حرة
Kanalga Telegram’da o‘tish
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
251
Obunachilar
+124 soatlar
-17 kun
+1030 kun
Postlar arxiv
251
سایهی برگهای خرمالوی زیر پنجره، افتاده است روی دیوار، صدای کلاغها میپیچد توی سرم، آوندهایم پژمردهاند؛ و مرگِ کل درخت را منتظرم.
251
برگه کلاسورها رو جابهجا میکردم، رسیدم به این برگه؛ هم دلتنگ شدم هم به صحبتهای امروز استاد پروژه فکر کردم. استادمون میگفت؛ من توی زندگیم هیچوقت فکر نکردم میخوام چیکاره بشم یا چی بخونم. میگفت سال ۶۲ کنکور دادم و خیلی اتفاقی دوستم رو دیدم که بهم گفت کنکور ثبتنام نمیکنی؟ منم رفتم ثبتنام کردم و اصلا نخونده بودم. بعدش به یکی گفتم چه رشتهای میری؟ گفت علومتربیتی چون معلممون شاگرد استاد شریعتمداریه و خیلی از استادشون تعریف کرده و خودش این رشته رو خونده، میگفت بعدش منم همین رشته رو زدم. بعد ارشد خوندم، دکتری خوندم، پسا دکتری خوندم، هیئت علمی بودم، یکی از بچهها پرسید استاد هیچوقت شده ناراضی بوده باشید از مسیری که اومدید؟ گفت من چون هیچوقت فکر نکردم که چی میخوام باشم یا بشم و فقط حرکت کردم، هیچوقت هم نشده فکر کنم نه، این، اون چیزی نبوده که میخواستم. به چی فکر کردم؟ به اینکه من برخلاف استادم نسبت به تمام جزئیات زندگیم فکر کردم، از همون بچگی، از همون زمان دبیرستان، حتی موقع خرید یک مداد، به کلماتی که باید باهاش بنویسم هم فکر میکنم. اواسط شهریور بود فکر کنم رفتم علومج، داشتم با یکی از بچهها حرف میزدم، بهم گفت شاید آدمهایی که واقعا خیلی به دور دستها کاری ندارن و خیلی سخت نمیگیرن راضیتر باشند، بعد گفتم نه! از زندگی لذت نمیبرن اینطوری. بعد گفت تو به کجا برسی میگی این همونجایی هست که باید؟ و از اونجا بودن راضی هستی؟ فکر کردن باعث شد سکوت کنم، راستش توی پستوهای ذهنم جواب واضحی نداشتم، کجا میتونست همونجایی باشه که تماما راضی باشم؟ دانشگاه؟ ارشد؟ کار کردن؟ ازدواج؟ هیچ جای مشخصی نبود. هیچ سقفی نبود، هیچ متر و معیاری نبود که بگم به اونجا برسم و تمام. این تکهپازلهایی که گفتم رو کنار هم میگذارم و نمیدونم کدوم از ما خوشبختتریم؟ منی که خونهای که بنا کردم هیچ سقفی نداره یا آدمی که واقعا با داشتن یک شغل، یک درآمد و... از زندگی سهمش رو میگیره.
251
علتِ رنجهای من چیزی بیشتر از خوردنِ سیب است، من، شاید، سر یکی از پیامبران او را بیخ تا بیخ بریدهام.
251
شستن یخچال و تمیز کردن اتاقِ خوابگاه آنقدری طول کشید که حدِ فاصلِ ۷ و چهل دقیقه تا ۹ و پنجاهوهشت دقیقه را از شدتِ خستگی بخوابم. ناهار فردا را پختم و گذاشتم توی یخچال؛ برای مامان زنگ زدم، از جنگ میگفت. از اینکه اگر جنگ شد، احتمالا باید برگردی، و اضطراب، مثلِ ماری که میخزد لای بوتهها، آرام دور دست و پایم پیچید. ساعت از چهار گذشته و بیهدف صفحات مجازی را اسکرول میکنم و خوابم نمیبرد. برایم برگشتن به شهرمان از آن جهت فاجعه است که تمام کارهایم اینجاست. امشب اما وقتی داشتم سیبزمینیهای نگینی شده را سرخ میکردم و به غنیسازی اورانیوم فکر میکردم، به وظیفهی هرکس در جنگ انديشیدم.
جنگ، البته چیز خوبی نیست ولی بعد از روزی که در خیابان انقلاب، زیر صدای پدافندها با نگار دویدیم تا به ایستگاه بیآرتی برسیم، برایم جدی شد و هر لحظه انگار منتظرم تا آن صداهای مهیبِ بعد از اذان جمعه صبح را بشنوم. میگفتم؛ جنگ چیز خوبی نیست ولی جزئی از سرنوشت یک ملت است؛ ملتی که در آسایش گفته لاإله إلا الله در سختی نمیتواند از آن برگردد، جنگ چیز خوبی نیست اما جنگ جزئی از سرنوشت ماست و آدم از سرنوشتش هرگز نمیتواند فرار کند. شوید خشکها را که میریختم روی برنج، به این فکر میکردم که اگر زندگی آنطوری بچرخد که مجبور باشم تمام چیزهایی که اینجا دارم را رها کنم و برگردم شهرمان، باید چیزی بیشتر از انسانی باشم که منتظر است جنگ تمام شود و برگردد به جایی که بوده و دوباره از نو کارهای ناتمامش را ادامه دهد، باید به این فکر کنم که آدم اگر محکوم به تبعید به هرکجای عالم شد، نباید به انتظار بنشیند؛ که شرط انتظار، ایستادن است.
وقتی هجده، نوزدهساله بودم جملهای از نادر ابراهیمی در کتابِ مردی در تبعید ابدی خواندم، و آن جمله را هر وقت در مناسبات زندگی کم میآورم با خودم تکرار میکنم. ابراهیمی گفته بود؛
ویرانهای است این جهان عمر کفاف نمیدهد که آباد کنیم، و غیرت، رخصت نمیدهد که رها کنیم؛ اینگونه رها کردن نشانه دنائت است و جاهلانه مرمت کردن نشانه رذالت است، پس آبادسازی یک گوشه گم جهان بهدست ما، آباد سازی کل عالم است بهدست همگان.
آن نوشته را به یاد میآورم و حالا اضطرابِ بازگشتن و رخوت و ملالِ حاصل از بیکار بودن، مثل پیچکی دیگر از انگشتانم بالا نمیرود که هرگوشهای از جهان حسینی است و یزیدی و هر قدمی که انسان در هر نقطهای از آن برمیدارد، بر صفحهی عالم نقش میبندد.
پنجم مهرماهِ صفرچهار؛
بر محمّد و آلش درود فرست و مرا به مقرّراتت دلخوش کن و سینهام را به موارد فرمانت گشاده فرما و به من حالت اعتماد و اطمینان بخش؛ تا به وسیلۀ آن اقرار کنم که مقرّرات تو، جز به آنچه خیر است روان نشده؛ و شکرم را برای حضرتت نسبت به آنچه از من دور داشتی و عطایش را دریغ کردی، از شکرم بر آنچه به من عنایت فرمودی، افزونتر قرار ده.
دعای سیوپنجم صحيفة سجادیه.
251
امشب کلید رختشویخونه خوابگاه دستم بود و فهمیدم چرا لباسشوییهای خوابگاه انقدر سریع خراب میشه، چون چیزی به عنوان رحم کردن به اموال عمومی و بیتالمال اصلا تو خیلی از آدمها وجود نداره.
#ت_مثل_تربیت.
251
با دیانا حرف میزدیم، میگفت اونجایی که برای خودت یک تصمیم بگیری، خدا ورود میکنه و بهمش میزنه. مثلا آدم میگه من میخوام توی فلان دانشگاه ارشد بخونم، به خاطر خودم؟ میخوام توی فلان شهر زندگی کنم؟ به خاطر خودم؟ بعد عزمت که فسخ میشه، اندوهگین میشی. ولی وقتی فاعلِ فعلت رو خدا ببینی و تصمیمهات رو به خاطر اون انجام بدی، اونوقت قضیه خیلی فرق میکنه، البته به لفظ نیست چون إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ.
251
مقاومتی که در برابر کشیدن چمدونم توسط آدمهای رندوم که از کنارم رد میشن میکنم اگر سر مسائل زندگیم در شرایط دشوار داشتم، انسان تابآورتری بودم.
251
Repost from ادراکات
یعنی بعد از این همه تلاش آخرش شدی معلم مدرسه؟
سرکلاس دهمیها بحث دربارهٔ علوم انسانی بود و فرایند انتخاب رشته و دانشگاه. داشتم خیلی مفصل دربارهٔ اهمیت این مسیر صحبت میکردم و طبق عادتم از تجربههای شخصی دورهٔ دبیرستان و دانشگاه و بالاوپایینهای بعدش میگفتم و از طولانیبودن مسیر تحصیل و سختبودن بعضی مراحل که یکی از بچهها آمد وسط حرفم: «اوووه تازه بعد این همه سختی و تلاش آخرش شدید معلم مدرسه؟!»
حرف در دهانم خشک شد و ناخودآگاه از جسارتش زدم زیر خنده. چند نفری از همکلاسیها به او توپیدند که این چه طرز حرفزدن است و مؤدب باش. یکی باحرص گفت: «چه میدونی تو؟ شاید روزای دیگه کارای دیگه هم داشته باشن!».
هرطور بود با شوخی و خنده بحث را جمع کردم اما ذهنم از آن موقع هنوز آرام نگرفته. نه این که احساس سرخوردگی یا شکست داشته باشم یا برداشت توهین کرده باشم ها! نه! بحث مهمتر از این حرفهاست: دانشآموز علوم انسانی خیال میکند «معلم» کسی است که نتوانسته شغل بهتری پیدا کند! و کسی که آن همه رشتهاش را دوست داشته و تحصیلات تکمیلی را تمام کرده قاعدتاً الآن باید شغل بهتری میداشت! تازه آن کس که میخواهد با او مخالفت کند هم میگوید زود قضاوت نکن شاید در روزهای دیگر کاری بهتر از این دارد! یعنی برایشان بداهت دارد که هیچ دکترا گرفتهای معلم نمیشود مگر اینکه نتوانسته باشد شغل بهتری پیدا کند! و اگر اینطور شده این نشانه شکست است.
آنچه تلخم کرده این نگاه به معلمی در چشم کسانی است که با علاقه آمدهاند سراغ علوم انسانی! یعنی آنها هرگز انتخابشان معلمی نخواهد بود مگر این که از هیئتعلمیشدن در دانشگاه یا داشتن مسوولیتهای مهم باز بمانند! خب با این حساب به غیر از نمونههای استثنایی و علاقههای نادر شخصی، هیچ استعدادی بهطور طبیعی در مسیر آموزش و پرورش قرار نمیگیرد.
حق هم دارند. اصلا معلمی چرا باید برای آنها که به درس و بحث علاقه دارند جذاب باشد؟ چه کسی متوجه اهمیت کار یک معلم مدرسه است؟ نشانههای این اهمیتدادن کجاست؟ در احترام و جایگاه اجتماعی؟ یا عدد حقوق آخرماه؟ از هر طرف که نگاه کنی بچه حق دارد!
من هرکاری برای درستکردن ذهنیت بچههای کلاس نسبت به معلمی میکنم اما این ذهنیتها تماما زاده سوءتفاهم نیست. زاییدهٔ فرهنگ و انباشت تجربه است. این فرهنگ را اگر تغییر ندهیم و تجربههای جدید نسازیم هر روز بیشتر از گذشته مدرسه را از دست خواهیم داد. و خب بدون مدرسه دانشگاه دیگر چه فایدهای دارد؟
#آن
@edraakaat
251
چند روز پیش سومین سالگرد باباحاجی بود، پدرِ پدرم. گاهی میگفتیم آقاجون ایرج، گاهی بابزرگ و غالبا بابابزرگ. باباحاجی پیشوندی بود که در خلوت خودم استفاده میکردم. سرم را چسباندهام به شیشهی اتوبوس و دلم تنگِ روزهای دور است. برای روزهایی که طفلی ده، یازدهساله بودم و بابزرگ میآمد پایین نخلها و دخترکی با لباس صورتی را بالای نخل میدید و از همان پایین داد میزد دوباره رفتی بالا؟ و دعوایم میکرد و میگفت بیا پایین و من روی پیشهای بلند مینشستم. حالا که توی مسیر توی کیفم رنگینکهای خرماییای است که بابزرگ نخلهایش را کاشته بود، دلم برایش تنگ شده. برای روزهایی که از باغ برمیگشت و دستهایش پر بود از لیموی تازه و دُمباز(خرماهای نیمه رطب و نمیه خارک) برای وقتهایی که از باغ، برگ تازه نخل میآورد و شروع میکرد به بافتن. برای وقتهایی که نیمهشبها بیدار میشد و نماز شب میخواند، برای روزهایی که یک گوشه آرام کتاب میخواند، برای عصرهایی که قرآن میخواند، برای قدمهای بلند و سریعاش که به دختر و پسرش رسیده و همه به اتفاق تند راه میروند، برای روزهایی که میخندید و چشم میدوختیم به صورت سبزه و ملیحش، حالا که توی اتوبوس نشستهام، دلم برای عطرِ گلهایی که با پوست پرتقال درست میکرد، سخت تنگ شده.
بابزرگ چند روز قبل از اینکه نتایج کنکور بیاید برای همیشه رفت و هیچوقت نتوانستم برق نگاهش را وقتی میفهمد دانشگاه قبول شدم، ببینم.
251
پاییز؛ فصلی که در آن ملال جایی ندارد؛ فصلِ آزادانه دویدن.
مهر، بوی کاغذرنگی میدهد، بوی بامیه لبنانی و آبانارهای کوچه پشتی شاهچراغ. قابِ پاییز، قابِ رقص برگها و خیسی خیابانها و انعکاس نورهای زردِ چراغبرق، است. پاییز یککاسه انار دانه شده با گلپر است. صدایش هم آهنگِ بیکلامِ دلبریم از امامیار حسنف است و گاهی همهمهی بچههای تازه تعطیل شده در شیفتهای عصر، است. پاییز، عطر نارنگیهای گاری سرچهارراه، گسی خرمالوها، آفتابِ ملایم آذرماه، و تمام خیابانها را راه رفتن، است.
251
میخواستم دیوان رو بگذارم توی چمدونم، نیت کردم، حافظ مصرع آخر غزل گفت؛
هرآنچه میطلبد جمله باشدش موجود.
