مـاهـزاد؛
Kanalga Telegram’da o‘tish
نـه تمـامـاً نـور، نـه اسـیر تـاریکـی؛ چیـزی مـیان ایـن دو..
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
382
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-77 kun
-5530 kun
Postlar arxiv
382
Repost from N/a
💀پاکسازی💀
اگر چنل رو چک میکنین این پیامو فور کنین تو چنلتون
تا یه فولدر بسازم از چنلاتون برای خودم تا بتونم چک کنم و حمایت کنم ازتون و از بقیه چنلا لفت بدم
حتی چنلمم جوین نباشین مهم نیست برام این مهمه که چنلای قشنگتونو گم نکنم
382
Repost from دیوآنهیِمُرده
اکنون دیگر نمیدانم از تو چه بنویسم، انگاری که نه تنها خودم را تمام کردهای بلکه جوهر قلمم هم دیگر آنقدر که از تو نوشته است تمام شده است؛ کاش میتوانستم راهی برای خالی کردن دلتنگیام برای تو پیدا بکنم اما حالا خنثی شدهام، نه از چشمانم اشکی میآید نه از لبهایم حرفی نه از قلمم نوشتهای.
هیچگاه فکرش هم نمیتوانستم بکنم آن دو چشمانِ به وسعت بی کرانگی که گویی تمام جهان در ژرفای نگاهشان خلاصه میشد که مرا عاشقانه نگاه میکردند،یک روزی با دیدنشان تمام تنم از سردیِ شان یخ بزند، فکرش را نمیکردم جانای من که هر ثانیه آغوشم را میطلبید حالا یک روز دیگر حتی نمیخواهد در یک متری این دیوانه بایستد.لب هایم بوسه های شیرینت را میطلبد اما قرار نیست دیگر مرا مشتاقانه ببوسی و این مانند این میماند که انگار صد هزار سال لبهایم به آب نرسیده است.
دیگران یادداشتهای این دیوانه را میخوانند و چند باری یکی از آنها پرسید: جانا چیست؟ جانا کیست؟ که هر سری در یادداشتهایم اسمش را میآورم؛ کاش میتوانستم بگویم که جانا تو هستی، اما تنها تو میدانی که تو جانای منی. جانا تو با من چه کردهای که هرگاه یاد تو در ذهنم میآید تمام وجودم را غم میگیرد. حالا من تنها در گوشهای از این زندگی عذاب آور نشسته ام، گاهی اوقات تو را در کنارم میبینم، ساعتها با تو سخن میگویم،از دردهایم میگویم، از همان دردهایی که خودت دو دستی به من تقدیم کردهای.. از دلتنگیام میگویم، اما جانا نمیدانم چرا تا میخواهم در آغوشت بگیرم ناگهان ناپدید میشویی.. و ساعتها با در و دیوار سخن میگویم که نکند اشتباهی کرده باشم که تو رفتهای، تو میدانستی که من از ناگهانی رفتن بدم میآید پس چرا مرا ناگهان به حال خود رها کردهای..؟تمام روز از پنجره به حیاط اینجا زل میزنم تا نشانهای از تو ببینم اما چرا تو نمیآیی؟ میدانی چقدر سخت است که گاهی اوقات دست و پاهانم را میبندند تا به دنبالت نگردم.. جانا اصلاً علاقهای به خوردن این قرصها ندارم اما شبها قرص زرد رنگی را که گویا قرص خوابم است را با امیدواری میخورم که در خوابم تو را ببینم و تو هر شب در خوابهایم میآیی.. هر ثانیه اسم تو را از اینها که گویا انگار پرستار هستند میپرسم اما جوابی جز اینکه بگویند که توهم زدهام و تو برای همیشه رفتهای نمیگیرم، اما من که میدانم دروغ میگویند جانای من هیچ وقت مرا رها نمیکند.. - یادداشتهاییکدیوانه.
