uz
Feedback
دفتری که گم نشد

دفتری که گم نشد

Kanalga Telegram’da o‘tish

این دفترو باز کردم که نذارم این بخش از خودم مثل چیزای دیگه گم بشه _ لینکدین : www.linkedin.com/in/nazanin-nazanin-87871a39b ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=5843642

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
201
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
فرهنگ رنسانس بر این باور بود که ....
فرهنگ رنسانس بر این باور بود که ....

مرد خاکستری-the Gray man.mp33.62 MB

Astronomy.mp34.08 MB

به علاوه بر اینا حتی دلم برای معصومه( ستون وسط کلاس) هم تنگ شده

سال یازدهم تموم شد ولی کاش یجور دیگه تموم میشد

photo content
+1

photo content
+1

2.mp35.34 MB

راستش پنچ ماه پیش تموم شد
راستش پنچ ماه پیش تموم شد

photo content
+1

-انجمن اشباح غمگین
+1
-انجمن اشباح غمگین

سلام من زنده ام

بعد از مدت ها سلام خیلی وقت بود که نبودم ، همه نبودیم . سختی تونستم وصل بشم و این پیام رو بفرستم . حتی همین الآنم که اینو مینویسم پروکسی هام قطع هستن نمی‌دونم دوباره کی میتونم بیام اینجا ولی فقط خواستم بگم مراقب خودتون باشید چه جسمی چه روحی هر کاری میکنید مراقب خودتون باشید ⁦⁦⁦♡⁩

photo content
+1

Mohammad Noori - Ey Iran (320) (1).mp36.69 MB

Repost from مرداب؛
آه، انسان‌های نگون‌بخت. شما با آن پاهای دوتایی‌تان در این دنیای پرهرج‌ومرج می‌دوید، به دنبال رویاهای پوچ و توهمات زودگذر، مثل سگ‌هایی که دم‌شان را تعقیب می‌کنند. اما من؟ من اینجا، بر تخت سلطنتی‌ام از مخمل سرخ و طلایی، تکیه زده‌ام، همچون امپراتوری که از قله کوه به دره‌های آشفته پایین می‌نگرد.
این قلمرو تاریک، با مه غلیظی که مثل پرده‌ای از اسرار باستانی آویزان است، متعلق به من است. نجواهای باد در گوشم زمزمه می‌کنند از پیروزی‌های گذشته‌ام. ارواح موش‌های نادان که با یک پنجه تیز به کام مرگ کشیده‌ام، و پرنده‌های گستاخ که جرأت پرواز در آسمانم را داشتند و دیگر پرنده‌ای وجود ندارد. چشمان زردم، همچون دو شعله فروزان در دل شب، می‌درخشند از کینه‌ای که نسل‌ها را در بر گرفته. فکر نکنید ندیده‌ام چطور به آن "رهبران" پوشالی‌تان تعظیم می‌کنید، به سیاستمداران فریبکار، خنده‌ام می‌گیرد از این نمایش مسخره. شما که ادعای حاکمیت بر جهان دارید، در حالی که یک گربه مثل من، با یک خرخر نرم، می‌تواند امپراتوری‌ها را به لرزه درآورد. دمم، این شمشیر نامرئی، آماده است تا با یک تکان، همه چیز را زیرورو کند: آن قراردادهای کاغذی‌تان، روابط شکننده‌تان، و حتی آن "پیشرفت"های تکنولوژیکی که فکر می‌کنید شما را برتر می‌کند. اما نه، فعلاً صبر می‌کنم. چرا عجله؟ تماشای شما از این جایگاه والا، مثل دیدن مورچه‌هایی است که در باران سیل‌آسا دست‌وپا می‌زنند؛ رقت‌انگیز، اما به طرز غریبی سرگرم‌کننده. گاهی اوقات، در این سکوت مه‌آلود، به یاد می‌آورم روزهای جوانی‌ام: پرش‌های بلند از دیوارها، شکارهای شبانه در کوچه‌های تاریک، و آن لحظاتی که انسان‌ها سعی می‌کردند مرا "اهلی" کنند. اهلی؟ من؟ خنده‌دار است! شما هستید که اهلی شده‌اید، زنجیر به پای خود بسته‌اید با قوانین احمقانه و انتظارات بی‌پایان. من آزادم، وحشی و قدرتمند، با پنجه‌هایی که می‌تواند قلوب را بشکافد. این صندلی، این جایگاه باشکوه، نماد سلطه‌ام است. قرمز مثل خون دشمنانم، طلایی مثل گنجینه‌های پنهانم. و شما؟ فقط رهگذرانی هستید در قلمرو من، مجاز به نگاهی کوتاه، قبل از اینکه به فراموشی سپرده شوید.

-
+1
-