༴ 𝐒𝐍²𝐆 𝐂𝐎𝐃𝐄𝐃
Kanalga Telegram’da o‘tish
ㅤㅤㅤㅤ( just SanSang is sansanging ) Main: @sansanged
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
235
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+147 kunlar
+1430 kunlar
Postlar arxiv
235
احتمالا در آینده نزدیک خودم یه مولتیشات شروع کنم؟ اگه استقبال باشه یه اییو هم با نیکو مینویسیم:(🫶🏻
235
ولی همهچی، با بهم خوردن تعادل سان توی دور آخر، بهم ریخت.
چوی سانی که تا اون لحظ پیشتاز مسابقه بود، تنها بخاطر یه تکه سنگ کوچیک، با سرعت سرسامآوری تصادف کرد و سکویی که قرار بود اون رو به معشوقهی عزیزش برسونه، رو از دست داد.
همهچی خراب شد. چشمهاش از اشک میدرخشید و درد ذرهای براش اهمیت نداشت. سان فقط بخاطر از دست دادن فرصتی که دیگه قرار نبود بدست بیاره، زیر کلاهکاسکتش اشک میریخت.
بدن خستهاش رو روی زمین رها کرد و نفسزنان به مارشالهایی که دورش جمع شده بودن خیره شد.
" سان!"
فریاد بلند و آشنایی، توی همهمهی جمعیت و نعرههای بلند موتورها توی گوشش پیچید. صدای پسرش بود. یوسانگی که بخاطرش قید خیلی از تیمها و پیشنهادات وسوسهبرانگیزشون رو زده بود.
235
اگرچه... یوسانگ از اینکه با سان به یه دیت عاشقانه، به دور از همکارهای احمقی که همیشه مزاحم لحظاتشون میشدن بره، بدش نمیاومد.
" باشه، قبوله!"
نمیتونست لبخندش رو جمع کنه. سان، با لبخند عمیقی که چالهای روی گونهاش رو به نمایش میگذاشت، دست راستش رو بالا آورد و ماهگرفتگی پررنگ کنار چشم یوسانگ رو با لطافتی به نرمی بوسههای شبنم به برگها، نوازش کرد و به آرومی عقب کشید.
قول میداد اکر بیشتر از این، جلوی الههی دوست داشتنیاش بایسته، جلوی وسوسهاش برای بوسیدن و مارک کردن گردنش رو بگیره. برای همین، بهترین راه فرار کردن بود!
235
مرد، خوب میدونست که چطور پسرکش رو بیقرار کنه. چشمهای یوسانگ رو همیشه روی بدن برهنهاش میدید. مثل شکارچیای که، گردن برهنهی شکارش رو یک سانتی دندونهای تیزش میدید. گوشهی لبش کش اومد و لبخند کجی روی لبهاش نشست.
یوسانگ، با پای خودش توی دامی که پهن کرده بود، افتاد. سان با تبسمی شیرین، که برعکس نیت شومش بود، زیر گوش پسر نجوا کرد.
" اگر من این مسابقه رو بردم، ازت میخوام که باهام بیای سرقرار!"
قرار... شنیدن اون کلمه از لبهای نازک سان، جوری که تلفظش میکرد، باعث شد قلبش رو برای لحظهای احساس نکنه.
مردمکهای گشاد شدهای روی چهرهی مغرور و پر از اطمینان سان چرخید و در نهایت، با قلب دیوانهای که قصد رسوا کردنش رو داشت، لب زد.
" و چی به من میرسه؟"
" اگر ببازم، هرچیزی که بخوایهمون میشه مهندس کوچولو!"
پوزخندی که روی لبهاش نشسته بود، اجازه نمیداد یوسانگ پا پس بکشه. انگار چهرهاش فریاد میکشید که " به موتور و قطعاتی که ساختی اعتماد نداری؟"
اگر سان میباخت، تشون میداد که کارش توی بروزرسانی قطعات خوب نبوده و اگر سان میبرد، کسی که این وسط ضرر میکرد، بازهم خودش بود!
235
شاید به همین خاطر بود که سان، توی آخرین مسابقهی اون فصل، پسرک رو گوشهای گیر انداخت و با گرفتار کردن عزیزترینش، بین بدن و دیوار، با صدای بم شدهای زمزمه کرد.
" مهندس کوچولو، بیا با هم معامله کنیم."
چشمهای پسر، با سردرگمی به مردمکهای پوشیده شده از شهوت سان خیره شد. نفسهای سنگین و عمیق مرد، روی صورتش پخش میشد و یوسانگ به سختی جلوی خودش رو گرفته بود که به سمت لبهاش حمله نکنه.
سینهی ستبر گندمیاش، بخاطر دویدنهای بیوقفهاش اطراف پیست، خیس بود و قطرات ریز و درشت عرق، بوسهزنان گردن تا سینهاش رو طی میکرد و بعد، پشت پارچهی مزاحم لباس مسابقهاش نامدید میشد.
" چه...چه معاملهای؟"
