مردی نشسته در ایوان؛
Kanalga Telegram’da o‘tish
988
Obunachilar
+3124 soatlar
+2877 kunlar
+70430 kunlar
Postlar arxiv
«سمن و مادر»
بریدهای از یک داستان بلندتر که بعد از تکمیل نشر خواهم کرد.
آهسته گام برمیداشتند. سمن دستش را دور بازو و سرش را روی شانهی خسرو تکیه داده بود. بیآنکه جنبشی به سر وارد کند به خسرو گفت «دوست ندارد خیابان تمام شود.» سپس سکوتِ آمیخته با فکر بر سخنها چیره شد، سکوتی که خود سرشار از ناگفتهها بود و نگاهی که ارتعاش به تن خسرو میانداخت، نگاه به آخر جاده. از وقتی خسرو مادر را از دست داده بود هیچ چیز به اندازهی حضور سمن او را خوشحال نمیکرد. انگار روح مادر در کالبد سمن جاری بود. انگار چشمان مادر را در سمن میدید، پیچش گیسوی سمن، خسرو را یاد وقتی میانداخت که مادر موهایش را از قفسِ روسری آزاد میکرد و گیسوان پیچ و تاب خوردهاش را شانه میکشید. سمن میترسید جاده به آخر برسد. خسرو قدمهایش را آهستهتر برداشت. در ذهن خسرو سوالهایی خیز زد. چرا سمن را اینقدر دوست داشت؟ چرا موقع غروب یادش میافتاد و دوباره یاد مادرش؟ شاید خلأهایی داشت، خلأهایی ناشی از فقدان مادر، مادری که مرگ آنقدر زود به سراغش آمد که نتوانست دست بر سر خسرو بکشد. نمیدانست اگر سمن نبود چطور میتوانست غروب را تماشا کند و دلتنگی را حس نکند؟ از یکطرف سمن خسرو را مادرانه دوست داشت، در فکر و خیالش رد پای خسرو موج میزد «چه میکند؟ آیا غذا خورده است؟ توی مسیر دانشگاه گرما زده نشده؟» گویا قادر نبود دل را با روزمرگیهایش مشغول نگهدارد، حتی دریغ از یک ساعت. خیابان تهی از عابر بود و همهچیز راکد بنظر میرسید. ابرِ تاریک و سیاه بر فراز آسمان جولان میداد. آسمان آبستنِ باران بود و گاه دانههای باران روی گونهها لیز میخوردند. به انتهای خیابان رسیدند. مکث کردند. نگاههای مضطربانه رد و بدل کردند و سپس به آغوش هم کشیده شدند. سمن در سکوت و در آغوش خسرو احساس دلتنگی کرد. ثانیهها شبیه طوفان میگذشتند و ابر ناامیدی بر گونههایشان سایه انداخته بود.
جواد سپاهی
Better to Reign in Hell, Than Serve in Heav’n “Is this the Region, this the Soil , the Clime”, Said then the lost Arch Angel , “this the seat That we must change for Heav’n, this mournful gloom For that celestial light? Be it so, since he Who now is Sovran can dispose and bid What shall be right: farthest from him is best Whom reason had equalled, force had made supreme Above his equals. Farewell happy fields, Where joy for ever dwells! hail horrors! Hail Infernal world; and thou profoundest hell A mind not to be changed by place or time. The mind is its own place, and in itself Can make a heaven of hell, and a hell of heav’n. What matter where, if I be still the same, And what I should be all but less than He Whom thunder had made greater? Here at least We shall be free; the Almighty hath not built Here for His envy, will not drive us hence; Here we may reign secure, and in my choice To reign is worth ambition, though in hell ; Better to reign in hell than to serve in Heav’n. But wherefore let we then our faithful friends, The associates and co-partners of our loss, Lie thus astonished on the oblivious pool And call not to share with us their part In this unhappy mansion, or once more With rallied arms, to try what may be yet Regained in Heaven, or what more lost in Hell?”
John Milton, Paradise Lost, Book I ll. (242-272)
درست لحظهای که همنت به دردناکترین حالت ممکن میمیرد، در همان لحظه “هملت” متولد می شود. ویلیام شکسپیر داغ فرزند را به روی صحنه میبرد تا همسرش اگنس چشم در چشم، دست در دستِ پسرشان از دریچهی هنر سوگ را تجربه کند. اگنس این بار سوگوارتر از گذشته دست پسرش را میگیرد که متوجه میشود دستی دیگر از میان جمعیت با او همراه شد. باز هم دستی دیگر و باز هم دستی دیگر و به خودمان میآییم و از نمای کُلیتر میبینیم که همه داغ دارند.
ولی آدمی در طول تاریخ پیدایش، یاد گرفته جوانه بزند، کَنده شود، دوباره جوانه و دوباره...
ولی بیشتر اعضای اینجا، کانالهایی دارند که وقتی در آن قدم میگذاری، دوست نداری بیای بیرون! آفرین به سلیقهی شما.♥️
من همهی کانالهایی که در آنها عضوم را با جدیت مرور میکنم و بیشتر شان با اینکه مشترکین زیادی دارند، خزعبلات تحویل مان میدهند. بخدا حالت تهوع میگیرم...
حتی در کانالهای ادبی یا معرفی کتاب نیز اشتباهات زیادی میبینم؛ از رعایت نکردن نشانههای نگارشی/سجاوندی گرفته تا ناموزون بودن متن. متن خود کتاب را از کتاب میگیرند بعد همان نوشته را بد مینویسند.
از نوشتههایی که دستورات ادبی در آن رعایت نشده و به صورت پراکنده نوشته شده باشد بدم میآید. اصلا نمیتوانم بخوانم.
مرا یاد کسی میاندازی که از پس پنجرهای بسته نگاه میکند و حرکات عجیب عابر را نمیفهمد. نمیداند آن سوی پنجره چه طوفان شدیدی درگرفته یا آن عابر با چه مشقتی خود را سرپا نگه داشته است.
لودویگ ویتگنشتاین
