مردی نشسته در ایوان؛
Kanalga Telegram’da o‘tish
پلیلیست شما؛ https://t.me/ourplaylists1 گوش شنوایم برای شما؛ @Mardineshastadarivanbot
Ko'proq ko'rsatishEron108 366Toif belgilanmagan
842
Obunachilar
-124 soatlar
-127 kun
-12930 kun
Postlar arxiv
استقلال خودم را به دست آوردهام، چه از لحاظ مالی، چه از لحاظ فکری. خودم را بینیاز از هر کسی یا هر چیزی احساس میکنم و به هیچچیزی وابستگی ندارم و سعی میکنم همین روال را حفظ کنم.
از حق نگذریم، همین چند مدت خیلی حالم خوبه، بخت یار، روزگار مساعد و دل بیغم. البته من عادت کردم روی خُرده مشکلات درنگ نکنم و ارزشی برایم نداشته باشند.
یاد شعری از عفیف باختری افتادم؛
مرا به حالِ خودم زرد و زار بگذارید
دلـــم گرفته از این روزگار، بگذارید
هیچ تکیهگاهی جز خویشتن ندارد. او از ناتوانیِ فهماندن خود به دیگران رنج میبَرَد؛ اما هیچ اشتیاق عبثی به هدایت دیگران احساس نمیکند.
کیرکگور|ترس و لرز
Repost from نگاهِ آبیِ ماه🌘
«بختک» مثل فیلمیست که کریستوفر نولان کارگردانی کرده باشد.
در این داستان، راوی نه تماماً آنی است که میگوید نه آنی که صرفاً گاهی نشان میدهد؛ یقینی نیست که اصغر یکیست یا دوتا؛ زمان اکنون است یا پانزده سال قبل.
به نظرم، شگرد هوشنگ گلشیری در همین عدم قطعیت است؛ پذیرفتنِ هر گزارهای، احتمالات دیگر را رد میکند و اگر همه گزارهها را کنار هم بگذاریم، سیری دوگانه شکل میگیرد.
گلشیری در مقدمه گفته بود که داستاننویس، ضمنِ بهکارگیری تکنیکهای مدرن، باید به سنت قصهگویی پایبند باشد و خواننده را با جدول کلمات متقاطع نه، بلکه با داستان روبهرو کند. «بختک» مصداق همین سخن است؛ خواننده را میکشد درون داستان و میگوید این قصه و این نقشه، خودت هم در کشف دخیل باش.
«زیبایی را برای چه میخواهم؟ من فقط دلم میخواهد به آن مرحله از رشد روحی برسم که بتوانم هر موضوعی را در خودم حل کنم و برای من احتیاج به -کلمه- بیمعنی شود؛ بتوانم زندگی را مثلِ یک گیاهِ زهری میانِ انگشتهایم بفشارم و خرد کنم.»
• نامه از فروغ فرخزاد به پرویز شاپور
و اگر تو را از دست بدهم، چیزهای زیادی در من ویران خواهد شد، و میدانم که غبار روزها بر زخم خواهد نشست، اما به همان اندازه میدانم که مانند سایر زخمهای تنم خواهد بود: هر بار که باد بر آن بوزد ملتهب میشوند.
غسان کنفانی|تپشهای شیدایی
Repost from N/a
«آیا آنقدر مرا دوست داری که بتوانم در مقابلت ضعیف باشم؟»
_آلن دوباتن
کتاب به او فرصت گریختن از نوعی زندگی را میداد که هیچگونه رضایت خاطری از آن نداشت.
بار هستی|میلان کوندرا
«داستان تازه، ۱۸۷۷»
اثر وینسلو هومر
The New Novel, 1877
By Winslow Homer
آیا این خواست توست که نقش و خیال تو در شبهای خسته و خستهکننده پلکهای سنگین مرا باز نگهدارد؟
ویلیام شکسپیر|غزلهای عاشقانه
چرا این تصویر شما که روی بالکن ایستادهاید و به دوردستها خیره شدهاید و احساس تنهایی میکنید از مغزم بیرون نمیرود؟
۱۵ اکتبر۱۹۰۲ مسکو، نامه از الگا کنیپر به آنتوان چخوف
