uz
Feedback
خوابنویس | رضا چمبر

خوابنویس | رضا چمبر

Kanalga Telegram’da o‘tish

اگر نمی‌فهممید تشویشم چرا؟ هنوز خودم هم نمی‌فهممَم. @RezaChambar

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
219
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kunlar
+130 kunlar
Postlar arxiv
Chameleon The deepest desire in my existence has always been to be a colorful polyglot—to be able to grasp and in the next step, to create in different languages. Perhaps this desire comes from my interest in communication. I can easily be considered a social butterfly. As a matter of fact, being a polyglot seems like being a chameleon that can change its color whenever it wants. (Or rather, whenever it needs to) It is mesmerizing to take on the color of people around the world by living in their languages. Reza Chambar

کلیه‌ی شب‌کار بی‌اختیار چشم باز کردم. بیداری را خردخرد یافتم. با خودم گفتم برخیزم یا نه. گفتم برخیزم. آرام سرم را از تخت کندم. باز چسباندم. نه، برنخیزم. بر اگر بخیزم راه زیاد دارم. باز چشم باز کردم. سرم را کندم که هیچ، پشتم را هم از تخت برداشتم. سَرَم گفت: «بتمرگ» و تَهَم گفت: «بدو دارم می‌ترکم.» سرم با تهم بازیش گرفته‌بود. آخر تهم دو-هیچ بُرد. برخاستم. تا دَرِ اتاق راهی نبود. اصل راه تا دستشویی بود. هرجور بود به دستشویی رساندم سر و تهم را. راه برگشت کوتاه‌تر بود. رسیدم. با شهوتی عجیب نسبت به خواب، دراز کشیدم. نفسی خنک کشیدم. سرم گفت:«می‌ری می‌شاشی ها؟ حالا اگه تونستی بخواب.» رضا چمبر

اَبَربودگی این را در اسطوره‌ی سیزیف کامو یافتم: ای روح من زندگی جاودانه طلب مکن، بلکه میدان بودن را تا به آخر طی‌کن. پینداروس، پوتیایی۳ و این را در قفلی شبانه‌ام، ما هیچ، ما نگاه سهراب: باید دوید تا ته بودن. گاهی هم نوشتن کلاژ است. چسباندن دو جمله از دوجا که در نگاهت هم‌رنگ‌اند. و ذوق می‌کنی از هردو را یافتن. رضا چمبر

از تن‌ها‌یی عجیب اما واقعی. در یک کلاس بیست‌و‌هشت‌نفره تنهایم. عجیب‌تر اما باز واقعی. در یک شهر تنهای تنهای تنهایم. بس عجیب‌تر اما بازهم واقعی که در هشت‌میلیارد و دویست‌میلیون‌نفر تنها مانده‌ام. تنها. و عجیب‌ترین و واقعی‌ترین این‌که تمام آن هشت‌میلیارد و دویست‌میلیون‌نفر تنهایند. و ما، ما هشت‌میلیارد و دویست‌میلیون‌نفر چیزی جز تنها نیستیم. ما تنها، تنهاییم. تنها‌هایی که تن‌هاشان را باهم به اشتراک می‌گذارند تا به تن‌هایی تن ندهند. رضا چمبر

از گریه وقتی نیمی‌ام گریه می‌خواهد و نیم دیگرم مطمئن است اگر بگرید از مرده آرام‌تر خواهد شد، اشک ناممکن می‌شود. یاد گرفته‌ام گریه‌ی نیامده‌ام را خشم کنم که سروتهش با چند فحش آسمان خراش و چند مشت به تخت هم بیاید. برای نگریستن خیلی زودم. اشک اگر هم بیایدم جایی می‌آید که نتوانمش گریست. اشک نریخته می‌جوشد. مغز را می‌سوزاند. به جنون می‌کشاند. رضا چمبر

تابستان خود را چگونه گذراندید؟ این‌ها را خواندم: • سال‌های سگی • منحنی خلاقیت • قصه‌ی غریب سفر شاد شین شاد (بازخوانی) • فعل (نمایشنامه) • رقصی چنین (نمایشنامه) • گزارش خواب (نمایشنامه) • پیرمرد و دریا • یادنامه‌ی شونکین • سفرنامه‌ی برزخ (نمایشنامه) • ملکوت(بازخوانی) • تأویل ملکوت • شیطان و دوشیزه پریم • نرخ تن • صدای آهسته (نمایشنامه) • خروس • مادام بوآری • مردی که حرف می‌زند • چرا ادبیات؟ • خیمه‌ شب‌بازی • روزگار دوزخی آقای ایاز • هابیل • تعلیم ریتا (نمایشنامه) • کنستانسیا • گاوخونی (بازخوانی) • در انتظار گودو (نمایشنامه) • بوف کور (بازخوانی) • آئورا (بازخوانی) • کتاب‌خوان • یک اتفاق مسخره • دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد • Harry Potter And The Sorcerer's Stone این‌ها را دیدم: • جهان با من برقص • سگ‌کشی • درباره‌ الی • ناخدا خورشید • Duel • Ma Vie De Courgette • The reader • Pan's labyrinthe • Cinema Paradiso • The Mask • Amélie • Malena رضا چمبر #کارنامه

منفی نمی‌دانم از مدرسه صاف آمدم سوال‌هایم را ریختم توی دفتر. کِی می‌توانیم بگوییم کسی را می‌شناسیم؟ با دانستن اسم و فامیل و شغل و اسم ننه بابا؟ یا کارهایی که از صبح تا شب می‌کند؟ یا جوری که می‌اندیشد؟ حالا همین «جوری که می‌اندیشد» را چطور بسنجیم؟ سنجیدنی‌ است؟ ارتباط داشتن چه؟ آن‌هم می‌تواند شناختن شمرده شود؟ شناختن یعنی چه؟ من نمی‌دانم «شناختن» یعنی چه. فرهنگ لغت فقط چند واژه‌ی دیگر می‌دهد که آنها را هم نمی‌دانم. تنها آشنا برایم نمی‌دانم است. البته ندانستن اگر صفر باشد من منفی ده‌ام. من نمی‌دانم «شناختن» یعنی چه. درحالی‌که فکر می‌کردم می‌دانم. و این از ندانستن بارها بدتر است. ندانستن می‌تواند به جستن و فهمیدن برسد. اما توهم فهم تنها از فکر دورتر می‌شود. باید بکوبم. باید بکوبم و از نو بسازم فکرم را. باید تلاش‌کنم به صفر برسم. باید بکوشم به «نمی‌دانم» برسم. رضا چمبر

بادیوانه دیوانه‌ای در کوچه آب می‌پاشید به درخت «آتش، آتش!» یک دیوانه داد زد: «آنتن رادیو پرید خش‌خش می‌کند» دیوانه‌ای دیگر دوان آمد: «دارند به چنار تجاوز می‌کنند لباس‌هاش را کنده‌اند.» دیوانه‌ی حقیقی داشت می‌وزید می‌وزید و می‌سوزاند و خش‌خش می‌کرد و رخت از تن چنار می‌کند فریاد این دیوانه‌ها تنها پژواک باد بود. رضا چمبر

بره همین پس‌فردا باید بریم مدرسه.⁦ •́⁠ ⁠ ⁠‿⁠ ⁠,⁠•̀⁩

فعل زمان، گذشتن است و مفعولش ماییم. رضا چمبر

درباره‌ی ربط سینما و شعر مدرن احمدرضا احمدی گفته بود: سینما بیشتر روی من تاثیر گذاشته تا شعر کلاسیک ایران. من آدم امروزم. فعل روی تمام شیشه‌های مغازه‌ها، کارخانه‌ها، مدارس دوید. روی شیشه‌ی یک تلفن عمومی کودکی نوشت فروغ. ظهر آفتاب شد. کلمه‌ی فروغ از روی شیشه پرید.¹ شیشه‌های مغازه‌ها، کات به شیشه‌های کارخانه‌ها، کات به شیشه‌های مدارس، کات به کودکی جلوی تلفن عمومی، زوم روی نام فروغ، کات به خورشید ظهر، کات به تلفن عمومی، زوم روی جایی که نام فروغ بود و حالا نیست. سیگار مثل گوشی تلفنی که بر پرده‌ی سینما حادثه‌ای ناگواری را خبر داده است از دستت می‌افتد و در باران نم‌نمس که در پیاده‌رو می‌بارد خاموش می‌شود² سیگار روی هوا، کات به سینما که گوشی در حال افتادنی را می‌نمایاند، کات به زمین خیس در حالیکه سیگار با سرعت آهسته می‌افتد و خاموش می‌شود. شعر مدرن تصویری است و تصویر ذات سینما. تصاویر وقتی زیبایند که درست چیده‌شوند. و اینجا کات در شهر معنا می‌‌یابد. دانیال گفته‌بود:«شاعر خوب، خوب کات می‌دهد.» کات خوب هم کاتی است که دیده نشود. محو باشد. همان چیزی که در دوشعر بالا بود. رضا چمبر ¹ شعر منثور احمدرضا احمدی در سوگ فروغ ² کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی، عباس صفاری، کبریت خیس

مرگثیه کسی باور نمی‌کند که مرگ تنها مال دم جان‌کندن نیست مرگ سایه‌ است سایه‌ای که در تاریکی خالی هم دم کون آدمی می‌جنبد. کسی نمی‌خواهد باورکند که مرگ کبریت باخطر است از آنها که به هرجا بکشند شعله می‌کشد. مرگ مال وقت مردن نیست. مرگ در انحنای یک چرت، بالای سرت ایستاده. مرگ وقتی در کوچه راه می‌روی ردت را می‌گیرد. مرگ یک مسافرت شمال می‌تواند باشد. مرگ زندگی است تا من هستم مرگ هست من بروم مرگ هم خواهد رفت. رضا چمبر

شعر آن است که از ننوشتن برهاندم نوشته‌بود: ...حتا در خواب‌های آب‌رفته‌ات که تیک تاکِ ساعت مُدام تهدیدشان می‌کند.¹ آن‌شب، این مرا از ننوشتن رهانید. چرا؟ مگر شعر چیست؟ رفتم فرهنگ لغت. شعر: سخن منظوم، کلام موزون، سخن دارای وزن و قافیه.² این تعریف همان به که ته لغت‌نامه خاک بخورد. چرا خودم دنبال معنای شعر نگردم؟ شعر، کلامی است زیباتر از کلام عادی. یه سوال می‌بندم تعریفم را. هر کلام زیباتری شعر است؟ هر شعری زیباتر است؟ آیا هر شعری زیباست؟ هر شعری باید زیبا باشد؟ اصلاً زیبا چیست که تَرَش چه باشد؟ شعر را چه از ناشعر سوا می‌کند؟ سطربندی؟ اشعار منثور احمدرضا احمدی چطور-که بارها از ننوشتنم رهانیده‌اند؟ شاید عینیت است که شعر می‌سازد. ایماژ. تصویرساختن از یک ذهنیت. مثلاً اگر می‌نوشت تیک‌ تاک ساعت از خواب بیدارت می‌کند، باز هم شعر بود؟ باز هم از ننوشتن می‌رهانیدم؟ اگر می‌گفت تیک‌ تاک ساعت خوابت را درهم می‌شکند چطور؟ باز هم شعر بود؟ باز هم به وجد می‌آورد؟ اگر نمی‌آورد چرا؟ چون تازه و بکر نیست؟ پس شاید تازگی، بکارت شعر را شعر می‌کند. این‌تعریف‌ها را نگه می‌دارم تا وقتی سوالی زیر بگیردشان. که می‌دانم خواهد گرفت. و امیدوارم بگیرد. ¹ عباس صفاری، کبریت خیس ² فرهنگ فارسی

شب هول وجودم را از یاد برده‌ام. نره‌خر توی آینه دیگر هیچ مرا نمی‌شناسد. وحشت‌کردم از آینه. هیچ‌گاه اینقدر غریبه نبوده‌ام. همه‌چیز کدر می‌شود. تنها، گیجی‌ام شفاف‌است. یک‌آن همه را در عین آشنایی از فرط بی‌اعتنایی نشناختم. همان‌طور که خودم را. سرم دارد می‌ترکد. کلاه سرم کردم که وقتی ترکید، نپاشد این‌ور‌ آن‌ور. کلاه سرم کردم که وقتی ترکید، کسی نبیند توی سرم چه‌بوده. رضا چمبر

«امروز» مجبورم می‌کند به خوابیدن، «فردا» خوابم را تهدید می‌کند. رضا چمبر

راه‌راه دریایی پیراهنم خیسِ دریا را به‌خاطر دارد. به یاد دارد آهنگ‌هایی را که در جیبش گذاشته‌ام. به‌یاد‌ دارد نام تمام بچه‌های رفته در دفترچه‌ی دریاست*. پیراهنم در چروک‌های کمرگاهش من را دارد. همین یک‌سال مرا خوب ضبط کرده لای راه‌راه‌هاش. با احترام از جالباسی بر می‌دارمش. که شأن دریا نریزد. رضا چمبر * نام تمام مردگان یحیاست، محمدعلی سپانلو

توده‌ی ناملایم «یاد» از سمت رشته‌کوه‌های گذشته نوعی توده‌ی جنونش فراگرفته. چنان در جمجمه‌اش فرورفته که نمی‌تواندش بیابد. از دسترس خارج است. باورش نمی‌شود آن‌همه «یاد» مال اوست. ربطش به آنها را نمی‌فهمد. هرکدام از آن «یادها» انگار مال حیات پیشینش بوده‌اند. اما دلش می‌خواهد همه را یکجا زندگی‌کند. همه را به یاد آورد. به‌ترتیب نه این‌چنین معلق. نمی‌داند چه کند با آنها. نه فراموششان می‌خواهد بکند نه تاب می‌آوردشان. دل‌درد می‌گیرد، و دلهره، و کرخی، و حس انفصال، حس متلاشی‌شدگی، و مرگ، وقتی گذشته را گوش می‌کند. می‌رود عقب‌تر. به شهرکتاب. بعداز آن بارها رفته‌است. هربار یک‌لایه ضخیم‌تر. با یک‌لایه «یاد» بیشتر بین او و دنیای اطرافش. هربار بیشتر با توهم گذشته‌ها. رضا چمبر

امروز بعدازظهر ساعت پنج زبان باد را فهمیدم امروز بعدازظهر پاییز شد. امروز بعدازظهر آغاز فصل یخبندان بود. باد مردن بر خیابان من گذشت. فصل یخبندان معنی سوختن می‌دهد. امروز بعدازظهر معنی سوختن را باد مرده آورد. قول باد هیچ‌گاه دروغ نیست. قول باد، «پاییز شد» است، یخبندیدن است، سوختن است، قول باد مردن است. باد را در فرهنگ لغت جستم‌. باد، شیوع یک حقیقت کاذب است‌. که «پاییز شد». هوا مرده‌است و مردگی را می‌فشارد به نباتات. هوا اگر نمرده‌بود باد نمی‌گفت «پاییز شد» هوا اگر نمرده‌بود، پاییز نمی‌شد. رضا چمبر پی‌نوشت: تقلید از نثرهای یومیه‌ی احمدرضا احمدی #نثرهای_یومیه

فسیل سیاست‌های سابق را با نام تاریخ می‌خوانیم. تاریخ همان سیاست منجمد است. رضا چمبر

عمو زنجیرباف یعنی اگر داداشم جوک نمی‌خواند، نمی‌فهمیدم عمو زنجیرباف زنجیرش‌ را پشت کوه نمی‌انداخت؟ نباید از خودم می‌پرسیدم مگر مریض است که دست‌رنجش را بیاندازد پشت کوه؟ یعنی بوده‌ کسی که بمیرد و نفهمند عمو زنجیرباف زنجیرش را پشت کول می‌انداخته نه پشت کوه؟ ظلم بود نفهمم و بمیرم. رضا چمبر