uz
Feedback
مردی نشسته در ایوان؛

مردی نشسته در ایوان؛

Kanalga Telegram’da o‘tish
1 040
Obunachilar
+624 soatlar
+2517 kunlar
+76830 kunlar
Postlar arxiv
طبیعتِ کار چنین است که می‌خواهد تو را زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی. و مرگان نمی‌خواست خود را ذلیل، ذلیل‌ کار ببیند. مرگان کار را درو می‌کرد. ص ۱۹۶

Koodakaneh فرهاد کودکانه - Farhad_6954571.mp34.43 MB

کار! کار! نان زحمتکشی است که به آدم جوهر می‌دهد. غیرت می‌دهد. مرد است و کارش! ص ۱۴۷

فقط وقتی مرد می‌تواند سرش را میان مردم بلند نگه دارد که تخت شانه‌هایش در کار عرق کند. دست که به شانه‌ی مرد می‌کوبی، خاک باید از آن بلند شود. ص ۱۴۷

رد رفته نباید رفت. دندان دیدن او را بکن و بینداز دور. خیال کن نبوده. کسی چه می‌داند! بز دنبال علف می‌رود دیگر. ص ۱۴۶

روزگار همیشه بر یک قرار نمی‌ماند. روز و شب است. روشنی دارد، تاریکی دارد، پایین دارد، بالا دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده. تمام می‌شود. بهار می‌آید. ص ۱۱۷

همچین برادری به مرگان چه می‌توانست بگوید؟ مرگان فقط مست سلوچ بود. با او، مولا امان* که خود دیوانه‌ی گیسو بود چه می‌توانست بگوید؟ گیرم که بگوید! دشنامی و زنجیر و لگدی. چه غم؟ آن‌چه مرگان را می‌کشت لگد و شلاق نبود، دوری سلوچ مرگان را می‌کشت. دوری پسر تنورمال. * برادر مرگان ص ۱۰۱

بیم. آن‌چه در هاجر نیرومندتر از هر حسی بود، بیم بود. بیمی که از همه، و بیش از همه، از برادرهایش داشت. ص ۱۱۰

Hojat Ashraf Zade - Mah o Mahi.mp39.40 MB

این قطعه اشتباه نوشتاری داشت، اصلاح شد.

زبان دیگران دل دیگران است. بگذار دل برخی با مرگان نباشد. نباشد! دیگرانی همیشه هستند که بار کینه را به کنایه بر زبان می‌آورند. این دیگران به گمان خود زیرک اند! غافل از این‌که نه زیرک، دورویه‌اند. جرئت یک‌‌رویگی‌شان نیست. ص ۱۰۰

مرگان در میان خوشه‌چینان بود. لب خویر نشسته بود و پی رند زدن سلوچ را نگاه می‌کرد. دروگر بنامی بود سلوچ. قد و بری نداشت، رشید نبود، پاکیزه‌کار و سخت بود. ص ۱۰۰

نگاه می‌کرد مرگان. سپیده‌دم آسمان در پوشش برف سفیدتر می‌نمود. روشنایی خوش‌رنگ، از آن‌گونه رنگ که به هیچ‌چیز مانند نبود. تنها با چشم و نگاه نمی‌شد حسش کرد. با جان باید می‌دیدی‌اش. دردمند مرهم را چگونه؟ تشنه آب را چگونه؟ مرگان برف را همان‌گونه حس می‌کرد. ص ۹۸

چشم‌ها با این‌همه زیبا بود. غم‌انگیز و زیبا. خانه‌ی چشم‌ها گرچه گود رفته بود، اما نگاه از روشنایی تهی نبود. و قامت زن گرچه پیوسته استخوان‌هایی ریخته در پوست می‌نمود، اما خمیده نبود... روحی زخم‌خورده در خود می‌پیچید. این روح اما لهیده نبود. پرخاشی فروخورده را روح زخمی در خود می‌آراست و نه زوزه‌ای دردمندانه را. هم از این بود اگر چشم‌های مرگان چنان زیبا مانده بود؛ درخشش سمج از قعر نومیدی. ص ۹۸

«در برابر سیاست و ابتذال روزمره، ادبیات، موسیقی یا نقاشی پادزهر خوبی است.»

Homayoun Shajarian Khob Shod.mp310.52 MB

Zolf (Live) Mohsen Namjoo.mp35.47 MB

Bidar Sho.m4a5.62 MB

حالا مرگان هیچ آرزویی نداشت، جز این‌که لای در باز شود و عباس بیاید. بیاید. دشنام بر لب بیاید. بیاید و همه‌چیز را بر هم بزند. بیاید و خانه را به آتش بکشد‌. بیاید و مادر را به باد کتک بگیرد. کتک بزند. بیاید. فقط بیاید. ص ۷۶

نمی‌خواست پسرش را با دست خودش زجر بدهد، و می‌داد. نمی‌توانست این زجر را تحمل کند و تحمل می‌کرد. این خود آزارنده‌تر بود. این‌که چیزی را داشت تاب می‌آورد که باطنش نمی‌خواست. یعنی که به خود دوبار زخم می‌زد: یکی این‌که معذب پسرش بود، دیگر این‌که معذب تحمل این عذاب. ص ۷۶