uz
Feedback
حرة

حرة

Kanalga Telegram’da o‘tish

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
241
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
+230 kun
Postlar arxiv
امشب بین جعبه‌ها دنبال جلد اول نگاهی دوباره به تربیت اسلامی خسرو باقری می‌گشتم، گوشه‌ی دفترچه‌ی زرد رنگِ papco که ترم دو داشتم و حالم از زردی جلدش همیشه بهم می‌خورد، نوشته بودم؛ باغ انگور مرا کس نخرد باکی نیست می‌فروشم دو برابر چو شرابش کردم یکی از عصرهای سه‌شنبه حوالی ساعت ۶ عصر نوشته بودمش، امشب که دفترچه را ورق می‌زدم دانه‌‌های له‌شده‌ی انگور را زیر پایم احساس می‌کردم. خوشه‌ها به هیچ کجا نرسیدند؛ نه به بازار، نه به میخانه. به هیچ‌کجا نرسیدند و فقط له شدند، زیر سم اسب‌های تازه نعل شده!

بی‌عنـوان هوقم گرفته بود. بوی گوشت خام و فاسد سرم را به درد می‌آورد. آشغال‌ها را یک‌جا کردم و توی چند پلاستیک پیچاندم و فرستادم برود. ظرف‌ها را شستم، غذاها را فریز کردم و تفاله‌گیر را شستم، اما باز هم بوی تند و زُهم می‌آمد. سینک و گاز را غرق شوینده و لکه‌گیر می‌سابیدم و توی کف‌ها، هنوز بوی گوشت خفه‌ام می‌کرد. زیر کابینت، توی یخچال، در فریزر، زیر فرش و گوشه‌ی آشپزخانه را زیر و رو کردم و چیزی نیافتم. سطل زباله را بردم توی تراس، با اسکاج و شوینده افتادم به جانش. برگشتم، بوی گوشت فاسد می‌آمد. تمام گوشت‌های یخ‌بسته را از فریزر درآوردم و ریختم توی پلاستیک و بعد پیچاندمش توی یک پلاستیک دیگر و انداختم توی سطل. زیر یخچال و گاز و جاپیازی و همه‌جا را جارو کشیدم. کیسه‌ی جاروبرقی را بردم توی تراس و خالی‌اش کردم توی زباله‌ها. وقتی برگشتم، هنوز بوی گوشت مانده و فاسد می‌آمد. هوقم گرفته بود. تخته‌گوشت و چاقوی آشپزخانه را سه بار شستم. هنوز بو توی خانه بود. سرم گیج می‌رفت. چشم باز کردم، کنار سینک بودم. چاقو همان‌جا روی پیشخوان افتاده بود. دست‌هایم سرد بودند و کف آشپزخانه نمناک. چاقو را برداشتم و فرو بردم توی شکمم. معده، روده و پوست سینه‌ام را شکافتم. بوی گوشت مانده و فاسد بیشتر می‌شد و تیزی‌اش گلویم را می‌خراشید. هوقم گرفته بود. هرچه بیشتر می‌بریدم، بوی ماندگی تند و تیز‌تر می‌شد. انگار گوشت فاسد، خودِ من بودم که روی زمین افتاده و بویش همه‌جا را گرفته. دستم را فرو بردم توی سینه و قلبم را که تکه‌ای خام، لزج و سیاه بود بیرون کشیدم. بوی ماندگی از همان‌جا بلند می‌شد. منبع بوی زُهم، قلبم بود. هنوز می‌تپید. بوی نمناکِ آهن و خون، آشپزخانه را پر کرد. قابلمه‌ی روی گاز را برداشتم، پر از آب کردم و قلبم را انداختم توی آن. شعله را روشن کردم. صدای قل‌قل آب که بلند شد، بخارِ گوشت بالا گرفت. خیال کردم شاید وقتی بپزد، بوی فاسدش هم از بین برود. اما بخار، تیزتر و سنگین‌تر از قبل بود. سرم گیج می‌رفت. قابلمه را تکان دادم، قلب به دیواره‌ها می‌خورد و صدا می‌داد. من هنوز هوقم می‌گرفت. آنقدر جوشید که بوی زُهم خام، به بویِ دست‌کاری‌شده‌ای بدل شد؛ نه پاک، که تغییر شکل یافته. وقتی آن را بیرون کشیدم، هنوز گرم بود. بالاخره قلب پخته‌ام را سرجایش گذاشتم و تن شکافته‌ام را دوختم. برای لحظه‌ای گوش سپردم. صدایش فرق می‌کرد. تپش‌هایش دیگر آن جهشِ خام و پرهیجان سابق نبود؛ انگار با حرارت، چیزی از آن بریده شده و شکل دیگری به خود گرفته باشد. حالا عشق در عضلاتش نرم‌تر می‌دوید؛ نه آن‌چنان طوفانی که همه‌چیز را به هم بریزد، نه آن‌قدر بی‌رمق که بیاندازمش توی سطل زباله. شاید باورهای خامش را پخته بودم، نه نابود. حالا حرارتی پایدار داشت که دیگر شعله نمی‌کشید، اما تنم را گرم نگه می‌داشت و خانه را، بی‌بو.
۲۴ شهریورماه ۱۴۰۴ | #ذهن‌پاره
@sajedeh_haqparast

پیله لوبیاها هنوز نرسیدن، موقع نارنجی شدن پرتقال‌ها هم نیستم، چندساله توت بهم نمی‌رسه و وقتی سیب‌ترش‌ها روی درختن نیستم. کاش تهش همه‌چیز معمولی نباشه. همین.

به نظرم امیدواری نسبت به زندگی الزاما رابطه‌ی مستقیمی با علاقه به زندگی کردن در دنیا نداره.

یک خواب جالب دیدم، خواب دیدم گروسی اومده بود ایران و ما به خاطر گزارش‌های غلطش ترورش کردیم. ما، نه دولت‌. حالا این‌طوری بود که یک تیم ۴ نفره بودیم که بابامم توش بود. یک‌سری اقدامات انجام دادیم و بعد اونا ما رو دیدن، اومدن دنبالمون و به سه نفر تیر زدن و اونا افتادن و من فرار کردم. از یک دیوار پریدم پایین، موقع ترور همش سه‌تا چیز یادم می‌اومد؛ ۱. حدیث پیامبر که منصوب به ماجرای حضرت مسلم در منزل هانی بود و می‌خواستن ابن زیاد رو بکشن و مسلم یادش میاد که پیامبر فرمود مسلمان ترور نمی‌کند. ۲. امام علی.ع. که می فرمایند از پشت دشمن رو نکشید و دشمن رو فریب ندید. ۳. اینکه آیا اقدام ما برای جمهوری اسلامی تبعات نداره؟ در نهایت اونا ما رو دیدن و به سه نفرمون شلیک کردن، من فرار کردم، یک چیزی شبیه مکانیسم دست مرده که توی شوروی بود رو یک گوشه گذاشته بودیم و وقتی گروسی و همراهش می‌خواستن به من تیر شلیک کنن اون تفنگ خودکار هر دوشون رو کشت. بعد جمله بن‌لادن یادم می‌اومد که می‌گفت وقتی جهان برای ما امن نیست اون رو برای شما هم ناامن می‌کنیم‌ کاملا تروریستی‌طور(اگر درست بگم نقل قول رو). و بعد بیدار شدم و مثل یک بچه خوب برای ترم هفت انتخاب واحد کردم.

این عکس رو توی توییتر دیدم، به سایه‌ی موجودات افسانه‌‌ای که افتاده روی در کمد نگاه کنید.^^
این عکس رو توی توییتر دیدم، به سایه‌ی موجودات افسانه‌‌ای که افتاده روی در کمد نگاه کنید.^^

چون واقعا؛ الفُرصَه تمُّر مرِّ السَحاب.

إِلهِی کفی بِی عِزّاً أَنْ أَکونَ لَک عَبْداً، وَکفی بِی فَخْراً أَنْ تَکونَ لِی رَبّاً، أَنْتَ کما أُحِبُّ فَاجْعَلْنِی کما تُحِبُّ. معبودم مرا این عزّت بس است که بنده تو باشم و برایم این افتخار کافی است که تو پروردگار من باشی، تو آنچنانی که دوست دارم، مرا هم چنان کن که دوست داری. -مناجات امیرالمؤمنین.

|سر گردنه؛ معمولا بین راه، به جز آب، خرید آن‌چنانی نمی‌کنیم. امروز که بین راه پیاده شدم برای نماز، یک آبمیوه و یک کیک برداشتم، قیمت روی کیک ۳۲ت بود و قیمت روی آبمیوه معلوم نبود. گذاشتم روی میز تا حساب کنند، بعد حساب که کرد، قیمتی را گفت که به آن دوتا چیزی که برداشته بودم نمی‌خورد. بین‌راه همیشه قیمت را از قیمت اصلی‌اش بیشتر می‌گویند. وقتی حساب کرد، گفت کیک ۳۷ت، فرضی که گرفته بودم درست بود. گفتم روی کیک نوشته شده ۳۲ت، گفت اینجا بیشتر حساب می‌کنیم. کیک و آبمیوه را نخریدم و از مغازه خارج شدم. عدم نظارت بر قیمت‌ها فروشندگان را به جایی می‌رساند که هرکس، جنسش را به هر قیمتی که میلش بکشد، بفروشد. مبلغ یک کیک و آبمیوه، ابدا زیاد نیست اما بالا بردن آن درحالی که با همان قیمت مصوب هم سود کافی دارد، مقایس کوچکی از دزدی از جیب مردم و استحمار کردن آن‌ها است. پیدا کردن علت این مسئله هم زیاد سخت نیست.

-نامه‌ی بیست‌ودوم؛ چهل‌نامه‌ی کوتاه.
-نامه‌ی بیست‌ودوم؛ چهل‌نامه‌ی کوتاه.

حد فاصل ساعت دو و چهل و پنج دقیقه تا پنج‌وسی دقیقه که پدرم زنگ زد، چند بار از خواب پریدم. هربار انگار واقعیت زندگی شبیه بختکی چنگ انداخته بود به حنجره‌ام. بعد نماز را که خواندم، حدفاصل سلام دادن تا طلوع آفتاب، ادرکنی یا ابالغوث می‌گفتم و به این فکر می‌کردم آیا با وجود مواجه بی‌واسطه با تیری که بطن راستم را به دهلیز چپم دوخته بود، به مقام رضا رسیده‌ام؟ و وقتی که پیشانی‌ام را روی مهر تربت گذاشتم فهمیدم، حضرت عباس.ع کفیل‌م شده است که این‌طور چشم دوخته‌ام به واقعیت زندگی و از سر رضا، با طمأنینه لبخند می‌زنم.

می‌اندازد تا در آغوش بگیرد؛ این سنت الهی است. حالا، سقوط برایم ابدا هولناک نیست، منتهای آن تو بودی.

استوری‌ها یکی درمیان راجع به ماه‌گرفتگی است. عکس ماه سرخ، به سرعت در تمام فضای مجازی پخش شده. نماز آیاتم را می‌خوانم. برای دیدن ماه توی محوطه‌ی خوابگاه نرفتم؛ تکرار، باشکوه‌ترین قاب‌ها را لوث می‌کند. تمام این مدت را به اتفاق، همه منتظر ماه‌گرفتگی امشب بودند، این انتظار همگانی باعث شد اصلا دلم نخواهد خسوف امشب را ببینم. این عدم علاقه به همراهی جمعی گاهی خودش را در ماچا خوردن، گاهی در پوشیدن یک کفش، گاهی در خواندن یک کتابی که همه می‌خوانند و راجع به آن حرف می‌زنند و... نشان می‌دهد. این اصرار بر شبیه نشدن و همراه همه به یک نقطه خیره نشدن آدم را می‌کشاند به خلوت‌ترین راه‌ها، بکرترین سرزمین‌ها، آن‌جا که نور ماه تنها بر شبدر چهار برگی می‌تابد که تو برای اول‌بار آن را دیده‌ای، آن‌جا که چشمه‌ای در دور دست‌ترین نقطه تنها عطش تو را برطرف می‌کند، لحظاتی که از چشم همه پنهان می‌ماند تا به چشم تو برسد، این یعنی برخی قاب‌ها را تنها تو دیده‌ای و فقط برای تو بوده است و دست‌کم برای آدم‌هایی کم‌تر از تعداد روزهای هفته. -مثلا از تمام ستاره‌‌های جهان آن ستاره‌ی کم نور را دوست داشتن. همین.

شاید اگر این همه مدت راجع به ماه‌گرفتی حرف نزده بودن و همه‌ی آدم‌ها منتظر امشب نبودن می‌رفتم و ماه رو نگاه می‌کردم ولی الان نه.

معلم بودن به میزان زیادی هیجان انگیزه.
معلم بودن به میزان زیادی هیجان انگیزه.

حمایت از تولید ملی، یک شعار نیست. یک باور است، آرمان است، تاکتیک مبارزه است. گوشه‌ی پیراهنم را برمی‌گردانم و روی مارکی که نوشته شده made in Iran را می‌خوانم. حالا با هربار پوشیدن لباس، انگار دارم یک تاریخ را به تن می‌کنم. مهاتما گاندی را هر وقت تصور می‌کنم، مردی با لباس سفید و صورتی رنج کشیده است، با لباسی زبر و سخت. در آن زمان‌ها که پارچه‌های فاستونی انگلیسی توی بازارهای هند بود، گاندی و پیروانش پارچه‌های دستبافت هند را پوشیدند. موسوم است به خادی، زبر است و تن را می‌آزارد. نقل قول است که گاندی معتقد بود انقدر این پارچه را می‌پوشیم که صنعت پارچه بافی هند رشد کند. معتقد بود نخریدن پارچه‌های اعلای انگلیسی، مبارزه با استعمار است. در یکی از کتاب‌هایی که سال هزاروسی‌صدوچهل‌وهفت چاپ شده به نامِ «درسی که حسین علیه‌السلام به انسان‌ها آموخت» و نوشته‌ی سید عبدالکریم هاشمی‌نژاد است، به نقل قول از گاندی آمده؛ «من زندگی امام حسین آن شهید بزرگ اسلام را به دقت خوانده‌ام و توجه کافی به صفحات کربلا نموده‌ام و بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد بایستی از سرمشق امام حسین پیروی کند.» این دوتا را که کنار هم بگذاریم مبارزه تنها به میدان جنگ، آن هم مسلحانه محدود نمی‌شود. مبارزه با استعمار گاهی نخریدن یک پیراهن ساده است. گاهی نخریدن لوازم خانه از برندهای خارجی است. پارچه‌های خادی هند در ابتدا زبر بودند، اما سختی الیاف‌ها، از عزم‌ها هرگز سخت‌تر نبود. و باور به امام حسین‌علیه‌السلام حتی در غذایی که می‌خوریم، لباسی که می‌پوشیم و آرمانی که داریم، متجلی می‌شود. و بماند که حمایت از تولید ملی، مترادف است با روشن بودن چراغ خانه‌ی کارگری که در کارخانه‌ها و تولیدی‌ها کار می‌کند.

#
#

روی شلف اتاق خوابگاه سه‌شاخه گل مریمه؛ گاهی باد از دریچه میاد دور گلبرگ‌های سفید و عطر مریم بین ورقه‌های جزوه‌ امتحان فردا می‌خزه.

پیوست؛ در بطری آب را باز می‌کنم و به کلماتِ نوشته شده روی میزهای سالن مطالعه نگاه می‌کنم. سال بعد این موقع‌ها این‌جا نیستم و این یقینی‌ترین مسئله‌ای است که نسبت به خودم می‌دانم. روی پله‌ها، حد فاصل جوش آمدن کتری به مرضیه می‌گفتم این برنامه‌های یکی، دوسال آینده‌ من است ولی البته اگر فسخ عزائم رخ ندهد. امروز وقتی جزوه را باز کردم، با خودم زمزمه می‌کردم؛ «و هیچ‌کس نمی‌داند در کدام زمین خواهد مرد.» خیلی دلم می‌خواست بی‌باک، شبیه وقتی شانزده‌ساله بودم، چشم می‌دوختم در چشم‌های تقدیر و بیتِ چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک را بلند می‌خواندم، اما هفت‌سال از آن روزها گذشته و هفت‌سال یک‌عمر است. اکنون حداقل و دست‌کم می‌دانم بسیاری از مسائل زندگی را نمی‌فهمم، همه‌چیز آن‌طوری نمی‌شود که فکر می‌کنم، قاعده‌ی جهان هم بر مدارِ مرادهای من نمی‌گردد. هیچ‌چیز یقینی وجود ندارد و دست‌کم تنها می‌دانم احتمالا سال بعد را این موقع‌ها تهران نیستم و شاید برای همیشه حتی. چهارسال کارشناسی خیلی سریع گذشت، از این کلیشه خوشم نمی‌آید که تکرارش کنم، اما خیلی سریع گذشت. آدم بیست‌وسه‌ساله‌‌ی حالا شبیه آن دخترک بیست‌ساله‌ی هزاروچهارصدویک وقتی خانه را ترک کرد، نیست؛ ولی وجه اشتراکی دارند و آن این است که هنوز از معمولی شدن و معمولی زندگی کردن و رویاهای معمولی داشتن، هردوی آن‌ها می‌ترسند. روز اولی که کارت دانشجویی‌ام را گرفتم چند روز بعد از زمانی بود که آمده بودم تهران، زنگ زدم برای پدر و مادرم و بابت آن کارت تشکر کردم، آن یک کارت معمولی نبود، حاصل بیست‌سال زندگی کردن بود. حاصل رویاهای ریز و درشتی بود که روی بال‌هایم کوک زده بودند. آن روز، تمام آن روز را زمزمه می‌کردم؛ گمان مبر که به پایان رسید کار مغان هزار باده‌ی ناخورده در رگِ تاک است شاید هم هیجان‌انگیز است که من، حالا که بینِ درخت‌های زیتونِ محوطه‌ی خوابگاه نشسته‌ام، نمی‌دانم دقیقا یک‌سال آینده‌ مجموعه‌ی تصميماتم و تقدیر الهی مرا در کدام نقطه قرار می‌دهد. هیجان‌انگیز، ترسناک و البته امیدوار کننده؛ و تو، در همه‌حال، در همه‌‌حال «اقرب الیه من حبل الوريد» بوده‌ای! همین‌.

کتابخانه‌ی دانشگاه؛ فردا، تماما شبیه چیزی که فکر می‌کنیم، نمی‌شود‌. گاهی بهتر، گاهی نه!(؟) بیا دستِ کم راجع به قاعده‌ی زندگی،
کتابخانه‌ی دانشگاه؛ فردا، تماما شبیه چیزی که فکر می‌کنیم، نمی‌شود‌. گاهی بهتر، گاهی نه!(؟) بیا دستِ کم راجع به قاعده‌ی زندگی، نه همیشه اما برخی اوقات منطقی باشیم، علیرغم همه‌ی دیوانگی‌ها.