاسالار فرانسوا دو گراس در ورودی خلیج چساپیک مقابل ناوگان بریتانیا قرار گرفت و مانع شد نیروی دریایی سلطنتی دوباره کنترل مؤثر خلیج را به دست بگیرد. این مسئله مستقیماً وضعیت ارتش ژنرال چارلز کورنوالیس در یورکتاون را تغییر داد؛ ارتشی که موقعیتش تا حد زیادی به امکان دریافت تدارکات، نیروی کمکی یا تخلیه از طریق دریا وابسته بود. با بستهشدن این مسیر، کورنوالیس عملاً میان محاصره زمینی و انسداد دریایی گرفتار شد، در حالی که نیروهای جورج واشنگتن و روشامبو از خشکی حلقه محاصره را تکمیل میکردند.
فرانسه نیازی نداشت نیروی دریایی بریتانیا را نابود کند؛ کافی بود در «زمان و مکان تعیینکننده» برتری موضعی ایجاد کند. چند هفته بعد کورنوالیس در یورکتاون تسلیم شد؛ شکستی که از نظر سیاسی اراده لندن برای ادامه جنگ را بهشدت تضعیف کرد و در نهایت مسیر مذاکراتی را هموار ساخت که به پیمان پاریس ۱۷۸۳ و بهرسمیتشناختهشدن استقلال ایالات متحده انجامید.
چساپیک از این جهت یک نمونه کلاسیک در مطالعات استراتژیک است: کنترل موقت یک فضای حیاتی گاهی میتواند اثری بزرگتر از انهدام مستقیم نیروی دشمن داشته باشد.
بخش اول
🔗 Opinion Wave
14 587
تا الان ۱۷ مورد انتقال کشتیبهکشتی نفت خام و گاز، شامل LNG و LPG، رو ثبت کردیم که همگی دیروز، ۴ سپتامبر ۲۰۲۶، در خلیج عمان انجام شدن. در مجموع حداقل ۲۴ میلیون بشکه نفت در حال جابهجایی بوده. علاوه بر این، تعداد زیادی نفتکش دیگه هم که محموله نفت داشتن در همون منطقه منتظر بودن تا یک کشتی دیگه برای انتقال محموله پیدا کنن. به نظر میاد مشکل اصلی دیگه پیدا کردن کشتی نیست، بلکه خود فضای عملیاتی منطقهست؛ خلیج عمان داره بیش از حد شلوغ میشه و خدمات بندری هم تقریباً شبانهروزی درگیرن تا این انتقالها به شکل روان و ایمن انجام بشن. در همین حال، حداقل ۷.۲۵ میلیون بشکه نفت، به همراه دو نفتکش LNG دیگه، در حال آماده شدن برای عبور از تنگه هرمز و ورود به خلیج عمان بودن؛ عبوری که تحت حفاظت نیروهای سنتکام آمریکا انجام میشه. در مجموع، روز بسیار شلوغی برای تردد و انتقال محمولههای انرژی در منطقه بوده.
14 587
گزارش اکونومیست دید جالبی داشت؛ استدلال اصلیاش اینه که «محور مقاومت» لزوماً از بین نرفته، بلکه انسجام سابقش رو از دست داده و اعضاش بیشتر دارن منافع محلی خودشون رو دنبال میکنن.
این اتفاق رو میشه نتیجهی کاهش منابع، فرسایش ظرفیت فرماندهی و کنترل و افزایش خودمختاری بازیگران نیابتی دونست. در واقع رابطه تهران با این گروهها بیشتر شبیه یک شبکهی چندمرکزی شده تا یک زنجیره فرماندهی واحد. مسئله مهمتر اینه که تضعیف «محور» الزاماً به معنای حذف نفوذ ایران نیست؛ ممکنه به جای یک ائتلاف منسجم، با مجموعهای از بازیگران مستقلتر اما همچنان همسو با تهران روبهرو باشیم.
🔗 Opinion Wave
14 587
ایران سالها تلاش کرده بود با ساختن شبکهای از گروههای مسلح در منطقه، ضعف نسبی خودش در قدرت نظامی متعارف را جبران کند. این شبکه که معمولاً با عنوان «محور مقاومت» شناخته میشود، قرار بود به ایران اجازه بدهد فشار و درگیری را دور از خاک خودش نگه دارد و در عین حال در کشورهای مختلف منطقه اهرم نفوذ داشته باشد. اما سه سال جنگ، این شبکه را بهشدت فرسوده کرده و حالا گروههای عضو آن بیشتر از گذشته مسیرهای جداگانهای را دنبال میکنند. مسئله این نیست که محور مقاومت یکشبه از بین رفته باشد؛ اتفاق اصلی این است که دیگر مثل گذشته یک شبکه کاملاً هماهنگ و تحت فرمان تهران نیست. حزبالله لبنان نمونهای از گروههایی است که بیشترین وابستگی را به ایران پیدا کردهاند. حزبالله پیش از جنگ صدها هزار موشک و راکت در اختیار داشت و یکی از قدرتمندترین نیروهای غیردولتی منطقه محسوب میشد. حسن نصرالله که در سال ۲۰۲۴ توسط اسرائیل کشته شد، رابطه نزدیکی با ایران داشت، اما حتی او هم در بسیاری از موارد استقلال تصمیمگیری خودش را حفظ میکرد. بعد از کشتهشدن نصرالله، نعیم قاسم رهبری حزبالله را برعهده گرفت، اما قدرت و نفوذ او با رهبر قبلی قابل مقایسه نیست. حملات اسرائیل بخش بزرگی از فرماندهان حزبالله را از بین برده و در داخل لبنان هم فشار برای خلع سلاح این گروه بیشتر شده است. در همین شرایط گزارش شده که سپاه نیروهایی را برای اعمال کنترل مستقیمتر به لبنان فرستاده است. نتیجه این شده که حزبالله فضای مانور بسیار کمتری دارد و برای ایران حفظ آن فقط یک مسئله نظامی نیست؛ فروپاشی حزبالله میتواند ضربه نمادین بزرگی به کل شبکه منطقهای تهران وارد کند. حوثیهای یمن اما تقریباً در نقطه مقابل حزبالله قرار دارند. حمایت ایران در طول سالها کمک کرد حوثیها از یک گروه شورشی محلی به نیرویی تبدیل شوند که توانایی استفاده از موشکهای ضدکشتی، پهپاد و حمله به اهداف دورتر را دارد. ولی حوثیها در سالهای اخیر نشان دادهاند که الزاماً دستورهای تهران را اجرا نمیکنند. آنها بخش بیشتری از تسلیحاتشان را خودشان تولید میکنند، ارتباطاتی با گروههایی مثل الشباب در سومالی ایجاد کردهاند و حتی با روسیه و چین هم تماسهایی داشتهاند. ایران و حوثیها هنوز دشمنان مشترک زیادی دارند و منافعشان در بسیاری از موارد به هم نزدیک است، اما این به معنی فرمانبرداری کامل حوثیها از تهران نیست. در عراق وضعیت بین این دو قرار میگیرد. گروههای مسلح شیعه عراقی همچنان روابط نزدیکی با ایران دارند، اما در عین حال دولت عراق تبدیل به یکی از مهمترین منابع قدرت و تأمین مالی آنها شده است. دولت عراق به بیش از ۲۰۰ هزار نیروی شبهنظامی پول میدهد و همین مسئله باعث شده بسیاری از این گروهها مجبور باشند منافع داخلی عراق را هم در نظر بگیرند. برخی از آنها در مقاطعی به نیروها و پایگاههای آمریکایی حمله کردهاند، اما گروههای بزرگتر همیشه حاضر نیستند برای منافع ایران موقعیت خودشان در داخل عراق را به خطر بیندازند. بر اساس گزارشهایی که اکونومیست به آنها اشاره میکند، سپاه حتی سراغ ساختن سلولهای کوچکتر در عراق رفته تا از آنها برای حمله به کشورهای حوزه خلیج فارس استفاده کند؛ چون گروههای بزرگتر عراقی تمایل چندانی به انجام چنین حملاتی ندارند. حماس هم از ابتدا با ساختار عمدتاً شیعه محور مقاومت تفاوت داشت. این گروه فلسطینی سنی است و روابطش با ایران همیشه ترکیبی از همکاری و استقلال بوده است. خالد الحیه، رهبر جدید حماس، به ایران نزدیکتر محسوب میشود، اما درون این گروه کسانی هستند که خواهان روابط قویتر با ترکیه و کشورهای عربی خلیج فارساند. حتی در ماه مارس، حماس از تهران خواست حملاتش علیه کشورهای خلیج فارس را متوقف کند. بنابراین احتمالاً ایران همچنان حماس را رها نمیکند، اما ممکن است حمایت آینده تهران از این گروه بیشتر جنبه سیاسی و نمادین داشته باشد تا حمایت مادی گسترده. مشکل بزرگتر برای ایران این است که خودش هم دیگر منابع سابق را برای بازسازی این شبکه ندارد. جنگ خسارتهای بسیار سنگینی به اقتصاد و زیرساختهای ایران وارد کرده، آمریکا فشار تحریمی و محاصره اقتصادی را افزایش داده و سقوط حکومت بشار اسد در سوریه نیز مسیر زمینی سنتی ایران به سمت لبنان را قطع کرده است. به همین دلیل حتی اگر تهران بخواهد دوباره شبکهای شبیه گذشته بسازد، شرایط امروز با گذشته تفاوت زیادی دارد. اکونومیست وضعیت فعلی را تا حدی با رابطه اتحاد جماهیر شوروی با دولتها و گروههای وابسته به خودش در دهه ۱۹۸۰ مقایسه میکند؛ زمانی که مسکو دیگر توان مالی و سیاسی سابق را برای حفظ همه متحدانش نداشت و همین مسئله باعث شد بسیاری از آنها بهتدریج مسیر مستقلتری در پیش بگیرند.
🔗 Opinion Wave
14 587
افزایش سرعت آمریکا برای ساخت یک پهپاد ارزان و «قابلمصرف»؛ نیروی هوایی آمریکا در حال سرعتدادن به توسعه پهپاد جدیدی با نام Massed Modular Aircraft یا MMA است تا بخشی از مأموریتهایی را که امروز MQ-9 Reaper انجام میدهد، بر عهده بگیرد. هدف این است که قیمت هر پهپاد حدود ۱۰ میلیون دلار باشد؛ یعنی تقریباً یکسوم قیمت یک ریپر کاملاً مجهز. برنامه فعلاً برای ساخت دستکم ۱۸۰ فروند در نظر گرفته شده است. دلیل اصلی این تغییر، تلفات سنگین ریپرها در جنگ با ایران عنوان شده؛ طبق این گزارش، ۴۵ فروند MQ-9 منهدم یا سقوط کردهاند که حدود ۲۵ درصد ناوگان پیش از جنگ است و بیش از ۱.۳ میلیارد دلار خسارت به همراه داشته. از طرفی تولید MQ-9A در سال ۲۰۲۵ متوقف شده و نیروی هوایی دیگر نمیتواند بهسادگی از یک خط تولید فعال، جایگزین سفارش دهد. ژنرال کریستوفر نیِمی، مسئول ارشد نوسازی نیروی هوایی آمریکا، درباره سرعت از دست رفتن این پهپادها گفته که آنها «با نرخی نگرانکننده» در حال از دست رفتن هستند.
آمریکا دارد از منطق «پهپاد گران و چندمنظوره» به سمت پهپادهای ارزانتر، ماژولار و قابلجایگزینی حرکت میکند؛ یعنی در جنگهای پرشدت، تعداد و امکان تحمل تلفات میتواند بهاندازه فناوری پیشرفته اهمیت داشته باشد.
🔗 Opinion Wave
14 587
پیوست | پیشبینی آینده
با توجه به روندهای مطرحشده در گزارش و تحولات اخیر، چین در کوتاهمدت احتمالاً بیشتر روی آمادهسازی برای یک درگیری احتمالی تمرکز میکند تا آغاز فوری جنگ؛ یعنی گسترش بسیج منابع غیرنظامی، استفاده نظامی از پهپاد و هوش مصنوعی، افزایش توان حملونقل دریایی و عادیسازی حضور نیروهای چینی اطراف تایوان. حضور منظم گارد ساحلی چین در شرق تایوان نیز نشان میدهد پکن بهدنبال ایجاد یک «وضعیت عادی جدید» در اطراف جزیره است. در صورت تشدید بحران، محتملترین مسیر ابتدا فشار خاکستری، محاصره محدود یا اقدامات شبهنظامی و دریایی خواهد بود و نه لزوماً حمله آبیـخاکی تمامعیار؛ اما قانون جدید بسیج دفاعی نشان میدهد چین میخواهد در صورت عبور بحران از این مرحله، بتواند خیلی سریع ظرفیت اقتصادی و غیرنظامی کشور را وارد جنگ کند. همزمان تایوان نیز در حال افزایش شدید سرمایهگذاری روی پهپادها، موشکها و توان دفاعی داخلی است؛ بنابراین رقابت دو طرف بهسمت جنگ پهپادی، هوش مصنوعی، اطلاعات و ظرفیت بسیج ملی حرکت میکند.
🔗 Opinion Wave
14 587
در رابطه با ژاپن هم چین اخیراً دوباره به «بند کشور دشمن» در منشور سازمان ملل اشاره کرده؛ بندی که به کشورهای پیروز جنگ جهانی دوم اجازه میدهد در شرایط خاص علیه کشورهای محور سابق اقدام کنند. چین قبلاً از حذف این بند حمایت میکرد، اما حالا با اشاره دوباره به آن و متهم کردن ژاپن به «نظامیگری مجدد»، احتمالاً در حال ساختن یک چارچوب تبلیغاتی و حقوقی برای توجیه فشارهای آینده علیه ژاپن است.
در اقیانوس آرام هم نفوذ چین در کشورهای جزیرهای منطقه همچنان یکی از موضوعات مهم است. تلاش پالائو و استرالیا برای صدور بیانیه محکومیت آزمایش موشکی چین در اقیانوس آرام با مخالفت پکن روبهرو شد و کشورهای عضو مجمع جزایر اقیانوس آرام نتوانستند به یک موضع شدید و کاملاً متحد برسند. این مسئله نشان میدهد چین تلاش میکند نفوذ سیاسی خودش را در کشورهای جزیرهای اقیانوس آرام افزایش دهد و همزمان تایوان را منزوی کند.
در نهایت، رابطه چین و روسیه هم بیشتر از آنکه به معنای وابستگی کامل پکن به مسکو باشد، یک همکاری حسابشده و محدود به نظر میرسد. چین از همکاری با روسیه برای پیشبرد ایدههایی مثل چندقطبیگرایی و مقابله با فشارهای غرب استفاده میکند، اما ظاهراً نمیخواهد برای پروژههای انرژی روسیه بیش از حد هزینه کند یا خودش را به اقتصاد روسیه وابسته کند. موضوع خط لوله موسوم به «قدرت بایکال» هم در همین چارچوب قرار میگیرد؛ چین به گاز روسیه علاقه دارد، اما از نظر انرژی آنقدر به روسیه وابسته نیست که مجبور باشد هر پروژه روسی را تأمین مالی یا حمایت کند.
بخش سوم و پایانی
🔗 Opinion Wave
14 587
در همین چارچوب، مقامهای آمریکایی به رویترز گفتهاند که کشتیهای شرکت دولتی COSCO چین ممکن است برای جمعآوری اطلاعات با کاربرد نظامی استفاده شوند. گفته شده برخی کشتیها تجهیزات مخفی جمعآوری اطلاعات سیگنالی دارند که میتواند درباره فناوری ارتباطات نظامی و سیستمهای رمزگذاری اطلاعات جمع کند. دولت چین این ادعا را رد کرده و خود COSCO هم آن را تکذیب کرده است.
اهمیت COSCO در اینجاست که شبکه بسیار بزرگی در سراسر جهان دارد؛ صدها کشتی، صدها مسیر بینالمللی و حضور در بنادر مختلف جهان. بنابراین در صورت استفاده اطلاعاتی از این شبکه، چین میتواند به حجم بزرگی از دادههای دریایی و ارتباطی دسترسی داشته باشد. این موضوع بخشی از همان الگوی ادغام ظرفیتهای غیرنظامی و نظامی چین است.
چین پیش از این هم از کشتیهای غیرنظامی برای فعالیتهای نزدیک به جنگ استفاده کرده؛ از جمله کشتیهای ظاهراً تحقیقاتی که در اطراف تایوان و مناطق مختلف اقیانوس آرام فعالیت میکنند و احتمالاً اطلاعاتی مثل دادههای عمق آب را جمعآوری میکنند؛ دادههایی که برای جنگ ضدزیردریایی اهمیت دارند. همچنین ناوگان بزرگ کشتیهای غیرنظامی RORO چین میتواند در شرایط جنگی برای انتقال نیرو و تجهیزات در عملیات آبیـخاکی مورد استفاده قرار بگیرد.
در تایوان هم موضوع جنگ اطلاعاتی و جاسوسی چین همچنان جدی است. دادستانهای تایوان در ۳۱ اوت یک پژوهشگر وزارت بهداشت را به جاسوسی برای چین متهم کردند.
طبق ادعاهای دادستانی، او اطلاعات محرمانه دولتی و اطلاعات منفی درباره دولت تایوان را در اختیار یک مأمور چینی قرار داده است. هدف احتمالی چنین شبکههایی فقط جمعآوری اطلاعات نیست؛ چین میتواند از اطلاعات منفی درباره دولت و حتی ویدئوهای ساختگی یا واقعی از نظامیان تایوانی که وعده تسلیم میدهند، برای تضعیف اعتماد مردم تایوان به دولت و ارتش و کاهش اراده مقاومت استفاده کند.
در سطح کلانتر، سفرهای خارجی متعدد شی جینپینگ در سپتامبر نشان میدهد چین تلاش میکند جایگاه خودش را بهعنوان یک قدرت جهانی پررنگتر کند. شی در نشست سازمان همکاری شانگهای با پوتین، مودی و پزشکیان دیدار کرد، سپس به قرقیزستان و مصر رفت و قرار است در نشست بریکس هند هم حضور داشته باشد. همچنین برای اواخر سپتامبر برنامه سفر او به آمریکا و دیدار با ترامپ وجود دارد. چین در این سفرها مرتب روی چندجانبهگرایی، نظم چندقطبی و اصلاح حکمرانی جهانی تأکید میکند و خودش را در مقابل رویکرد یکجانبه آمریکا قرار میدهد.
همزمان، ارتش چین بهطور جدی در حال بررسی درسهای جنگ اوکراین است؛ مخصوصاً اینکه چطور میتوان در میدان جنگی که پهپادها دائماً نیرو و تجهیزات را هدف قرار میدهند، دوباره امکان مانور ایجاد کرد. رسانههای نظامی چین درباره استفاده روسیه از قفسهای محافظ تانک، سامانههای جنگ الکترونیک و سامانههای حفاظت فعال برای کاهش آسیبپذیری زرهیها در برابر پهپادها نوشتهاند. چین خودش هم روی تجهیز تانکهای قدیمیتر به سامانههای حفاظت فعال کار کرده است.
اما نگاه چین فقط به دفاع از تانکها در برابر پهپادها محدود نیست. منابع نظامی PLA درباره استفاده از پهپادهای رهگیر، خودروهای آبیـخاکی بدون سرنشین و عملیات ترکیبی انسان و ماشین صحبت میکنند. در یک سناریوی آینده، وسایل بدون سرنشین میتوانند جلوتر از نیروهای انسانی وارد منطقه ساحلی شوند، از «منطقه کشتار» عبور کنند و ساحل را برای ورود نیروهای اصلی آماده کنند.
در این نگاه، هوش مصنوعی قرار است بخش بزرگی از پردازش اطلاعات، برنامهریزی عملیاتی و شناسایی اهداف را انجام دهد و فرماندهان انسانی بیشتر روی تصمیمهای اصلی تمرکز کنند. بنابراین از دید برخی تحلیلهای PLA، آینده جنگ فقط به تعداد تانک، موشک یا سرباز بستگی ندارد؛ برتری اطلاعاتی، الگوریتمها و توانایی فریب الگوریتمهای دشمن میتواند تعیینکننده باشد.
بخش دوم
🔗 Opinion Wave
14 587
چین و تایوان
چین احتمالاً در حال تقویت توانایی خودش برای بسیج منابع غیرنظامی در خدمت اهداف نظامی است؛ یعنی در یک جنگ یا حتی درگیریای که هنوز رسماً به جنگ نرسیده، بتواند از کشتیها، فناوری، پهپادها، هوش مصنوعی و دیگر ظرفیتهای بخش خصوصی برای ارتش استفاده کند.
پارلمان چین در ۲۸ اوت نسخه جدید قانون بسیج دفاع ملی را تصویب کرده که از اول اکتبر اجرایی میشود. قانون جدید شرایط استفاده از این ظرفیت را گستردهتر کرده و به دولت اجازه میدهد وقتی حاکمیت، وحدت، تمامیت ارضی یا امنیت چین با «تهدید مستقیم» روبهروست، وارد عمل شود؛ بنابراین احتمالاً استفاده از منابع غیرنظامی فقط به شرایط جنگ رسمی محدود نمیشود. نکته مهمتر اینکه قانون جدید به جای صرفاً «در اختیار گرفتن» اموال خصوصی، امکان سلب مالکیت آنها را هم مطرح میکند؛ یعنی کنترل دولت بر داراییهای غیرنظامی میتواند گستردهتر و دائمیتر شود.
این موضوع برای سناریوی حمله احتمالی چین به تایوان اهمیت زیادی دارد، چون یکی از محدودیتهای مهم ارتش چین ظرفیت نسبتاً محدود کشتیهای نظامی برای انتقال نیرو و تجهیزات به ساحل است. چین سالهاست استفاده از کشتیهای غیرنظامی برای افزایش توان حملونقل دریایی را تمرین میکند و قانون جدید میتواند این ظرفیت را بسیار گستردهتر کند.
از طرف دیگر، چین بزرگترین صنعت پهپاد غیرنظامی جهان را در اختیار دارد و طبق برخی برآوردها حدود ۷۰ درصد حجم تولید جهانی پهپاد را تأمین میکند.
قانون جدید هم روی کنترل و استفاده از فناوریهای نوظهور، از جمله سامانههای بدون سرنشین تأکید دارد. بنابراین چین میتواند در زمان جنگ بخش عظیمی از صنعت پهپاد غیرنظامی خودش را برای تأمین نیازهای نظامی بسیج کند.
این مسئله با مفهوم قدیمی «جنگ خلق» در اندیشه نظامی چین هم ارتباط دارد؛ ایدهای که از دوران مائو وجود داشته و حالا در قرائتهای جدیدتر PLA به معنای بسیج کل اقتصاد و فناوری جامعه برای جنگ است.
در این نگاه، هوش مصنوعی، رایانش کوانتومی، پهپادها و سایر فناوریهای غیرنظامی میتوانند مستقیماً وارد ساختار جنگی شوند. حتی برخی منابع نظامی چین درباره استفاده از کشتیهای باری مسلح یا کشتیهای تحقیقاتی برای شناسایی و عملیات رزمی صحبت کردهاند.
بخش اول
🔗 Opinion Wave
14 587
اختلال سامانه ناوبری ماهوارهای (GNSS) در منطقه گزارشدهی UKMTO؛ در ۳۰ روز گذشته ۲۱ گزارش، از ابتدای سال ۶۲۴ گزارش و ۲۳٬۱۱۳ موقعیت غیرعادی AIS ثبت شده است؛ کانونهای پایدار اختلال در دریای سرخ، خلیج فارس و دریای عمان قرار دارند و بیشترین تمرکز در جنوب خلیج فارس و مسیر ترانزیتی دریای سرخ دیده میشود؛ همپوشانی مناطق اختلال با موقعیتهای AIS غیرعادی و سرعتهای غیرمتعارف، اعتبار مکانی ارزیابی را افزایش میدهد.
اختلال GNSS همچنان یک ریسک عملیاتی پایدار برای ناوبری و آگاهی موقعیتی کشتیهاست و همراهی آن با رفتارهای غیرعادی AIS نشان میدهد اختلالات الکترونیکی بخشی از محیط ناامن دریایی منطقه شدهاند.
پیشبینی آینده
بر اساس دادههای UKMTO و JMIC، تداوم حملات، اختلال GNSS و کاهش شدید تردد، همراه با تشدید دوباره تنش ایران و آمریکا، نشان میدهد در کوتاهمدت بازگشت هرمز به وضعیت عادی بعید است؛ محتملترین سناریو، «بازبودن محدود و گزینشی» همراه با تردد پایین، مسیرهای جایگزین، خاموشی AIS و افزایش هزینه و ریسک بیمه است. دادههای امروز نیز تردد را بسیار پایینتر از میانگین پیش از جنگ نشان میدهد و تحلیل Rystad انتظار جریانهای پایین تا نوامبر را مطرح میکند. در افق چندماهه، اگر آتشبس یا توافق امنیتی پایدار شکل بگیرد، بازیابی تدریجی محتملتر از بازگشت ناگهانی است؛ EIA نیز بازگشت عمومی الگوی تولید و تجارت به شرایط پیش از جنگ را تا اوایل ۲۰۲۷ محتمل دانسته است.
از نظر ساختاری نیز بحران احتمالاً رفتار کشتیرانی را تغییر میدهد: تنوع مسیرها، انتقال محموله در خارج از نقاط پرخطر، پایش دیجیتال و هماهنگی امنیتی به بخشی دائمیتر از مدیریت ریسک تبدیل خواهد شد؛ پژوهش جدید درباره هرمز نیز دقیقاً بر همین «تابآوری لجستیکی» تأکید دارد.
نتیجه
هرمز احتمالاً باز میماند، اما تا زمان شکلگیری تضمین امنیتی معتبر، «باز بودن» آن با «عادی بودن»فرق دارد؛ سناریوی پایه، تردد محدود و پرهزینه تا پایان ۲۰۲۶ و عادیسازی تدریجی در ۲۰۲۷ است.
بخش چهارم و پایانی
🔗 Opinion Wave
14 587
خلاصه تردد دریایی تنگه هرمز در ۷ روز گذشته؛ با وجود بهبود کوتاهمدت در اواخر ژوئن، تردد کشتیها همچنان حدود ۹۰٪ پایینتر از سطح پیش از درگیری است و اپراتورها بیشتر مسیر شمالی را بهدلیل حملات موشکی، نگرانیهای امنیتی و تشدید اقدامات نظارتی انتخاب میکنند؛ مسیر جنوبی عمان همچنان پرخطرترین کریدور است و ۲۱ مورد از ۲۴ حادثه اصابت پرتابه از ۶ ژوئیه در این مسیر رخ داده؛ تانکرها ۴۶٪ کل تردد را تشکیل میدهند و نفتکشهای شیمیایی/فرآورده و نفت خام رویهم ۵۶٪ تردد تانکرها را شامل میشوند؛ اتاق موتور با ۱۴ مورد آسیب اصلیترین محل خسارت کشتیها بوده و این مسئله مستقیماً بر تحرک و تداوم عملیات اثر میگذارد؛ اختلالات GNSS فعلاً پایینتر از اوج مارس است، بنابراین تهدید فیزیکی در حال حاضر مهمتر از اختلال الکترونیکی ارزیابی میشود؛ ارزیابی JMIC همچنان «خطر شدید» برای تنگه هرمز و «قابلتوجه» برای خلیج عمان، خلیج عدن و بابالمندب است؛ از ۶ ژوئیه نیز ۲۷ حادثه اصابت پرتابه باعث آسیب به پل فرماندهی، اتاق موتور و سازه کشتیها شده است.
حوادث دریایی در تنگه هرمز، خلیج فارس و دریای عمان؛ از آغاز درگیری در ۲۸ فوریه تاکنون ۶۷ مورد آسیب به کشتی، ۱۳ مورد نزدیکاصابت، ۲۷ مورد جراحت/تلفات انسانی و ۳ مورد از دسترفتن کامل کشتی ثبت شده و مجموع رخدادها به ۸۷ مورد رسیده است؛ روند حوادث پویا و نوسانی بوده و با شکست تلاشهای دیپلماتیک، فعالیتهای اجباری دریایی و حملات به کشتیهای تجاری افزایش یافته است؛ تمرکز جغرافیایی حوادث در محدوده تنگه هرمز و ورودیهای آن نشان میدهد این منطقه همچنان کانون اصلی ریسک دریایی است؛ مهمتر اینکه تداوم حملات و خسارت به کشتیهای تجاری باعث شده ریسک، از یک تهدید مقطعی به یک عامل پایدار در تصمیمگیری کشتیرانی تبدیل شود؛ افزایش خسارت، تلفات و حملات نشان میدهد امنیت عملیاتی و قابلیت اتکای این کریدور هنوز احیا نشده است.
حوادث دریایی دریای سرخ و خلیج عدن، بدون تغییر؛ ۶ حادثه تأییدشده، ۷ مورد فعالیت مشکوک و ۶ مورد جراحت/تلفات انسانی ثبت شده و تردد کشتیها در مسیر دریای سرخ–مدیترانه نسبت به وضعیت قبل ۲۶٪ کاهش یافته است؛ تمرکز حوادث همچنان عمدتاً در جنوب دریای سرخ و نزدیکی سواحل یمن است؛ حملات اخیر عمدتاً شامل اصابت پرتابه به کشتیهای تجاری بوده و همزمان موارد مشاهده پهپاد و رفتارهای مشکوک نیز گزارش شده است، با وجود «بدون تغییر» بودن وضعیت نسبت به گزارش قبلی، تهدید دریایی همچنان پایدار است و کاهش تردد نشاندهنده تداوم اثر امنیتی بحران بر تجارت دریایی است؛ JMIC نیز سطح تهدید جنوب دریای سرخ و بابالمندب را همچنان قابلتوجه (Substantial) ارزیابی میکند.
حوادث مرتبط با دزدی دریایی در خلیج عدن، دریای عرب و سواحل سومالی؛ از ابتدای سال ۳۹ حادثه مرتبط با دزدی دریایی، ۹ مورد سوارشدن/ربایش کشتی، ۴ حمله و ۲۶ فعالیت مشکوک ثبت شده است؛ تمرکز اصلی حوادث در خلیج عدن و مسیرهای نزدیک شاخ آفریقاست؛ طبق گزارش، ۲۶ کشتی تا ۲۱ اوت تحت کنترل دزدان دریایی بودهاند و حملات و سوارشدنهای اخیر نشاندهنده توان عملیاتی دزدان دریایی تا حدود ۵۰۰ مایل دریایی دور از ساحل است؛ روند کلی نشان میدهد فعالیت دزدی دریایی از سواحل سومالی به سمت خلیج عدن جابهجا شده و تهدید از یک مسئله ساحلی به یک ریسک مستقیم برای کشتیرانی بینالمللی تبدیل شده است؛ سطح تهدید در خلیج عدن و سواحل سومالی همچنان «قابلتوجه» و در حوزه سومالی/حوضه سومالی «متوسط» ارزیابی میشود و ناامنی منطقهای، همراه با حملات حوثیها، ریسک تجمعی مسیرهای دریایی این منطقه را بالا نگه داشته است.
بخش سوم
🔗 Opinion Wave
14 587
+1
مرور تردد کشتیها در تنگه هرمز بر پایه دادههای AIS و اطلاعات استخراجشده از منابع تکمیلی؛ در ۷ روز گذشته ۷۹ عبور کامل خروجی و ۸۳ عبور ورودی ثبت شده، یعنی مجموعاً ۱۶۲ عبور؛ از ۲۸ فوریه تاکنون نیز ۴۰ حادثه در جریان عبور کشتیها ثبت شده است؛ ترکیب کشتیهای عبوری نشان میدهد ۴۶٪ مربوط به تانکرهای فرآوردههای نفتی و ۲۲٪ فلهبر خشک بوده و در میان تانکرها، نفتکشهای شیمیایی ۲۹٪، نفتکشهای نفت خام ۲۵٪ و حاملهای الپیجی ۲۴٪ را تشکیل میدهند؛ روند ۹۰روزه نشان میدهد تردد پس از آغاز درگیری بهشدت سقوط کرده و سپس بهتدریج بازیابی شده، اما هنوز به سطح پیش از درگیری نرسیده است؛ نکته راهبردی این نمودار این است که هرمز از نظر فیزیکی باز است، اما تردد در آن همچنان تحت تأثیر درگیری، حملات پهپادی، محاصره و توافقهای موقت قرار دارد؛ بنابراین «بازبودن تنگه» با «بازگشت امنیت و نظم عادی دریایی» یکسان نیست و سطح تردد هنوز تنها حدود یکپنجم وضعیت پیش از جنگ است؛ بنابراین بازگشت کشتیرانی به حالت عادی هنوز اتفاق نیفتاده و ریسک امنیتی همچنان مستقیماً بر حجم تردد اثر میگذارد.
تردد کشتیها در تنگه هرمز در ۷ روز گذشته: ۸۰ عبور خروجی و ۸۲ عبور ورودی ثبت شده؛ در ۳۰ روز گذشته این ارقام بهترتیب ۳۷۳ و ۳۹۸ و از ۲۸ فوریه تاکنون ۱۳۴۹ و ۱۰۹۹ بوده است؛ بااینحال تردد فعلی هنوز حدود ۱۸٪ سطح متوسط پیش از درگیری است؛ در مسیرهای ثبتشده، بخش قابلتوجهی از تردد از مسیر شمالی خلیج فارس انجام شده و در میان کشتیهای ورودی و خروجی، فلهبرها، تانکرهای فرآوردههای نفتی و نفتکشها سهم بالایی دارند؛ ترکیب پرچمها و منافع اقتصادی نیز نشان میدهد عبور و منافع تجاری صرفاً به کشورهای منطقه محدود نیست و بازیگرانی مانند امارات، یونان، هند، پاناما، چین و ایران در شبکه تردد حضور دارند.
بخش دوم
🔗 Opinion Wave
