مردی نشسته در ایوان؛
Kanalga Telegram’da o‘tish
من؛ . . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=840793562 @Mardineshastadarivanbot
Ko'proq ko'rsatishEron104 228Toif belgilanmagan
1 040
Obunachilar
+624 soatlar
+2517 kunlar
+76830 kunlar
Postlar arxiv
1 039
طبیعتِ کار چنین است که میخواهد تو را زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی. و مرگان نمیخواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند. مرگان کار را درو میکرد.
ص ۱۹۶
1 039
کار! کار! نان زحمتکشی است که به آدم جوهر میدهد. غیرت میدهد. مرد است و کارش!
ص ۱۴۷
1 039
فقط وقتی مرد میتواند سرش را میان مردم بلند نگه دارد که تخت شانههایش در کار عرق کند. دست که به شانهی مرد میکوبی، خاک باید از آن بلند شود.
ص ۱۴۷
1 039
رد رفته نباید رفت. دندان دیدن او را بکن و بینداز دور. خیال کن نبوده. کسی چه میداند! بز دنبال علف میرود دیگر.
ص ۱۴۶
1 039
روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند. روز و شب است. روشنی دارد، تاریکی دارد، پایین دارد، بالا دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده. تمام میشود. بهار میآید.
ص ۱۱۷
1 039
همچین برادری به مرگان چه میتوانست بگوید؟ مرگان فقط مست سلوچ بود. با او، مولا امان* که خود دیوانهی گیسو بود چه میتوانست بگوید؟ گیرم که بگوید! دشنامی و زنجیر و لگدی. چه غم؟ آنچه مرگان را میکشت لگد و شلاق نبود، دوری سلوچ مرگان را میکشت. دوری پسر تنورمال.
* برادر مرگان
ص ۱۰۱
1 039
بیم. آنچه در هاجر نیرومندتر از هر حسی بود، بیم بود. بیمی که از همه، و بیش از همه، از برادرهایش داشت.
ص ۱۱۰
1 039
زبان دیگران دل دیگران است. بگذار دل برخی با مرگان نباشد. نباشد! دیگرانی همیشه هستند که بار کینه را به کنایه بر زبان میآورند. این دیگران به گمان خود زیرک اند! غافل از اینکه نه زیرک، دورویهاند. جرئت یکرویگیشان نیست.
ص ۱۰۰
1 039
مرگان در میان خوشهچینان بود. لب خویر نشسته بود و پی رند زدن سلوچ را نگاه میکرد. دروگر بنامی بود سلوچ. قد و بری نداشت، رشید نبود، پاکیزهکار و سخت بود.
ص ۱۰۰
1 039
نگاه میکرد مرگان. سپیدهدم آسمان در پوشش برف سفیدتر مینمود. روشنایی خوشرنگ، از آنگونه رنگ که به هیچچیز مانند نبود. تنها با چشم و نگاه نمیشد حسش کرد. با جان باید میدیدیاش. دردمند مرهم را چگونه؟ تشنه آب را چگونه؟ مرگان برف را همانگونه حس میکرد.
ص ۹۸
1 039
چشمها با اینهمه زیبا بود. غمانگیز و زیبا. خانهی چشمها گرچه گود رفته بود، اما نگاه از روشنایی تهی نبود. و قامت زن گرچه پیوسته استخوانهایی ریخته در پوست مینمود، اما خمیده نبود... روحی زخمخورده در خود میپیچید. این روح اما لهیده نبود. پرخاشی فروخورده را روح زخمی در خود میآراست و نه زوزهای دردمندانه را. هم از این بود اگر چشمهای مرگان چنان زیبا مانده بود؛ درخشش سمج از قعر نومیدی.
ص ۹۸
1 039
حالا مرگان هیچ آرزویی نداشت، جز اینکه لای در باز شود و عباس بیاید. بیاید. دشنام بر لب بیاید. بیاید و همهچیز را بر هم بزند. بیاید و خانه را به آتش بکشد. بیاید و مادر را به باد کتک بگیرد. کتک بزند. بیاید. فقط بیاید.
ص ۷۶
1 039
نمیخواست پسرش را با دست خودش زجر بدهد، و میداد. نمیتوانست این زجر را تحمل کند و تحمل میکرد. این خود آزارندهتر بود. اینکه چیزی را داشت تاب میآورد که باطنش نمیخواست. یعنی که به خود دوبار زخم میزد: یکی اینکه معذب پسرش بود، دیگر اینکه معذب تحمل این عذاب.
ص ۷۶
