uz
Feedback
🖤 بـوسه‌گــران

🖤 بـوسه‌گــران

Kanalga Telegram’da o‘tish

ھنࢪمنداں ځسته‌اند ,

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
197
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar

Ma'lumot yuklanmoqda...

O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '26
Iyul '26
+147
57 kanalda
Iyun '26
+58
41 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
28 Iyul0
Kanal postlari
امروز اینجا فعالیتی صورت نمی‌گیره، ممنونم که درک می‌کنید 🤍

2
خیلی ممنونم که انقدر با دقت نظرتونو بهم میدید..خوشحالم که تونستم توجه شمارو به خودم جلب کنم..🤍
11
3
sticker.webp
17
4
-
17
5
ㅤㅤㅤㅤ 🥃ㅤ> 𝖢𝗋𝖾𝖺𝗍𝖾𝖽 𝖿𝗈𝗋 тех, 𝗐𝗁𝗈 замечают 𝖽𝖾𝗍𝖺𝗂𝗅𝗌. ㅤㅤ ㅤㅤㅤㅤ‌ ‌‌® ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌𝖱𝖤𝖭𝖤𝖦𝖠𝖣𝖤 -+1
ㅤㅤㅤㅤ 🥃ㅤ> 𝖢𝗋𝖾𝖺𝗍𝖾𝖽 𝖿𝗈𝗋 тех, 𝗐𝗁𝗈 замечают 𝖽𝖾𝗍𝖺𝗂𝗅𝗌. ㅤㅤ ㅤㅤㅤㅤ‌ ‌‌® ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌𝖱𝖤𝖭𝖤𝖦𝖠𝖣𝖤 -
15
6
sticker.webp
18
7
sticker.webp
20
8
کرمی
19
9
sticker.webp
21
10
sticker.webp
22
11
Matn yo'q...
19
12
نقاشی مورد علاقه‌ی منم هست😭
21
13
sticker.webp
21
14
sticker.webp
22
15
من با نظراتت یک لبخند بزرگ میزنم؛ خیلی خوشحالم مورد پسندت بوده چون میدونی که فیومی و اینکه این حرفو از تو بشنوم خیلی خوشحالم میکنه
22
16
sticker.webp
22
17
sticker.webp
21
18
-
22
19
در روزهایی که مرگ، آرام‌تر از زندگی به نظر می‌رسید و تنهایی تنها پناهِ من بود، تو مثل تکه‌ای آفتابِ ناگهانی، روی دیوارهای سرد+1
در روزهایی که مرگ، آرام‌تر از زندگی به نظر می‌رسید و تنهایی تنها پناهِ من بود، تو مثل تکه‌ای آفتابِ ناگهانی، روی دیوارهای سردِ اتاقم تابیدی. درست همان‌جایی که ناامیدی تا عمیق‌ترین گوشه‌های قلبم ریشه دوانده بود، تو آمدی. روزها همان روزها بودند، خیابان‌ها همان خیابان‌ها، و آسمان همان رنگ همیشگی را داشت؛ اما از لحظه‌ای که تو وارد دنیایم شدی، انگار همه‌چیز آرام‌آرام دوباره رنگِ زندگی گرفت. لبخندی که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم، بی‌اجازه روی لب‌هایم نشست و قلبم، بعد از مدت‌ها، دوباره با امید تپید، نه با ترس. نجات، همیشه در قامتِ ناجی‌ای سوار بر اسب سفید از راه نمی‌رسد؛ گاهی فقط صدایی‌ست در هندزفریِ خیس از اشک، که آرام در گوشَت زمزمه می‌کند: «همه‌چیز درست خواهد شد.» و من، از روزی که تو آمدی، دوباره نفس کشیدن را دوست دارم؛ دوباره زندگی، برایم ارزشِ ادامه دادن پیدا کرده است.
15
20
sticker.webp
23