حرة
Kanalga Telegram’da o‘tish
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
242
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+230 kun
Postlar arxiv
242
جمهوری اسلامی روزی میرود که نه تنها از سر ما بلکه از سر کودکانمان در گهوارهها هم کوه بسازند.
جمهوری اسلامی وقتی میرود که سینههایمان از گلوله پیش از آن سوراخ سوراخ شده باشد.
242
إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿۱۳۱﴾
[و یاد کنید] هنگامی که پروردگارش به او فرمود: تسلیم باش. گفت: به پروردگار جهانیان تسلیم شدم.
-بقره.
242
این شعر تو کتاب تست جامع خیلیسبز کنکور بود. اگر اشتباه نکنم تو کتاب جامع خیلیسبز انسانی بود. هر موقع میرفتم عربی بخونم و تست بزنم یکدور این شعر رو میخوندم و هر لحظهاش حظ میبردم از این همه شجاعت و لطافتی که در کلمه کلمهی شعر بود. عصرهای دیماه که بعد از بارون رد نور از پنجرههای مشجر میافتاد روی میز، کرنومتر رو استپ میکردم و مینشستم از اول این شعر رو میخوندم.
شعر توسط مردی سوری سروده شده، اما من زمرمههای شعر رو از حنجرهی زنی میشنیدم که با شجاعت تمام، بیترس از فردا، روبهروی جهان ایستاده و بر چیزی که فکر میکنه درسته پافشاری میکنه.
242
ولکن من أنت؟
سفینة؟ أین أشرعتک؟
صحراء؟ أین ریاحک ونخیلک؟
ثورة؟ أین رایاتک وأصفادک؟
إننی لا أعرف عنک أکثر ممّا أعرف عن اللّیل
ولکن من یسلبک منّی
یغامر مع أعظم غضب فی التّاریخ
کمن یسلب الجنود الموتى
خواتمهم وبقایا نقودهم
وهم مازالوا ینزفون على أرض المعرکة.
قولی لمن یرید:
هذا ولدی ولم أنجبه من أحشائی.
هذا وطنی ولم أعرف له حدودًا
هذا محتلّی ولم أرفع فی وجهه صوتًا أو حصاة
اهدروا دمه. اقتلوه،
ولکن شریطة أن یسقط بین ذراعی.
-محمد الماغوط.
242
همهی اینها را نوشتم،
جدا از تصویر زنی که درخیالم فرش میبافد،
جدا از تصویر زنی که پاهایش در شالیزار، زمین را لمس میکند،
همهی این تصاویر را نوشتم،
کنار گلولهها و بمبهای احتمالی،
کنار تصویر پدافندهای خردادماه،
همهی اینها را نوشتم که اگر، امروز، مبارزه، در هر نوعی، در تقدیرمان باشد، آن را مؤمنانه، به آغوش بکشیم، برای همهی بچههایی که امروز بچهاند.
242
میخواستم کودکانم را درحالی که پی جوجه اردکها میدوند ببینم،
میخواستم جهان، قدری سکوت کند تا زیتونهای روی درختهایم را خودم بچینم،
میخواستم به دور از همهی هیاهوها، گُلِ روی طاقچه خانهام، گلِ کنار قرآنِ پیچیده شده در پارچهی مخملی سبزرنگ، یک دسته از خوشههای گندم زمینم باشد.
242
من،
اگر بخواهم انتخاب کنم،
میخواستم زنی ساده و روستایی باشم،
میخواستم صبحها بوی نان و شیر تازه در خانهام بپیچد،
میخواستم شوهرم را با صورت آفتاب سوختهاش درحالی که بندکفشهایش را باز میکند و توی کلاه حصیریاش چند لیمو ریخته، ببینم.
242
پس از همهی دویدنها،
حتی اویی که برای مقدسترین آرمان جنگیده، برای کشتن تیغ نکشیده،
جنگیده تا زندگی ببخشد؛ برای طفلان در گاهواره.
242
کوچه باغهای کربلا بهار بود،
بهشت را اینگونه توصیف کرده بودند،
برگهای درختان انگور سبز شفاف بودند،
نسیم میوزید،
بوی شکوفههای سیب در آبی آسمان پراکنده بود،
نخلها ایستاده بودند،
و من به سوی شما میدویدم تا قبل از بیدار شدن، زیارت کنم.
242
أَیْنَ الْخِیَرَهُ بَعْدَ الْخِیَرَهِ؟ أَیْنَ الشُّمُوسُ الطَّالِعَهُ؟ أَیْنَ الْأَقْمارُ الْمُنِیرَهُ؟ أَیْنَ الْأَنْجُمُ الزَّاهِرَهُ؟ أَیْنَ أَعْلامُ الدِّینِ وَقَواعِدُ الْعِلْمِ؟ أَیْنَ بَقِیَّهُ اللّٰهِ الَّتِی لَاتَخْلُو مِنَ الْعِتْرَهِ الْهادِیَهِ؟ أَیْنَ الْمُعَدُّ لِقَطْعِ دابِرِ الظَّلَمَهِ؟ أَیْنَ الْمُنْتَظَرُ لِإِقامَهِ الْأَمْتِ وَالْعِوَجِ؟ أَیْنَ الْمُرْتَجىٰ لِإِزالَهِ الْجَوْرِ وَالْعُدْوانِ؟ أَیْنَ الْمُدَّخَرُ لِتَجْدِیدِ الْفَرائِضِ وَالسُّنَنِ؟ أَیْنَ الْمُتَخَیَّرُ لِإِعادَهِ الْمِلَّهِ وَالشَّرِیعَهِ؟ أَیْنَ الْمُؤَمَّلُ لِإِحْیاءِ الْکِتابِ وَحُدُودِهِ؟ أَیْنَ مُحْیِی مَعالِمِ الدِّینِ وَأَهْلِهِ؟ أَیْنَ قاصِمُ شَوْکَهِ الْمُعْتَدِینَ؟ أَیْنَ هادِمُ أَبْنِیَهِ الشِّرْکِ وَالنِّفاقِ؟ أَیْنَ مُبِیدُ أَهْلِ الْفُسُوقِ وَالْعِصْیانِ وَالطُّغْیانِ؟ أَیْنَ حاصِدُ فُرُوعِ الْغَیِّ وَالشِّقاقِ؛أَیْنَ طامِسُ آثارِ الزَّیْغِ وَالْأَهْواءِ؟ أَیْنَ قاطِعُ حَبائِلِ الْکِذْبِ وَالافْتِراءِ؟ أَیْنَ مُبِیدُ الْعُتاهِ وَالْمَرَدَهِ؟ أَیْنَ مُسْتَأْصِلُ أَهْلِ الْعِنادِ وَالتَّضْلِیلِ وَالْإِلْحادِ؟ أَیْنَ مُعِزُّ الْأَوْلِیاءِ وَمُذِلُّ الْأَعْداءِ؟ أَیْنَ جامِعُ الْکَلِمَهِ عَلَى التَّقْوىٰ؟ أَیْنَ بابُ اللّٰهِ الَّذِی مِنْهُ یُؤْتىٰ؟ أَیْنَ وَجْهُ اللّٰهِ الَّذِی إِلَیْهِ یَتَوَجَّهُ الْأَوْلِیاءُ؟ أَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَالسَّماءِ؟ أَیْنَ صاحِبُ یَوْمِ الْفَتْحِ وَناشِرُ رایَهِ الْهُدىٰ؟ أَیْنَ مُؤَلِّفُ شَمْلِ الصَّلاحِ وَالرِّضاهَلْ إِلَیْکَ یَابْنَ أَحْمَدَ سَبِیلٌ فَتُلْقىٰ ؟ هَلْ یَتَّصِلُ یَوْمُنا مِنْکَ بِعِدَهٍ فَنَحْظىٰ؟ مَتَىٰ نَرِدُ مَناهِلَکَ الرَّوِیَّهَ فَنَرْوَىٰ؟ مَتَىٰ نَنْتَقِعُ مِنْ عَذْبِ مائِکَ فَقَدْ طالَ الصَّدىٰ؟ مَتىٰ نُغادِیکَ وَنُراوِحُکَ فَنُقِرَّ عَیْناً؟ مَتىٰ تَرانا وَ نَراکَ وَقَدْ نَشَرْتَ لِواءَ النَّصْرِ تُرَىٰ أَتَرَانا نَحُفُّ بِکَ وَأَنْتَ تَؤُمُّ الْمَلَأَ وَقَدْ مَلَأْتَ الْأَرْضَ عَدْلاً، وَأَذَقْتَ أَعْداءَکَ هَواناً وَعِقاباً، وَأَبَرْتَ الْعُتاهَ وَجَحَدَهَ الْحَقِّ، وَقَطَعْتَ دابِرَ الْمُتَکَبِّرِینَ، وَاجْتَثَثْتَ أُصُولَ الظَّالِمِینَ، وَنَحْنُ نَقُولُ: الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعالَمِینَ؛اللّٰهُمَّ أَنْتَ کَشَّافُ الْکَرْبِ [الْکُرَبِ] وَالْبَلْوَىٰ، وَ إِلَیْکَ أَسْتَعْدِی فَعِنْدَکَ الْعَدْوَىٰ، وَأَنْتَ رَبُّ الْآخِرَهِ وَالدُّنْیا ، فَأَغِثْ یَا غِیاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ عُبَیْدَکَ الْمُبْتَلىٰ، وَأَرِهِ سَیِّدَهُ یَا شَدِیدَ الْقُوَىٰ، وَأَزِلْ عَنْهُ بِهِ الْأَسَىٰ وَالْجَوَىٰ، وَبَرِّدْ غَلِیلَهُ یَا مَنْ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ، وَمَنْ إِلَیْهِ الرُّجْعىٰ وَالْمُنْتَهىٰ. اللّٰهُمَّ وَنَحْنُ عَبِیدُکَ التَّائِقُونَ إِلىٰ وَلِیِّکَ الْمُذَکِّرِ بِکَ وَبِنَبِیِّکَ، خَلَقْتَهُ لَنا عِصْمَهً وَمَلاذاً، وَأَقَمْتَهُ لَنا قِواماً وَمَعاذاً، وَجَعَلْتَهُ لِلْمُؤْمِنِینَ مِنَّا إِماماً، فَبَلِّغْهُ مِنَّا تَحِیَّهً وَسَلاماً وَزِدْنا بِذٰلِکَ یَا رَبِّ إِکْراماً.
-ندبه.
242
همون حسی که موقع کنکور کارشناسی میگفت انتخاب رشتهات رو علومتربیتی الزهرا میمونه الان میگه فلسفه تت علامه با استعداد میمونه.
242
برخی عکسها، نیازمند شرح نیستند. مثلا همین چهار تصویر بالا.
هر یک از ما آدمها، بعد از دیدن هر تصویر به یاد داستانی میافتیم؛ خیالی یا واقعی. به نظرم فرقی ندارند. خیال گاهی رنگ بیشتری دارد حتی.
با دیدنِ این عکسها، رسیدم به روستاهای لرستان، به دیماه سرد ازنا.
بعدتر، کسی که از اراک با پژو زردرنگی حرکت کرده بود سمت آن روستاها را هم دیدم. کوهها، خانهها و درختها حرکت میکردند و زن، سرش را به شیشهی بخار گرفتهی تاکسی چسبانده بود.
بعد رد نگرانی چشمهای زن را گرفتم و به پایه دوربینش فکر کردم که قاطی باقی وسایل در صندوق عقب مانده بود و احتمال داشت آسیب ببیند.
سالنامهی سبزرنگ توی دستش را هم تصور کردم. شمارهی مدیران مدارسی که پشتِ هم نوشته بود را هم دیدم. و بعد حتی موقعی که چرخ عقبِ سمت شاگرد نیاز به تعویض پیدا کرد و توی سرما راننده تایر را با زاپاسش عوض کرد و زن از خانهها عکس گرفت را هم دیدم.
هر چیزی در جهان داستانی دارد؛ خیالی یا واقعی.
242
بیهدف در تیوال چرخ میزنم و بلیتها را نگاه میکنم. تئاتر را بیشتر از سینما دوستدارم. زندهتر است. پیش بیاید میروم اما تکی، حوصلهام نمیکشد. یکی از نمایشها را انتخاب میکنم، تا انتخاب صندلی و پرداخت میروم، بعد لغو میکنم و صفحهی گوشی را میبندم.
.
.
قبلترها فکر میکردم نقطهی مرزی وجود ندارد. فکر میکردم درون جعبهای که به امانت پیشم گذاشتهاند، یا چیزی هست یا نیست. فکر میکردم نمیشود انسان هم بخواهد هم نه، هم برود هم نه، هم بپیوندد و هم ببرد، هم براند و هم بخواند. فکر میکردم نقاط یا سیاهاند یا سفید اما وقتی رنگهای خمیربازیام را باهم قاطی کردم، خمیر نرم و خاکستریای ساختم که نه سفید بود و نه سیاه، نه صفر بود و نه صد؛ چیزی بود مابینِ همهی چیزهای خوب و بد عالم. نمیشد با آن یک شبدر چهار برگ بسازم و نمیشد بگویم خمیری برای ساختن چیزی ندارم.
فهمیدهام اصرار بر جدا کردن رنگها بعد از ترکیب کردنشان، احمقانه است. فهمیدهام گاهی باید با همین حد وسطها زندگی کرد. در میانهی چیزها. حول و حوش چهل، پنجاه. ساده، معمولی و متوسط.
-دیماه؛ آخرین خرمالوی روی شاخه درخت.
242
وقتی میگن با پدیدهها، خصوصا پدیدههای اجتماعی، ایدئولوژیک برخورد نکنید اول که شبیه شوخیه، دوم این تمام حرفهای بعدیشون رو نقض میکنه. مشکل جدیای که با دانشجویان علوماجتماعی دارم دقیقا همینجاست. ایدئولوژی بخش جداییناپذیر ویژگی هر انسانیه. شما میتونید عینکتون رو بیرون بیارید و تحلیل کنید ولی چشمهاتون رو نه. ایدئولوژی از جنس چشمهاست و نه عینک.
انسان از ویژگیها، نظامباورها و اعتقاداتی که داره جدا نیست. حتی ممکنه اونها رو در ارزیابی اولیه کنار بگذاره اما در دادن حکم کلی نه.
