Doug Rattmann
Kanalga Telegram’da o‘tish
339
Obunachilar
+324 soatlar
+87 kun
+1030 kun
Postlar arxiv
• اعضای جدیدمون:
۱. مزامیر - داوود
۲. sherlock holmes and the duke,s son - conan doyle
۳. مرگ و زندگی - جان استنبک
۴. مرشد و مارگاریتا - میخائیل بولگاکف
۵. مرگ ایوان ایلیچ - تولستوی
۶. آشنایی با هگل - پل استراترن
۷. مسیح - کارل یاسپرس
#Books24
البته از اتاق فرمان گفته بودند ترجمه عباس میلانی بهتره.
برای ما مهم نیست. این جلدش قشنگتره.
یکی از عزیزان زحمت کشید و اینو برام تهیه کرد. برگانم ریخته. مخاطبین بنده لطف بسیاری در این جور موارد به من دارند.
آدم عذاب وجدان میگیره چطور لطفشون رو جبران کنه. من که قول دادم تو عروسیش بندری برقصم.
Repost from Kierkegaard | کییرکگارد
چیزی که دوست دارم این است که با فردی ملاقات کنم که بتوانم کلاهم را به نشانهی احترام به او از سر بردارم و بگویم: متشکرم که متولد شدی، هرچه بیشتر زنده باشی، بهتر است.
ماکسیم گورکی
نمیدونم چه مرضیه انگار چالشه، هر روز باید یک نکته کنکوری اینجا گذاشت وگرنه انگار کمکاری کردم یا وقت مخاطب رو هدر دادم
من که مثل رفیق با استعدادمون شعر بلد نیستم که با میانبر هنری، تمایلات اروتیک خود را برونریزی کنم. هنر میخواد.
صاف و صادق میگم نود واقعا بیخوده. آغوش خیلی خوبه. نه آغوش چند ثانیهای، حداقل یک ربع تا نیم ساعت. اونم بدون پیرهن. مخصوصا اگه یکی یا هردو تازه از حموم دراومدن باشن. اینکه گردش خون و ضربان قلب هردو باهم هماهنگ میشه و بدن رو به صورت طبیعی آروم میکنه بهتر از هر آرامبخشیه. بدون اکت اضافه جنسی. فقط همین.
چیزی که بهت کمک میکنه صرفا دیتاهای جدید و دانستههای جدید نیست. دیتاهایی که تا الان جمع کردی ته انبار مغزت روی هم تلنبار شدن و هیچ استفادهای نمیتونی ازشون کنی.
گاهی بهترین چیزی که میتونه کمکت کنه منظم کردن و منسجم کردن اون انباره. که دانسته جدیدی بهت اضافه نشده اما حالا از اونا بلدی چطور استفاده کنی.
جایی متنی خوندی و با خودت گفتی «چقدر درست میگه، منم دقیقا همینو حس کردم ولی نمیتونستم اینطوری توضیحش بدم» یعنی یکی انبار بهم ریخته مغزت رو مرتب کرده و نشون داده دیتاهات چه رابطهای با هم دارن.
علت اینکه میگیم فیلسوفی که باهاش دغدغه مشترک دارید رو دنبال کنید برای همین مرتب کردن دانستههای مغزه. نه برای دریافت دیتای جدید، و نه برای حرف داشتن برای گفتن موقع سفارش آیسلاته.
البته میخواستم کوتاه بنویسم «Romance2 - coming soon» ولی چون هنوز میروک نیامده شبیه این روانیهایی بنظر میومدم که اختلال تمرکز دارند.
در این روزها ادمین کانالهای مختلف رو دیدم، و صحبتهایی کردیم. همچنین دوستانی که داشتم تو هر حرفه و فنی. درجریانم فعالیت اینجا یکساله که مانند گذشته نیست.
وعدهای نمیدم اما تلاشم رو میکنم از دوران پرایم خویش پیشی بگیرم. درهرحال خواهیم دید چه خواهد شد.
اگه بخوایم دوتا جمله عصاره ازش بگیریم اینا درمیاد:
۱. خرافه از اول لازم نیست جدی گرفته بشه.
۲. خرافه ربطی به حماقت نداره.
«چرا؟»ای که بعد از این دو جمله میاد تکلیف شما گلهای توی خونه برای امشبه.
هرچی محیط بینظمتر، و پر از اتفاق باشه، مواد خام بیشتری برای ساختن چنین الگوهایی هست. اولش به خنده شوخی میگید «عجیبهها، این دومین باریه که خانم فرقانی میگوزه و بعدش فیش پیتزا پپرونی میاد». این اینسایدجوک کم کم تبدیل به شرطبندی و پیشبینی و فان میشه، و یه کم دیگه به خودت میای میبینی شب شده و پپرونی زیاد اومده و حتی رئیس شعبه از خانم فرقانی ناراحته که چرا امروز خوب نگوزیده.
تازه این وضع آدمهای سالم از لحاظ عقلی و مغزی در قرن ۲۱ و عصر مدرنیتهست، که دوتا گوز فاصله دارن تا همردیف بابابزرگشون بشن که خمینی رو تو ماه میدیدن.
هر جایی که رخداد الگوهای تکرارشونده مداوم باشه، شانس باور به خرافه هم افزایش پیدا میکنه.
کافیه توی محل کارت دوبار شب پرفروشی داشته باشید، که هردوبارش پیک موتوریتون سر صبح عطسه کرده باشه.
تمومه.
