uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

مـاهـزاد؛

مـاهـزاد؛

Kanalga Telegram’da o‘tish

نـه تمـامـاً نـور، نـه اسـیر تـاریکـی؛ چیـزی مـیان ایـن دو..

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
382
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-77 kun
-5530 kun
Postlar arxiv
میخوای من حواسم باشه به اینجا؟

نمیرسم چک کنم

اینجا چرت رسته

متشکرم آبی

Repost from N/a
ـ میان سیاهی و نور - شروع بی نقصی به خود داشت:) علاوه بر شروعش، خیلی دوست داشتنی بود واقعا؛ قلمی که دارید واقعا پرستیدنیه، از تم نگم)))) خیلی قشنگه.

sticker.webp0.00 KB

برداشت اشتباه هم واقعیت-

Repost from N/a
برداشت اشتباه : آروم، لطیف و ساکت. واقعیت : شوخ، سرزنده و کمی غیر قابل‌ پیش‌بینیه.
For You @GR33nN7

sticker.webp0.00 KB

مـرا در مـیـان مـوج‌هـای دریـایـیِ مـوهـایش پیـدا کنـید؛ در ژرفای چـشمـانش کـه هـنگـامِ خـندیدن، چـون هلـالِ آرامِ مـاه خـم می‌شـوند و روشنـی می‌پـراکننـد. مـرا در آغـوشـش، در نیـمه‌شـب‌هـایِ خـامـوش و تـنهـایی‌هـایِ بـی‌پـناهش پـیدا کنیـد. مـن روزی در آن دو کـهکشـانِ مـشکـیِ بـی‌انتـها زنـدگی مـی‌کـردم؛ و تـاریکـیِ دلـنشیـنِ چـشمـانش، روشـن‌تر از هـر نـوری، بـه روزهـای خـاکسـتری‌ام رنـگ می بـخشـید. دلِ مـرا بـه دلِ خـویش چـنان گـره زدی کـه گـمان می‌کـردم هـیچ دستـی تـوان گـشودن آن گـره را نـدارد؛ غـافل از آن‌که روزی، دسـتان خـودم طـنابِ میـانمان را خـواهند بریـد. اکنـون از تـو بسـیار دورم، رزِ سپیدِ من! فـاصلـه میـان مـا دیـواری شـده اسـت از جنـس سـال‌ها‌‌حـرفِ نـاگفـته،سـکوت‌هـای دردنـاک، و چـشمـانی کـه زیـر بـارِ انـدوه، بـارانی مـاندند.
فـرامـوشت نخـواهم کـرد؛ حتـی اگـر خـورشیـد طلـوع را از یـاد بـبرد، حـتی اگـر هـمهٔ ستـارگـان از آسـمان فـرو افـتند و مـاه تنـها نـگهبـانِ شـب شـود،حـتی اگـر دیگـر کـسی شیـفتهٔ نـجوای خـامـوشِ دریـا نـباشـد.
بـاز هـم بـه یـادت در کـوچه‌پـس‌کـوچـه‌هـای ذهنـم قـدم می‌زنـم و از کـنار خـاطـراتِ شیـریـنمان عـبور مـی‌کـنم؛ خـاطـراتی کـه هـنوز عـطرِ حـضورت را در خـود حـفظ کـرده‌انـد.
تـو بیـش از انـدازه خـوب بـودی بـرای قـلـبِ سنـگیِ مـن، و مـن بیـش از انـدازه نـاتـوان بـودم در بـرابـر قـلـبِ سـرشار از احـسـاست. تـو در مـن غـرق شـدی، و مـن در هـزارتـویِ تـاریکِ خـویش. تـو مـرا مـی‌خواسـتی، و مـن، خـودم را بیـشتـر از تـو خـواسـتم. تـو بـه مـن جـانی تـازه بـخشـیدی؛‌چـراغی شـدی در تـاریـک‌تـرین شـب‌هـای عـمرم و مـن پـناهت شـدم، و همـان پـناه آرام‌آرام ویـرانـت کـرد.
هنـوز بـه یـاد دارم چـگونه در زیـباییِ حـضورت غـرق شـدم، و چـگـونه در پـایـان، قـلبـی را کـه بـا تمـامِ وجـود بـه مـن چـنگ زده بـود و التـماس مـی‌کرد رهـایش نکـنم، زیـر سـنگـینیِ غـرور و بـی‌رحـمیِ خـود در هـم شـکستـم. اگـر روزی ایـن نـامه بـه دسـتانت رسـید، بـرای آخـریـن بـار بـر مـن اشـک بـریز، و ایـن گـناهکـارِ خـسته را ببـخش. از دور، بـوسـه‌ای بـر پـیشـانیِ خـاطـراتمان بـزن و بگـذار نـامم در گـوشه‌ای از قـلبـت بـاقی بـماند بـرای بـه یـاد آوردنِ آنچـه روزی میـان مـا نـفس مـی‌کشـید. بـه حـرمت زیـباییِ وجـودت، از کنـار خـاطـراتـمان بـی‌اعتـنا عبـور مکـن؛ کـه آنچـه از مـن بـاقی مـانده، هنـوز در همـان روزهـای دور نـفس می‌کـشد. اکنـون تـو یـکی از سـتارگـانِ گـمشدهٔ آسـمانِ نیـمه‌شـبِ منـی؛ سـتاره‌ای کـه نـه تقـدیـر و نـه روزگـار،‌ بلکه دستانِ لرزانِ خودم آن را از آسمانِ زندگی‌ام چید. دسـتانم بـه خـون آغـشته‌انـد؛ مـن قـلبی را کشـتم کـه روزی خـانه‌ی روحـم بـود. مـن تـنها تـو را نـکشتـم ،آن روز، بخـشی از جـانِ خـودم را نـیز هـمراهِ تـو بـه خـاک سـپردم. و آن هـنگـام کـه تـو را از دسـت دادم، بـرای نخـستـین بار ارزشِ داشـتنت را فهـمیدم. دیـر فـهمیـدم،دیـر گـریسـتم، و دیـر تـو را خـواسـتم. و اکـنون محـکومم در ویـرانه‌ای زنـدگی کـنم کـه روزی بـا حضـورت خـانه بـود. و تـنها سـهم من، پنجـره‌ای اسـت کـه هـنوز چـشم‌بـه‌راه بـازگـشت بهـاری‌ست کـه هـرگز نمـی‌آیـد.

sticker.webp0.00 KB

Infp

Repost from N/a
برداشت اشتباه : آروم، لطیف و ساکت. واقعیت : شوخ، سرزنده و کمی غیر قابل‌ پیش‌بینیه.
For You @GR33nN7

sticker.webp0.00 KB

-

   ‌   ‌  ‌ ‌  ‌‌‌❝ 𝖩𝗎𝗅𝗒 𝟣𝟧, 𝟤𝟢𝟢𝟢 ❞‌  ‌ ‌  ‌‌‌‌   ‌ ‌ 
​اما نفسش به یک‌‌باره حبس شد. افکاری درون ذهنش شکل گرفت که گویا رگ‌های پیچیده‌ی خون درون بدن است؛ قلبی سنگین و قفسه سینه‌ای پر از درد، تپیدن را فراموش کرد و تمام درد به سرانگشتانِ پسر انتقال یافت و ریتمِ پیانو تیز و پردرد رقصید. به یک‌باره دست‌هایش از پیانو جدا شد، اما ملودی توی ذهنش نه؛ شروع کرد به رقصیدن. جلوی دو جفت چشمانِ وحشی که فقط برای او نرم بود رقصید... چرخش‌ها ادامه یافت تا زمانی که جلوی آن جفت چشم که همیشه، حتی در تنهایی‌هایش او را نظاره می‌کرد، دست‌هایش را روی صورت مرد کشید و متوقف شد. با پوزخندی که تلاش می‌کرد همه‌چیز را مخفی کند لب زد: ​— دیوارهای این جهنم هنوز زنده‌ان. اما تماشا کردنِ خالی کافی نیست... بگو، این رقصِ خدایت چطور بود؟ ​مرد که تا حال حتی یک ثانیه چشمش رو از پسر نگرفته بود خندید، چانه‌ی پسر رو گرفت و خیره به چشمانِ یخی‌اش جوابِ پسر رو داد: ​— هیچ‌چیز از تو برای من کافی نیست... تا زمانی که تمامِ این نفس‌ها درون ریه‌های من تمام بشن. ​پسر خندید و بدون اینکه چیزی بگه سمت چراغ شیشه‌ای رفت و اون رو رها کرد و حال زمین پر از خرده‌شیشه بود. مرد گیج به الهه‌ی بلورینی که درون اون حریر مشکی پرستیدنی‌تر دیده می‌شد نگاه کرد. ​پسرِ مو سپید، بی‌آنکه لکنتی در قدم‌هایش باشد، گامی به جلو برداشت؛ صدای به‌هم کشیده شدنِ بلور زیر پاهایش پیچید، اما پوزخندی عمیق‌تر روی لب‌هایش نشست. ​خم شد، تکه‌ی تیزی از شیشه را از روی زمین برداشت و انتهای تیره و خاموشِ تالار را نشان رفت: ​— این شیشه‌ها نشکستن تا تاریکی رو تاریک‌تر کنن... اینا شکسته شدن تا بازتابِ اون چیزی باشن که پشت سرت ایستاده. ​مرد مو مشکی با شتاب برگشت، اما سایه‌ای که روی دیوار افتاده بود، سایه‌ی غریبه‌ای نبود؛ تصویری از خودش بود با لبخندی که گوشه‌ی لبانش شکل گرفت و به الهه‌ی مو سپیدش خیره شد. ​پسر زیر گوشش زمزمه کرد: ​— حال بگو... کدومتون قراره امشب من رو بپرسته؟