𝘙𝘦𝘺𝘩𝘢𝘯″🦢
Yopiq kanal
🫐:http://t.me/HidenChat_Bot?start=7779551464،
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
214
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kun
-230 kun
Postlar arxiv
214
چندروز مونده تا چهلم
چهل هزار نفر..
آدمایی که تازه به خودشون اجازه عاشق شدن داده بودن..
آدمایی که تازه از مسابقه برنده شده بودند.
آدمایی که تازه طعم پدر،مادر شدن را چشیده بودن..
و....
ازخودم خجالت میکشم،از خودم بدم میاد که من هستم و چهل هزار نفر نیستن...
214
دامن توری آبی رنگم که باورزش باد تکان میخورد و ساق پاهای چروکم را نمایان میکند.
شن و ماسه های که با برخورد هر موج زیر پایم فرو میرفتند ؛جانم را کلا میداد..
اما این حس شوق به زندگی و لبخند گنده به "مو" بند است.
فقط کافی است (او)را به یاد آورم تا تک تک قطره های دریا مثل مواد مذاب بسوزاند و ماسه و شن ها مثل خرد و شیشه ای در کف پایم حس شوند،
اوه! تعجب نکنید کسی که یادش مرا اینگونه آزار میدهد نه جن است نه هیولا،این حالی که توصیفش میکنم متعلق به زمانی که کسی را که زمانی دوست داشتم را به یاد می اورم.
اما من دیوانه نیستم که عزیزدل خود را ... ببخشید غریبه ای که زمانی معشوقه ام بود را آزاردهنده خطاب کنم..
او در جوانی مرا پیر کرد ؛ازعمد یا غیرعمد اهمیتی ندارد،او بود که شوق و برق چشمانم را در زمان اوج خود گرفت و اشک را همیشه مهمان چشم هایش مرد ،شاید دلیل حس کردن مواد مذاب دران دریا به آن قشنگی این گلایه ها بودند
اما حس رفتن شیشه در پاهایم متعلق به <خودش> است،خنده هایش،صدایش،رفتارش،نگاهش ،
آن خنده های که بین صحبتش قهقهه میشد و دلم را میبرد..
یا آن چشم هایی که خودشان مجبورم میکردند به عاشقش بودن،چشم هایی که موقع دیدنشان قلبم چنان خود را محکم به سینه میزد که شاید بیرون بیاید و بتواند ببند چشم هایی را که به خاطرشان میتپد را..
اما او نه متوجه این قلب عاشق شد نه متوجه منی که تا پوست استخوان مبتلایش شده بودم=)
دلشکستگیها و دلگیری هایم از او بسیارند؛اما به فدای سرش چشمهایش زیبا بودند:)
-ریحآن؛
214
Repost from N/a
یک ماهِ پیش هزاران نفر، بی آنکه بدانند
برای آخرین بار از خواب بیدار شدند
برای آخرین بار صبحانه خوردند
برای آخرین بار مادرِ خود را بوسیدند
برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند
برای آخرین بار کار کردند.
برای آخرین بار آهنگ گوش دادند
برای آخرین بار رویا بافتند
برای آخرین بار لباسی را پوشیدند
برای آخرین بار به پدر خود نگاه کردند
برای آخرین بار خندیدند
برای آخرین بار بندِ کفش های خود را بستند
برای آخرین بار گفتند " نگران نباشید مواظبم"
برای آخرین بار از خانه بیرون رفتند
برای آخرین بار مثلِ همیشه شجاع و شریف ماندند.
برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند
برای آخرین بار عاشقِ ایران بودند
برای آخرین بار امید داشتند
برای آخرین بار ترسیدند اما پا پس نکشیدند
برای آخرین بار کمک کردند
برای آخرین بار کمک خواستند
و برایِ آخرین بار زیستند و دیگر هیچوقت باز نگشتند.
