خوابنویس | رضا چمبر
Kanalga Telegram’da o‘tish
اگر نمیفهممید تشویشم چرا؟ هنوز خودم هم نمیفهممَم. @RezaChambar
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
219
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kunlar
+130 kunlar
Postlar arxiv
تنهاانسان یا تنهاسوسک
چه سامسا سوسک شود چه تمام انسانها بهجز سامسا. هردو یک وحشت را به جانش میاندازد. وحشت تنهایی.
رضا چمبر
سنگسار مهر
من به آنان از مِهر گفتم آنان اما هرچه سنگ دم دستشان بود به سر و صورت من کوفتند. نفهمیدند آنسنگها پیش پای مهرِ سنگخوردهی من میتواند تهدیدی شود برای سر و صورت خودشان.
رضا چمبر
داداشیآزاری اگزیستانسیال
- داداشی، فک کن همه شیطون بودن فقط تو آدم بودی. بعد دنبال آشناهات میگشتی ولی میدیدی اونام شیطونن.
رنگ داداشی میپرید اینجور مواقع.
- شوخی کردم داداشی. نترس. شوخی کردم.
داداشی، الان فهمیدم آنموقع ناآگاه داشتم حقیقتی را برایت فاش میکردم. داداشی، وحشتی که از شوخیام تا «شوخی کردم»گفتنم تو را فرا میگرفت، حالا ساعتهای مرا خراش میدهد. داداشی حالا آنشیاطین دارند قاه قاه به وحشتم میخندند.
داداشی...
داداشی خودتی؟
رضا چمبر
مهربانی، سیب، ایمان
دیگر از آن تثلیث مقدس سهرابی تنها سیب مانده بود برایم. زندگی خالی شدهبود. خالی از ایمان و مهربانی. تنها سیب ماندهبود.
و ایمان آنگاه بازگشت که تنهایی سیب را پذیرفتم. پس از آن مهربانی هم بازگشت.
حالا زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.*
رضا چمبر
* در گلستانه، حجم سبز، سهراب سپهری
واهی
امید. همان چیزی که کامل در نیامد از جعبهی پاندورا. همین ناقصش هم مکافاتی شده.
امید واهی؟ امید غیر واهی هم هست مگر؟ امید اگر منطقی باشد میشود پیشبینی. میشود چشمانداز. امیدی که از آن میگویم همواره واهی است.
متضاد اینامید چیست؟ بیم؟ یاس؟
پذیرش. متضاد این امید دائماً واهی پذیرش است. پذیرش همه چیز همانطور که هست. پذیرش هر تغییری که بکند. این را در مقابل امید میبینم. که نپذیرفتن اکنون است و رغبت به تغییری خاص.
در سختترین شرایط امید اگر باشد درمانی است موقت. که اگر تغییرات مطابق با آن پیش نرود خود دوباره دردی میشود افزون. در همان شرایط پذیرش مطلق میتواند درمانی دائمی باشد بر آن درد.
رضا چمبر
جیغهای بیداری
خودم را به خواب زدم که نبینم. خودت را به خواب بزن که نبینی. که نشنوم. که نشنوی.
خودم را به خواب زدم چون خوابها محکوماند به فراموشی اما بیداری...
خودت را به خواب بزن که خوابها محکوماند به فراموشی اما بیداری...
آنگاه که از خواب کاذبم برخاستم میتوانم بینگارم همهچیز رویا بودی. میتوانی بینگاری رویا بوده. شاید هم کابوس. (آری کابوس. که اگر رویا بود با تمام بیداری در آغوشش میکشیدیم.)
هرقدر هم که جیغهای بیداری بلند باشند، میقبولانمم که کابوس بوده. بقبولانت که کابوس بوده. به این امید که دروغهای خودمان را باور کنیم.
رضا چمبر
لالمانی
تقصیر من نیست اگر
بلبلِ زبانم را
حضورت گربه میشود.
به واژههایم حق بده
روی زلالی نگاهت
لیز بخورند.
رضا چمبر
ناگهانِ زیبایی
حقیقت زیبایی باید جایی
لابهلای همین شعرهای چندخطی باشد
که جوهربار هجوم میآوردند
بر سفیدی پذیرندهی کاغذ
رضا چمبر
جوجههای آخر پاییر
آنچه خواندم:
سمفونی مردگان
سوءتفاهم(نمایشنامه)
عقرب روی پلههای راه آهن اندیمشک
زن در ریگ روان
ناکجاآباد
گزارش یک مرگ
حکومت نظامی(نمایشنامه)
شب هول(بازخوانی)
قلب ضعیف و بوبوک
داستاناندیشی
بوف کور(بازخوانی)
باید زندگی کرد
کافه پیانو
پایان بازی(نمایشنامه)
مراسم قطع دست در اسپوکن(نمایشنامه)
کبریت خیس(شعر)
کرگدن(نمایشنامه)
مأمورهای اعدام(نمایشنامه)
آنچه دیدم:
Ernest et Célestine
No County For Old Men(Rewatch)
Woman In The Dunes
They Shall Not Grow Old(Documentary)
Sleepy Hollow
Solaris
اخراجیها
The Wild Pear Tree
The seventh seal
Inglorious Basterds
Frankenstein
Baraka(Documentary)
Kill Bill Vol.1
Mood Indigo
Taxi Driver
شبهای روشن
رضا چمبر
#کارنامه
مرگ› زندگی› ما
مرگ جدیتر از این حرفهاست
و ما شوخیتر از این حرفها
اینحرفها؟
این حرفها لابد زندگیاند
که مارا به بازی گرفته
و خود بازیچهی مرگ است.
رضا چمبر
شمالیترین نقطهی وجود
اگر دماسنجها بیرودربایستی
دمای قلب آدمها را اندازه میگرفتند
میفهمیدند
گرینلند چه گرم است.
من حتماً دماسنجی بیرودربایستی بودم
که حالا دیگر
سرما نمیسوزاندم.
رضا چمبر
پاک میبارد
کاش برف آبشدنی نبود
و دفن میکرد تمام گذشته را
زیر سفیدی بیدریغش.
کاش اینبرف حالاحالاها ببارد
که بتوانم اینهمه فراموشکردنی را
عاجزانه به او بسپارم
هرچند میدانم آنها را با آبشدنش
دوباره به من بازمیگرداند.
رضا چمبر
بوکس ناخواسته
این کبودیهای سر و صورتم از وحشیبودن آنها نبود. گارد من آنقدر پایین بود که حتا نرمدلترینشان را هم به خشونت تحریک میکرد.
رضا چمبر
به عزیزی از عقل
تو که میگویی عقل
انگار کرمی گفته نور
انگار قاطری حشری شده
انگار ساقه طلایی از آب حرفزده.
خواهشاً تو نگو عقل
بگذار عقل به بودن ادامهدهد.
رضا چمبر
اولویت محاسبات زندگیات
من تو را لای داخلیترین پرانتز گذاشته بودم. تو اما مرا بعد جمع و تفریقهایت هم نیاوردی.
رضا چمبر feat محمد مهدی جباری
چاه و سایه
ته چاه بود. کنار تعدادی دست بریده. و فکر رهایی از همیشه برایش کمرنگتر شدهبود. دستهای بریده بهاو گفتهبودند رفتنی در کار نیست. دراز کشیده بود. به آن برش گرد کوچک از آسمان نگاه میکرد. چون هیچ کار دیگری وجود نداشت. فریادهایش را زدهبود. دیگر حنجرهایهم برای دادزدن وجود نداشت.
ـــــــــــــــــــــ
یک سایه دید. اول فکر کرد توهم است. از همان توهمهای معمول یک درچاهگیرافتادهی امیدوار. اما سایه صدا داشت. گفت: بیا. با صدایی آرام. از جنس همان آسمان گرد بالای سرش. یک طناب انداخت. گفت: نترس بیا.
دیوانهوار طناب را قاپید. مثل اینکه هنوز چیزهایی بود. بالا رفت. صدا همچنان مینواخت: بیا. رسید به لب چاه. صاحب صدا دستش را گرفت. یک قدم مانده بود به بالای چاه. به زمین. امید به تمامش برگشته بود. دستش رها شد. دوباره افتاد ته چاه. فکر کرد سُر خورده. داد زد: چیشد؟ صدای سایه سرد گفت: هیچ. و رفت.
رضا چمبر
گاه وحشت، یک گاه پررنگ
از این نوع بودن میترسی. بودنی توام با وحشت گاهگاه، که نمیتوانی لحظهای هم به اسقاطش بیندیشی. چون نبودن بیشتر میترساندت. مجبوری به بودن با وحشتی که گاه به سراغت میآید. و در همان گاهها چنان تهیات میکند که حتا نمیتوانی فریاد بزنی. لختت میکند. و مجبورت میکند به بودن و خفکردن. کاریش نمیتوانی بکنی. دم نمیتوانی بزنی. چون میدانی دستوپا زدنی بیهوده است. میدانی هیچکمکی از کسی ساخته نیست. چون همین کسان خود دلیل وحشتاند. سعی کردی بار تنهاییات را بیندازی روی دوششان. و چنان زمینت زدند که هربار برخاستن برایت سختتر شد.
هرچه نکشتت ضعیفترت کرد.
رضا چمبر
انسان؟
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
شاید من و تو اشتباه جُستهایم دیوژن. انسان که همین است. همین من و توها که نمیدانیم ناخواسته در نظر کهها دیو و دد و لاشیصفتیم.
بیا چراغمان را ببریم جلوی آینه. اگر دیو و دد ندیدیم در شهر بگردانیمش. که بعید میدانم اینچشمهای آرمانجو در آینههم جز کثافت ببینند.
رضا چمبر
گلستان چمبر*
رضای را پرسیدند: از بهر چه اینچنین بیادبی؟
بگفت: از بهر مدرسه. با دیگر اطفال آمیختم و بیادبی آموختم.
باز پرسیدند: چرا به سان لقمان حکیم از آن بیادبان ادب نیاموختی؟
پاسخ بداد: از بیادبان ادب نتوان آموخت. نخست از آنروی که مصاحبت با آنان بیادبی را از قبح میاندازد و آنرا در چشم به کلام عادی بدل میسازد. و دویم آنکه ادب تنها به بیادبی نکردن نبوَد. ادب آدابی دارد که نمیشود از آنچه بیادبان نمیکنند آموخت.
آداب ادب آمـوز کــاموختـنـی باشـد
نشود که بیاموزی آن را تو ز بدخویان
رضا چمبر
* گلستان از نوع گلبهخودی
