مَطرود
Kanalga Telegram’da o‘tish
طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریکترین فصلش بود. http://t.me/HidenChat_Bot?start=7623907387
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
442
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+197 kun
+11930 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a
+1
میدونی آرزوی من توی زندگی چیه؟ اینکه این دنیای مسخره و سمی رو ول کنم و برم به جنگل گربهها.. جایی که هیچ کس پا رو دمم نذاره و بتونم کنار گربههایی که دوست دارم باشم و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کنم.
~Champignon no Majo🍄🐈
Repost from N/a
صـ۳۰ـ
-یک روز ۴۳ دفعه غروب خورشید را تماشا کردم!
و لحظهای بعد اضافه کرد:
-میدانی... وقتی آدم دلش یه عالم غصه داشته باشد، خوشش میآید که به تماشای غروبها بنشیند..
+یعنی روز ۴۳ غروبه این همه دلت گرفته بود؟
اما شازده کوچولو جوابی نداد..
صـ۶۲ـ
موضوعی که شازده کوچولو جرأت نمیکرد حتی پیش خودش هم اعتراف کند این بود که حسرت آن سیاره را میخورد، به خصوص که توی ۲۴ ساعت، هزار و چهارصد و چهل غروب آفتاب داشت!
~شازده کوچولو | آنتوان دوسنت اگزوپری
Repost from N/a
احتمالاً «کمال» هیچ وقت در مورد «رهایی از درد» نبوده.. بیشتر انگار «تمرکز نکردن بر درده!»! از نمای بیرون شاید فردی که در کماله، در حال رنج باشه اما خود اون فرد «غرق در حس رسیدنه!»! زاویهی نگاهش متفاوته.. اون درد رو نمیبینه؛ درد، مسیره! اون فقط خیره شده به کمال خودش، به اون چیزی که در اعماق وجودش زنجیر شده بوده و حالا «از همیشه دستیافتنی تره»-
Repost from N/a
دیدی یه سری وقتها توی مسیر، هندزفری رو میذاری توی گوشت و میگردی بلندترین آهنگ پلیلیستت رو پیدا میکنی، چشماتو میبندی و وقتی سرت از شدت بلندی موسیقی تیر کشید، یه لبخند میزنی و بعد حرکت میکنی؟ خیلی وقتها حتی تمرکزت روی متن و ریتم موسیقی هم نیست ها، صرفاً روی قطع ارتباطت با بیرون تمرکز کردی.. همون!
Repost from Opia-
رویا و خیالات؛
به جهان آدمیان تعلق نداشت، شبیه به هیچ گونهای نبود. شاید اشتباهی در سیستم آفرینش خدا به وجود آمده بود. باید درختی در میان جنگل میشد، وزش بادی که لابهلای شاخهها گم میشود، موجودی کشفنشده در اعماق دریا، کتابی پر از رویا، یا فنجانی قهوه روی میزی کنار پنجرهای بارانخورده. چیزی در او بود که با این دنیا جور درنمیآمد. آدمها از کنار هم عبور میکردند، حرف میزدند، میخندیدند، دل میبستند و میرفتند؛ اما او همیشه انگار چند قدم دورتر ایستاده بود. نه آنقدر دور که دیده نشود، نه آنقدر نزدیک که واقعاً میانشان باشد. هرچه بزرگتر شد، این حس هم بزرگتر شد. میان جمع مینشست و ناگهان احساس میکرد از پشت شیشهای نامرئی به همه نگاه میکند. حرفها را میشنید، لبخندها را میدید، اما چیزی او را به آن صحنه وصل نمیکرد. گاهی فکر میکرد شاید باید بخشی از یک منظره میشد. مثلاً همان تکه مهی که صبح زود روی تپهها مینشیند و پیش از آنکه کسی به وجودش عادت کند، ناپدید میشود. یا نوری که چند دقیقه پیش از غروب روی دیوار اتاق میافتد و بیصدا از پنجره بیرون میرود. گاهی ساعتها به این فکر میکرد که اگر قرار بود روزی از این دنیا برود، دلش میخواست کجا باشد. شاید خانهای کوچک میان جنگل، با پنجرههایی رو به باران و آهنگهایی که هیچوقت تمام نمیشدند. شاید هم جایی که هیچکس از وجودش خبر نداشت. نمیدانست چرا همیشه دلش میخواست از چیزی فرار کند. از آدمها، از دنیا، یا شاید از خودش؛ از این احساس غریبی که حتی در تنهایی هم رهایش نمیکرد. شاید واقعاً به جهان آدمیان تعلق نداشت، شاید هم فقط هنوز آن گوشهی کوچکی از دنیا را پیدا نکرده بود که میتوانست در آن، بدون فکر کردن به متفاوت بودنش، نفس بکشد. شاید تمام این سالها فقط در جای اشتباهی زندگی کرده بود. شاید باید جایی دور از آدمها، میان چیزهایی که نیازی به حرف زدن ندارند، زندگی میکرد. جایی که میتوانست ساعتها ساکت بماند، بدون آنکه کسی سکوتش را به غم تعبیر کند. اگر روزی ناپدید شود؛ شاید بالاخره به چیزی تبدیل شود که همیشه باید میبود. تکهای از طبیعت، چیزی که وجود دارد، بیآنکه مجبور باشد دلیل بودنش را بداند. شاید تمام چیزی که میخواست همین بود؟ «جایی که برای اولینبار، احساس نکند اشتباهی به وجود آمده است».
Repost from N/a
هر آنچه درون توست زیباست؛ حتی تلاشهای ناموفقت برای پنهان کردن غمهایت.
Repost from N/a
تو را پیش چشمم مجسم میکنم. میدانی، هربار بعد از یک جدایی طولانی انگار دوباره عاشقت می شوم و وقتی برمیگردم پیشت، با قلب یک عاشق برگشته ام.
داستایفسکی به آنّا
Repost from N/a
The Worst Evill🎬🖤
𝗪𝗿𝗼𝗻𝗴 𝗽𝗲𝗿𝘀𝗼𝗻... آدم اشتباه...STORY🎬: «بدترین شیطان» داستان یک پلیس مخفی است که برای نفوذ به یک باند بزرگ مواد مخدر وارد دنیای خطرناک آنها میشود؛ جایی که مرز بین مأموریت، اعتماد و احساسات کمکم محو میشود. 🖤🥀
Repost from 𝑳𝑼𝑵𝑨 𝑾𝑯𝑰𝑺𝑷𝑬𝑹
شب زنده داری را از من بپرس
درد عشق نصفه را از من بپرس
از من بپرس تنهایی را جدایی را از من بپرس
خوشحالی را میدانی ولی ناراحتی را از من بپرس
