uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

هَسْتی‌ـشِناسی

هَسْتی‌ـشِناسی

Kanalga Telegram’da o‘tish

جایی برای جست‌وجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
298
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kun
-330 kun
Postlar arxiv
سلام، این پیام رو فوروارد کنید تا به پست‌های موردعلاقه‌م استارز بدم و فوروارد کنم این‌جا.

و اما هیچکس نمی‌داند چرا در شطرنج ملکه ای نیست و تنها شاه وجود دارد "چون زن بازیچه نیست." -نزار قبانی.

Repost from Ak
پایه های چالش سرعتی این پیام رو فور کنید چنلتون ببینمتون✨

Repost from «غریق!»
این پیام رو فوروارد کنید چنلتون تا یک پست ازتون فوروارد کنم و معرفی‌تون کنم!
جوین باشید حتما💞
شروع: ساعتِ ۴

Repost from چَمانْ
و زن‌ها با بقیه‌ی آدم‌ها فرق داشتند یحیی، زن‌ها شب‌هنگام به گل‌های بالشت آب می‌دادند و صبح‌ با رنگین‌کمانی در صورت به زندگی برمی‌خاستند.

این پیام رو فوروارد کنید⭐🍓
منم یه جمله‌ی ادبیِ زیبا تقدیمتون می‌کنم.

برداشت ما از عشق با هم تفاوت داشت :)

Evanescence-Bring-Me-To-Life-128.mp33.78 MB

باران بی‌وقفه می‌بارید و بادِ بی‌امان میان شاخه‌های درختان می‌وزید و من در کنار پنجره، به چراغ آن‌طرف خیابان خیره شده بودم. هوا بوی پاییز می‌دهد! نمی‌دانستم غمگینم یا خوشحال... سرمای باد به بدنم نفوذ کرده بود، اما نمی‌خواستم از جایم جم بخورم. قطرات باران، دانه‌دانه روی دستانم می‌نشستند. می‌خواستم مطمئن شوم هنوز وجود دارم. نمی‌خواستم از خودم جدا شوم. حتی دقیقاً نمی‌دانستم در حال فکر کردن به چه چیزی هستم، اما می‌دانستم غمگینم می‌کرد. — هَسْتی‌ـشِناسی

تمام روز، مثل دیوانه‌ها در شهر پرسه می‌زدم، به صورت انسان‌ها لبخند می‌زدم و از گل‌ها عکس می‌گرفتم؛ و هنگام شب، همانند بهمنی فرو می‌ریختم و خود نیز زیرش دفن می‌شدم. انگار این شوقِ زنده‌ی درونم، بی‌تاوان نبوده است! — هَسْتی‌ـشِناسی

بهترین توصیف این بود که انگار داشتم بالا می‌آوردم؛ تمام آنچه بیش از ظرفیت روانم تا کنون بلعیده بودم. تمام زندگی‌ام از جلوی چشمانم می‌گذشت و من جز تماشا کاری از دستم برنمی‌آمد. البته اگر هم می‌آمد، احتمالاً کاری نمی‌کردم. قصد برگشتن نداشتم. اما در یک لحظه، حتی خودم هم باور نمی‌کردم این‌قدر زندگی کرده باشم و این‌قدر بیشتر از توانم زندگی کرده بودم. بخشی از من سوگوار بود و بخشی دیگر دلدار... — هَسْتی‌ـشِناسی

ولی شاید یک روز گفتم این شب‌ها چگونه گذشتند...

✨✨✨

11:11