Doug Rattmann
Kanalga Telegram’da o‘tish
335
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+47 kun
+830 kun
Postlar arxiv
اگه بخوایم اینارو ملاک قرار بدیم، تقریبا هیچ داستان خوب کودکی در کل دنیا وجود نداره. تو همشون یه گهکاری پیدا میشه. یا نژادپرستی، یا خیر و شر صفر و صدی که عزیزان میگن منجر به دگرستیزی میشه، یا تحقیر زن و زنستیزی، یا دینی و خرافاتی. البته میشه این متن رو اونقدر ادامه داد که تلگرام پست رو دو بخش کنه. همینکه منظورو میگیرید کافیه.
حالا وقتی یه داستان نایس و گوگولی هم پیدا شد، تربیت یافتگان تحت تاثیر همون دنیای دیزنی مانند، وقتی با جهان واقعی مواجه میشن فکر میکنن همه بهشون ظلم کردند و جهان جای بدیه و کسخل بار میان.
دعوای سر داستان کودکان درواقع دعوا سر اینه که «تربیت صحیح بچه چیست؟»، نه کتاب. اینا بین «بچه ایزوله و سوسول بار نیاد» و «بچه نباید با مفاهیم جهان بیرونی زود آشنا بشه» گیر کردند. طرفداری نمیکنم، صرفا قاعدهش اینه هرکی هرچقدر بیشتر رو بچش وقت میزاره تا خروجی مد نظرش بشه، بچه بیشتر از اون نقطه فاصله میگیره و میرینه به نقشه والدینش.
+1
دروغ چرا منم اون اوایل اینو دیدم گرخیدم. بنظرم باید از کوئنتین بلیک شاکی باشی بابت ترومای کودکیت.
اگه گذاشتید دو دقیقه این کانال استراحت کنه.
کاربری در توییتر مدعی شده از خانمهای آرایش کرده وحشت داره و شاید منشاش خوندن رولد دال در کودکی بوده باشه [اشاره به داستان جادوگران، که یه سری زن زشت جادوگر خودشون رو خوشگل میکنن تا بچه هارو فریب بدن]. سپس کلیپی برایم ارسال کردند که یه دانشجوی روانشناسی سه تا کتاب از رولد دال میخونه و میاد تحلیل میکنه که این کتابا مضر هستند و میتونن باعث دگرستیزی یا xenophobia (تاکید بر معادل انگلیسی به معنای علمی بودن پست) بشوند. مثلا اشاره میکنه در کتاب «غول بزرگ مهربان» یه مشت مرد بزرگ دنبال خوردن بچهها هستند، و همه بدن و باید نابود بشن. البته نمیدونم چطور کتابو خونده، چون عنوان و اسم کتاب رو یادش رفته، که خودش در ابتدا داره میگه بین اینا یه غول مهربونم زندگی میکرده، و در وهله دوم شما انتظار داری برای کودک داستان گیمآفترونز بنویسه که شخصیتها خاکستری باشن و ابتذال شر هانا آرنت توش رعایت شده باشه؟ دنبال زیربغل مار میگردند دوستان. البته وقتی به نیت خاصی سراغ یک اثر میری، بالاخره چیزی که دنبالش میگردی رو پیدا میکنی.
رولد دال حواشی داره، تا حدی که سالها پیش یک تیم تشکیل دادند برای بازنویسی آثارش برای کودکان (که بنده مخالفم با این کار). ما که ذیالنفع یه نویسنده مرده نیستیم، صرفا میخوام یادآوری کنم چیزای مهمتری هم بابت گیر دادن هست، و ثانیا حتی رولد دال هم باشی یه عده پیدا میشن که ازت شاکی باشن، پس سخت نگیر.
قلم این نویسنده گیراست. اتمسفر و فضای داستان قابل تعریفه. فصل اول کرکتر میمیره و یه سری وقایع پیش میاد، و سپس از فصل بعدی تا صفحه آخر به شرح ماجرای جوانی تا مرگ ایوان ایلیچ میپردازه. توصیف اینکه چطور قدم به قدم یک آدم تندرست به بستر مرگ میره و چی توی ذهنش میگذره خوب دراومده.
فارغ از فضای رئالیستی، من خیلی متوجه نمیشم چرا کتاب خوبیه. جسارت و بیادبی تلقی نشه، درک میکنم چنین آثاری چه تاثیر مهمی روی دنیای ادبیات گذاشتند، ولی برای انسان امروزی، اضطراب و مواجهه با مرگ یک موضوع کالته. برای جهان اولی مرفه این میتونه تکون دهنده باشه نه یک کله سیاه خاورمیانهای که هر روز با مرگ مواجه میشه. برای همین با اینکه کتاب خوبیه ولی پیشنهادش نمیکنم. کسی که تو این فضای کنونی نسبت به مرگ بیتفاوت شده، خوندن این آثار هم بعید میدونم کمکی بهش کنه.
تمام فعالیتهای ما ناشی از نادیده گرفتن مرگه. در تمام تصمیماتمون فرض رو بر جاودانه بودن گذاشتیم، و برای همین بیرحمانه بر خودمون و بقیه سخت میگیریم. غم نبودن، انگیزه مهربانیه. کسی که مهربان نیست شاید در انکار شدیدی از مرگ قرار گرفته. یک انکار هماهنگ دست جمعی. درهرحال، شاید درستشم همین باشه.
نمیدونم.
بگذریم، چیز خوبی بود، ولی اونقدر که فکر میکردم لذت نبردم. سلیقه و نظر شخصی بندست، از ارزشهای نویسنده کم نمیشه.
خبری منتشر شده از اینکه یک خانواده پرچمگردان، عزیزشون رو از دست دادند اونم بدون هیچ دلیلی از سمت اوباش حکومت. خب، به هرحال یه روز رد خون دم در خونه همتون میرسه، و تا نرسه اونقدر کورید که نمیبینید.
اما دروغ چرا، یه رگ پارانوئیدم دارم. اینطوری که بیان چنین خبرای فیکی که میدونن بازخورد زیادی داره نشر بدن خودشون، بعد خودشون ثابت کنن فیک بوده، بعد نتیجه بگیرن پس تمام داستانای شما هم فیکه.
میبینی مذهبیجون؟ حتی مردنت عزیزت هم به جاییم نیست. این عاقبت رفتن تو تیم خارکسههاست.
کوتاه عرض کنم: پیشنهاد نمیشه.
بلند عرض کنم: یه بلاگر سینما که مثلا از این باسواداشم هست، میگفت این اولین نمونه سینمای سایکوچیچی در ایرانه. ما هم اعتماد کردیم دیدیمش.
یکم متفاوت بود، یکم جالب بود، نمره بالای ۴/۱۰ نمیگیره که هیچ، بلکه حس میکنم ۴ یکم ارفاق زیادیشم هست. میشه فهمید میخوان کجا برن و دارن چیو تقلید میکنن، ولی خوب درنیامده. ارزش یک بار دیدن رو شاید داشته باشه. نه سر و ته داره، نه دیالوگهای درست حسابی. یه سری حرفهای خفن سسماستی که هیچ ربطی به فیلمنامه نداره رو توش چپوندن به زور تا مثلا این تیکههاش وایرال بشه تو اینستاگرام. اصلا نمیدونم چرا نشستم دیدمش.
ولی حداقل از این ماجرا یک درسی میگیریم. البته میدونستیم، فقط مطمئنتر میشیم:
بلاگر سینما و امثالهم، مثل بلاگر کتاب، هیچ فرقی با بقیه بلاگرها در بقیه حوزهها ندارند. جفتشون لنگ پست گذاشتند هستند، و هرچی که بتونه آمار رو بالا نگه داره پست میکنند. حتی شده معرفی چرت و پرتها. هیچ ربطی هم به سواد یارو، یا اینکه سبکش فاخره یا نه نداره. از بلاگر جماعت کم چیز خوب درمیاد.
کوتاه عرض کنم: پیشنهاد نمیشه.
بلند عرض کنم: این ایده اگه همش تو یه فیلم کوتاه جا میشد میشد بهش گفت شاهکار. چیز زیادی برای یک سینمایی نداشت. فیلم یک ایده خوب رو مطرح میکنه، مغزت رو درگیر میکنه، و سپس خودش ایده خودش رو رها میکنه. مغز پارانوئیدم اینطوری بود که نکنه هدف فیلمساز کلا حرص دادن باشه؟ چون دو سه تا کرکتر فرعی مهم وجود داره [دوست شخصیت اصلی، و دختر دومی که بهش علاقهمند میشه] که کلا توی روند فیلم گم میشن انگار هیچ اهمیتی نداشتن. میان، چارتا تاثیر میزارن، و میرن. اکتهای بازیگری اغراق شده و شبیه به تئاتره. تا نصف فیلم شما مشتاقی ببینی چی میشه، و از نیمه به بعد، پنج دقیقه به پنج دقیقه وسوسه میشی قطعش کنی بری به کارهات برسی. از نیمه دوم، شعارزدگی واضح چپ که حتی پنهانش نمیکنه هم میزنه بیرون. من با فیلمای چپ مشکل ندارم، با شعارزدهها مشکل دارم. سرنوشت کل فیلم دست یک زن سیاهپوسته که ما باید قبول کنیم «جذابه» که نیست، و آدم خفنه ماجرا و بزنبهادر فیلمم همونه، نطقهای خفن رو هم همون انجام میده، و بدون هیچ منطق خاصی. سوپرمنیه که قابل باور نیست. بیشتر کرکترها قابل باور نیستن، انگار از قصد میخواد بهت یادآوری کنه فیلم میبینی. شخصیت سیاهپوست عمدا منفور میشه، نه بابت پیچیدگیهای معمول انسانی، همینطوری الکی. از چشمت میندازتش، که بعد بشه آدم خفنه داستان. یعنی فیلم داره اذیتت میکنه، میخواد سر به سرت بزاره. هیچ نزدیکی به مثلا «ساید بد و خوب آدمی همزمان با هم» نداره. مسخرت کرده.
آدم بدای داستان زیادی فیک بد هستند، زیادی شعارای حزب راست رو میدن و شخصیت مثبتا دیگه کم مونده واضح منظورشون رو بگن.
نیمه دوم فیلم تبدیل به یک بیانیه اعتقادی برای فیلمسازان شده.
انیوی، بخش اول خوب بود. اگه خودت یکم خودتو به چالش بکشی از چیزی که میبینی، میتونه چالش ذهنی خوبی ایجاد بکنه.
داستان فیلم بر محور این میچرخه که فناوری پرینت و چاپ دوباره انسان بدست میاد. خب، کمترین تبعاتش اینه که زندگی بیارزش میشه، چون قابل بازگشته [توی داس مرگ، نیل شوسترمن طوری اینو به تصویر کشیده که هیچ مدیایی نمیتونه اونطوری میخکوبت کنه]. حالا پلات توئیست داستان اونجاییه که دوتا کپی همو میبینن. بیشتر پلاتها قابل حدسه و برای همین خستهکننده میشه. اون بخشی که «کدوم منم، من واقعی کیست، معنای هویت و من چیست»ش رو میشه سرش بحث کرد تا حدودی. جز این، که موضوع تکراریای هم هست [بلکمیرور دیدههاش زخمخورده هستند]، چیزی نداشت برای گفتن.
پیشنهاد نمیشه.
