᯽حُب᯽
Kanalga Telegram’da o‘tish
و روزی دیگر خواستنش را به یاد نمیآوری، اما همیشه بخشی از قلبت غمگین است، بیآنکه دلیلش را بدانی... برای روزهایی که نبودم.... من @Yass2223bot آرشیو حُب @arhob2223
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
547
Obunachilar
-1324 soatlar
-27 kun
+8630 kun
Postlar arxiv
547
Repost from إشراق
میخوای بدونی فصل جدید انیمهٔ مورد علاقهات کی منتشر میشه؟
پس این چنلا رو داشته باش:
◜ 𝒻𝘰𝘭𝘥𝘦𝘳 𝘰𝘯𝘦 ◞
◜ 𝒻𝘰𝘭𝘥𝘦𝘳 𝘵𝘸𝘰 ◞
چنلبرگزارکنندهٔفولدری
547
ولی من از آشنا شدن با هیچ انسانی پشیمان نیستم، حتی کسانی که به من زخم زدند. حتی کسانی که برای من پیامآور رنجی عظیم شدند، مرا شکستند یا احساسات مرا به بازی گرفتند. من از آشنا شدن با هیچ انسانی و از افتادن هیچ حادثهای غمگین نیستم، من تمام گذشتهام را در مسیر امروز بودم و آدمها و اتفاقها، پازلوار کنار هم قرار گرفتهبودند تا منِ امروز و امروزِ من را بسازند.
چرا غمگین باشم از چیزی که مرا ساخته؟ از انسانی که با بدیهای خواسته یا ناخواسته بانیِ رشدِ من بوده و زخمهایی که مرا قویتر کرده. چرا پشیمان باشم از گذشتهای که خوب یا بد، برای من درسهای بسیاری در خود داشته. چرا کلیت پازل حیاتم را ستایش کنم و تکههای آن را نفی؟ تکههایی که اگر نبودند، من ناقص میماندم و به آرامش و کمال، نزدیک نمیشدم.
من همهتان را بخشیدهام، خواه با کلامی دیوارهی احساسم را خراشیدهباشید، خواه با رفتاری، زخمی عمیق روی روحم به یادگار گذاشتهباشید که هرچه مرهم گذاشتهام، بهبود نیافته.
من شما را بخشیدهام و با پذیرشی عمیق نسبت به بخشهای ناگزیر زیستن، دارم زندگیام را میکنم و لبخند میزنم به تمام آنچه که از سر گذراندهام، با وجود همان زخمها و دردهایی که به کرات اتفاق میافتند...
و زندگی همین است، تو ماهر ترین هم اگر باشی؛ محال است به قله برسی و هیچ آسیبی ندیدهباشی...
-نوشته
547
گفته بودی که چرا محو تماشای منی!
آنچنان مات، که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو!به قدر مژه بر هم زدنی 🤍✨
547
این روزها،انگار که از جنگ برگشتهام . .حالا که فکر میکنم،برای اثباتِ برگشتن از جنگ،رد تیر و ترکش کافی نیست . لباسهای خاکی گویا نیست ؛ دور بودنِ طولانی مدت دلیل محکمی نیست . .
اما درماندگی ؛ درماندگی هم نوعی جنگ است حتی هولناکتر از جنگ تن به تن ؛ درماندگی آن نقطهایست که هیچ سلاح گرم و سردی قادر به پایان دادنش نیستو اما من گویی چون بازماندهای خسته و زخمی،از دشت نبردی سخت و بیپایان بازگشتهام با تنی زخمی ، روحی پریشان و جانی خسته.
