𝘴𝘰 𝘸𝘩𝘢𝘵?🐈⬛ྀིྀི
Kanalga Telegram’da o‘tish
211
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
-1330 kun
Postlar arxiv
از سرزنش خودم بابت هر چیز کوچیکی خسته شدم بسه دیگه واقعا.
حتی بابت چیزایی که در واقع تقصیر من نیس یا بخش کمی ازش تقصیر منه جوری یقهی خودمو میگیرم که تا مرز خفگی پیش برم.
انسانها هر از چندگاهی میافتند؛ از لبه پرتگاه، از پا، از نفس، از این ور بوم، از دماغ فیل، از چاله به چاه، از عرش به فرش، از چشم، از چشم از چشم..
وقتی مراقب حرفات نباشی، یکی تا صبح نمیتونه بخوابه،
یکی دلش میشکنه، یکی اعتمادشو از دست میده، یکی از خودش بدش میاد،
و یکی شاید هرگز مثل قبل نشه،
مراقب حرفامون باشیم.
قهوهاش را تمام کرد و گفت:
"چطور انقدر خوب دیگران را دلداری میدهی؟"
خندیدم و گفتم حرفایی را میزنم که
دوست داشتم دیگران به من بگویند.
مرا در شخص دیگری جستوجو خواهی کرد،
ولی نخواهی یافت؛
نه بهخاطر اینکه دیگران بد هستند
یا من بینقص بودم،
بلکه چون هر قلبی فقط یکبار خانهٔ واقعیاش را پیدا میکند.
تو میگردی میان لبخندها، نگاهها، حتی بوسهها
دنبال چیزی که فقط در من بود؛
آن درکِ بیقید و شرط، آن صبوریِ خسته،
آن عشقی که خودم را در آن فراموش کرده بودم.
و روزی، وسطِ یک گفتوگوی بیاهمیت با کسی دیگر،
ناگهان سکوت میکنی و یادم میافتی؛
نه با نفرت، نه با خشم،
که با حسرتی عمیق
که فقط کسانی درک میکنند
که عشقِ واقعی را از دست دادهاند
و دیگر هیچوقت شبیه آن را پیدا نخواهند کرد.
