خطِ دل
Kanalga Telegram’da o‘tish
از دل نوشتم؛ شاید کسی خودش را میان واژه ها پیدا کند...🌱 میشنومتون🙂🫴🏻 http://t.me/HidenChat_Bot?start=6736365013
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
296
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-130 kun
Postlar arxiv
303
رها کردن آدمی که تورو رها کرده عین لحظه ی آخر اسباب کشی میمونه
یه دور توی تمام خونه میزنی و همه جارو دقیق نگاه میکنی و وقتی مطمعن شدی که چیزی نیست که بخاطرش بمونی در رو میبندی و برای همیشه از اونجا میری...
303
قلبت شکسته میشود، انزوا و غم تو را در خود غرق میکنند و تو محکومی به ادامهی آنچه که سالهاست تو را زجر میدهد، زیرا سرنوشت اینگونه خواسته بود.
303
ما برای قبول اینکه باید با بعضی آدمها، موقعیتها و شرایط خداحافظی کنیم، به زمان احتیاج داریم. زمان باید بگذرد. ذهن باید هزاران داستان متقاعد کننده بسازد تا آرام آرام به لحظهی خداحافظی نزدیک شویم.
«تکههایی از یک کل منسجم» -پونه مقیمی
303
برف شاخهها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما میشکستشان. آدمها هم مثل درختها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینیاش تا بهار دیگر حس میشد. بدیاش این بود که آدمها فقط یکبار میمردند و همین یک بار، چه فاجعه دردناکی بود.
سمفونی مردگان عباس معروفی
303
و شب، کاش با تو مهربان باشد؛
با تویی که در تنهایی، اشک میریزی و آرام به خودت میگویی:
«طاقت بیاور، عزیزِ من.»
303
زمان گذشت، اما بعضی نبودنها هنوز پررنگتر از هر حضوریاند…
شاید چون بعضی حسها در منطق نمیگنجند.
303
دیگر عشق نمیخواهم؛
نه چون زیبا نیست،
بلکه چون دیگر نمیتوانم بخواهم…
سهمِ خواستنِ من تمام شده است.
مگر آدم چند بار میتواند چیزی را با تمامِ قلبش بخواهد؟
