خوابنویس | رضا چمبر
Kanalga Telegram’da o‘tish
اگر نمیفهممید تشویشم چرا؟ هنوز خودم هم نمیفهممَم. @RezaChambar
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
219
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kunlar
+130 kunlar
Postlar arxiv
لا شَئَ یُعجِبُنی*
شاید از کمِ من است
که چیزهای کوچک بهوجدم نمیآورند.
اینکه اینجا دیگر مرا کافی نیست
بزرگم نمیکند
اگر بزرگ میبودم
در از این شهرستانتر هم
شگفتم میزد.
رضا چمبر
* شعر محمود درویش «چیزی مرا به شگفت وا نمیدارد»
از زیبایی
زیبایی چیست؟
آیا زیبایی محدود به بینایی است؟ اگر هست پس چرا یکداستان یا یکقطعه موسیقی هم میتواند زیبا باشد؟
آیا مزه و بو میتوانند زیبا باشند؟
زیبایی و لذت چه رابطهای دارند؟
آیا هر لذتبخشی زیباست؟ هر زیبایی لذتبخش است؟
ذات زیبایی چیست؟
رضا چمبر
#فقط_سوال
غربتِ غربت
برای متوجه شدن غربت لازم نیست
چمدان پر کنی و پی پاسپورت و پرواز بدوی.
یک پُک شعر از کبریت خیس¹
و یک نُت از همنوایی شبانه ارکستر چوبها²
کافی است تا به چشم ببینی
یاران چه غریبانه رفتند.
رضا چمبر
¹ مجموعه شعر عباس صفاری
² رمان رضا قاسمی
ملت جاجو
چه پروندهها تشکیل دادهایم با شهادت و شکایت و وکالت و قضاوت خودمان. و چه حکمها اجرا کردهایم بدون اینکه محکوم جرمش را بداند.
رضا چمبر
سایههای سنگین
وحشت همینطور دارد تکامل مییابد در تمام رگ و پیم. حالا دیگر تنها، ترسم از وجود نداشتن نیست. از آدمها هم میترسم.
روابط انسانی. حالا این کلمه هم سرتاپای وجودم را میلرزاند. مثل مرگ. مثل تنهایی. با اینفرق که هنوز آنقدر شفاف نشدم که بنویسم از چهچیزش میترسم.
رضا چمبر
یادها بر باد
زمان هم مثل پرواز
محدودیت بار دارد
جز یک چمدان یاد
از مرز اکنون نمیشود چیزی گذراند
رضا چمبر
لا ریب فیه
هر بار در تنهایی شککردم، با هجوم یک تنهایی حجیمتر روبهرو شدم. هر بار سعیکردم وزن تنهاییام را بیندازم روی شانهی کسی، شانه خالیکرد و من تنهاتر شدم. و عیب از آنها نبود. عیب از تنهایی هم نبود. عیب از من بود که در تنهایی شککردم. تاوان شک در تنهایی، تنهاییتر است.
رضا چمبر
امشبی را
امشب به موسیقی آغشته است. به نفرین موسیقی دچار خواهم شد اگر امشب زود رهایش کنم. لئونارد کوهن در اعماق هزار بوسه مرا نفرین خواهد کرد. اژدهای طلایی استاس تونه به آتشم خواهد کشید اگر امشب زود بخوابم. روح خیابانی Radiohead تسخیرم خواهد کرد. در اتاقی تاریک از هتل کالیفرنیا برای ابد حبس خواهم شد. اگر امشب را زود فوت کنم.
امشب را با موسیقی سر میکنم. با سرگرد تام خودم را گموگور میکنم توی سیاهی محض فضا. بعد با یک گرگ نقابدار بروم کف اقیانوس.
رضا چمبر
پینوشت: تمام آهنگها در کوامنت.
خطهای افقی، افقهای بهخطشده
نوشتن یعنی چیزهایی را که توی هوا ول میچرخند به تور خطهای کاغذ بیندازی.
رضا چمبر
ریدیکولوس
طلوع،
ترس را نارنجی میکند
و ازآنجا که نارنجی زار میزند به تن ترس
طلوع فردا میتوانی تیپ تخمی ترس را
به سخره بگیری
رضا چمبر
پینوشت: با سپاس فراوان از جیکی رولینگ و جادویش برای نبرد با ترس.
وحشت وجود
وحشت وجود هراسی درونی است. ترسی بیمانند از تنهایی، مرگ و پوچی. این وحشت زمانی که با کوچکترین درد معده ترکیب شود، مرضی مطلقا بیدرمان تشکیل میدهد. تمام مقدسات را زیر سوال میبرد. آدم را لخت میکند. هیچ صدایی، هیچ واژهای، هیچ آغوشی، هیچ حسی حریفش نیست.
هنگام غلبهی این نوع وحشت، هرگونه فکر کافی است تا وجود فرد به رعشهای بیمانند دچار شود. بهخصوص فکرکردن به آدمها که بُعد تنهایی اینوحشت را شدت میبخشد.
وحشت وجود نمود بیرونی چندانی ندارد. اطرافیان شخص ممکن است چیز خاصی در رفتار فرد مشاهده نکنند. دلیل درونی بودن این است که این وحشت اجازهی هیچ حرکتی را به فرد نمیدهد. او را قفل میکند. ممکن است او را ببینید که گوشهای زیر پتو کز کرده و چیزی نمیگوید.
نمیدانم دقیقا چرا دارم توضیح میدهم. چون این از همان دردهایی است که نمیتوان بهکسی اظهار کرد. چون عادت دارند آنرا تا حد خستگی یا ناراحتی تقلیل دهند.
رضا چمبر
در ستایش واژه و واژهی واژه
از قلم میتوان نوشت. میتوان کاغذ را عاشقانه وصف کرد. اما مادر ادبیات دیگر موجودی است. نه قلم. نه کاغذ. مادر ادبیات واژه است. این واژه است که ادبیات میزاید. من و تو تنها قابلهی ادبیاتیم. کاغذ و قلم تنها تخت زایماناند. واژه مادر است. باید واژه را ستود.
رضا چمبر
پینوشت: جدای از مفهوم واژه، واژهی «واژه» هم ستودنی است. «واژه» واژهای است با بیشمار مصداق.
بیسلیقه یا ابرسلیقه مسئله این نیست
من سلیقه ندارم. نه که بیسلیقهباشم ها. فقط سلیقهی خاصیهم ندارم. سبک خاصی از موسیقی را دنبال نمیکنم. همهجای موسیقی میتوانم چیزی برای زیبا پنداشتن بیابم. یک قطعهی هیپهاپ امروز همان کاری را با من کرد که دیروز صدای ویگن، عود عربی یا راک. نمیتوانم حتا به سبکی بیحس باشم. هر سبکی در من چیزی میافروزد.
یکبار در یک مهمانی موسیقایی، وقتی هنگ درام نوش گوش کردم با خودم گفتم:« این صدا بخشی از حقیقت است.» و بعد، همنوازی دوتار و دف را بخشی دیگر از حقیقت* دیدم. در همان جلسه یک پیشدرآمد سهتار هم چنینکاری با من کرد.
این نامشکل را با نقاشی هم داشتم و دارم.
- از کدوم سبک نقاشی بیشتر لذت میبری؟
-از نقاشی قرون وسطا، رنسانس، باروک، روکوکو، رئالیسم، هایپررئالیسم، دادائیسم، سوررئالیسم، فوویسم، امپرسیونیسم، پستامپرسیونیسم، اکپرسیونیسم، کوبیسم، نقاشی مدرن، آبستره، دیوارنگارههای غارها و خطخطی نینیها بیشتر از بقیه لذت میبرم.
مگر اینکه میپرسیدی از کدام سبک کمتر لذت میبری. که آنموقع هم جواب خاصی نداشتم بدهم. شرمنده.
همیشه سر کلاس زبان جواب "...What is your favorite" هارا طولانی میدادم. لیست میدادم بهجای گفتن یک محبوب.
فیلم محبوبم؟ صبرکن تا جواب بدهم. جواب؟ لیست پنجاه فیلم برتری که دیدهام. اگر لیست را بگردی، خدا و شیطان را کنار هم مییابی. همهجور سبک. از همهسال. برای همین نمیتوانم حتا به دهفیلم محبوب راضی شوم. چون ده فیلم، تمام آن ناسلیقهام را دربر نمیگیرد.
سبکها شاید تکههایی گمشده از یک پازلاند. پازلی که من نمیتوانم بچینیمش اما یافتن تکههایش از اینطرف و آنطرف سر کیفم میآورد.
رضا چمبر
* نه اینکه به وجود چنین حقیقتی ایمان داشتهباشم. بیشتر استعارهای بود برای نمایش شدت سیخشدگی موهایم.
شب تنها ویرگولِ بین روزها نیست
شب هنر است
یک نقاشی سراسر سیاه
یک آهنگ ساکت.
رضا چمبر
غربت خاموش
کلاس هفتم بودم. یا هشتم. سال را درست یادم نیست ولی آن احساس را چرا.
درس فسیلها. در لایههای رسوبات، در اعماق اقیانوس آثار موجودات زنده را میتوان یافت. وحشتکردم. آنجا فهمیدم دیگر دلم نمیخواهد جسدم را به اقیانوس بیندازند. فهمیدم چرا مردهها را دفن میکنیم.
مدفون گم نمیشود. و همین گم نشدن زندهها را آرام میکند. که پس از مرگ به رسوبات تاریک اعماق فرو نخواهیم رفت. که همین نزدیکیهاییم. قبرستان شهرمان. دم دست دوستان و آشنایان.
برای مرده فرق نمیکند. برای زنده فرق میکند. فرق میکند ظاهر آیندهی مبهمش را ببیند.
تدفین فرار است؟ نه. ما را چه به فرار از مرگ؟ فقط از آن وحشت بیکران میکاهیم. میکاهیم؟ نه. تنها فکر میکنیم که از آن وحشت میکاهیم. کاهیدنی نیست مرگ و وحشتش.
رضا چمبر
زئوس را دیدن
فرض کنیم حقیقتی یکسان برای سرهای ما وجود داشته باشد. حاضریم بفهمیمش؟ حتا اگر فرای حد مرگ بهوحشت بیندازدمان؟ حتا اگر بعد از فهمیدن و وحشتکردن دیگر نتوانیم بازگردیم؟
سملِه خواست زئوس را در شکل حقیقی ببیند. دید و خاکستر شد. تاب حقیقت را نداشت. ما داریم؟ ما جز سملهایم؟
رضا چمبر
اندرسونچه
فیلمَک The Ratcatcher را دیدم. مثل همیشهی وس آندرسون. خیالمالی قابها. کل فیلم در یک هالهی رنگی زرد فرو رفته. همهچیز در تقارن. بازیگرها گاهی به دوربین خیره میشوند. بدون ذرهای احساس. گروتسکوار. گودویی.
راوی فیلم عمدا اضافی است. توضیح واضحات میدهد. زل میزند توی دوربین و صحنهای را که داریم میبینیم برایمان توضیح میدهد. از آن طنزهای وسبازپسند.
یک جای فیلم استاپموشن هم میبینیم. انگار داش وس تاریخچهی فیلمسازیاش را خلاصه کرده توی این فیلمچه. چه از لحاظ گرافیک. و چه از نوع بیحس بازیها.
بعد از شناخت تئاتر ابزورد، دیدن فیلمهای پس اندرسون میچسبد.
رضا چمبر
تنهایی
منِ ما آنقدر جاگیر است که از دیگران جز سایهای بر وجود ما جا نیست.
رضا چمبر
سطح، آبیتر، گرمتر، زیباتر
به فکر عمق بودم. نمیدانستم اگر عمقِ وحشتِ عمق را ببینم از عمق بیزار خواهم شد. نمیدانستم بدنم تاب فشار اعماق را ندارد. اصلاً نمیدانستم در اعماق چهکار دارم. شاید کارم چسیآمدن بود. نمیدانم. هرچه بود حالا باید سطح را غنیمت بشمارم. حالا خود سطح را عمق حس میکنم. انگار تا آنجا رفتم که بفهمم همان بالا جای درستتری است برای من.
رضا چمبر
