Cabin 13
Kanalga Telegram’da o‘tish
Born in southside Chicago, spent some time in Kansas, got a little lost in New Orleans, I've a pack in Beacon Hills and find me in Camp Half-Blood now (or maybe back on the southside... who knows?) https://t.me/HarfChatBot?start=707c707225f7
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
234
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kun
-130 kun
Postlar arxiv
234
Repost from داستایفسکیِ دیوانه.
“I’m just a girl”
یکی از زنستیزانهترین جملاتی هست که خانمها نا آگاهانه در حال استفاده ازش هستند. شاید در ظاهر نوعی شوخی به نظر برسه، اما در عمق خود، نشانهای از همون سازوکار اجتماعیست که طی قرنها به زنان آموخته است کوچک بودن، ضعف، یا وابستگی را به عنوان بخشی از “زن بودن” بپذیرند.
حرفِ ظاهری میگه «من فقط یک دخترم»، اما پیام پنهانش اینه: «تواناییهام کمان»، «نباید انتظار زیادی ازم داشته باشی» یا «مسئولیتهای بزرگ مال من نیست». این پیامهای ضمنی کمکم توی ذهن شنونده و گوینده جا میافتن. زمانی که این جمله در جمعی گفته بشه که بقیه هم بشنون؛ و شنوندهها معمولاً واکنشی مثل تسکین یا تأیید نشون بدن، دارید به همدیگه میگید «آها، این طبیعیه». این چرخه باعث میشه کلیشهها حفظ بشن. این جمله در تضاد با مفهومِ «خودآگاهی»ست که سیمون دوبووار دربارهاش صحبت کرده؛ یعنی لحظهای که زن خودش رو نه به عنوان “دیگری”، بلکه به عنوان “سوژهی آگاه و مختار” میشناسد. تا زمانی که خانمها از این زبانِ خودکوچکساز استفاده کنند، مرزهای ذهنی نابرابری پابرجا میمونه، حتی اگر قوانین و ساختارهای بیرونی تغییر کرده باشند.
234
زندهباد باختن، شکست خوردن، زندهباد رفتن و نرسیدن، نترسیدن، زندهباد افتادن، زخم برداشتن، ترک خوردن، زندهباد خستگی و از نفس افتادن، زندهباد رقصیدن با دستها و پاهای شکسته، زندهباد بریدگیهای تن، زندهباد آوازهای بلند نامفهوم، دردهای بیانتها، زندهباد تلاشهای بیسرانجام، زندهباد گریستن، گریه شدن، زندهباد بازی کردن و بازنده شدن، زندهباد با سرعت در جادههای خاکی راندن، تا مرز خفگی در آب رفتن، خیس شدن، پریدن، زندهباد زندگی و همه چیز را قمار کردن.
234
امروز و دیدن این آدم بعد ۱۵ سال دوباره همون اتفاقی رو توم رقم زد که اون موقع زد. احتمالا این بهترین چیزی بود که تو روزهای آخر ۲۰ سالگیم و درست وسط سردرگمیم احتیاج داشتم. حالا تقریبا میدونم قراره ۲۱ سالگیم رو با چه ذهنیتی بگذرونم.
234
هربار تمام زندگیم رو زیر و رو میکنه و من حتی نتونستم درست بیان کنم چقدر آدم مهمیه برای من.
