Doug Rattmann
Kanalga Telegram’da o‘tish
322
Obunachilar
+124 soatlar
+47 kun
-830 kun
Postlar arxiv
[از اینجا به بعد تصاویر کتابها کم کم جالب میشه. پیشنهاد میکنم متنشو هم اگر نمیخونید، عکسارو باز کنید.]
• نیست - فاضل نظری
اشعار قوی. ارزش خواندن را دارد، ولی در اولویتتون هم نبود نبود اوکیه. برای هدیه دادن گزینه مناسبیه، طراحی هم عالی. راضی و جالوب.
مقدمه و موخره کتاب شاهکاره، وسطش قابل بحث. بزارید توضیح بدم. موضوع اصلی بازخوانی اسطورهشناسی یونانیست. تخت پروکروستس به یه یارویی اشاره داره که ملت رو دعوت میکرد خونش و بهشون غذا میداد و میگفت برن رو تخت. اعتقاد داشت اندازه تخت کاملا مناسبه، برای همین کسانی که کوتاهتر بودند رو با طناب میکشید تا هماندازه تخت بشن، و اونایی که قدشون بلند بود دست و پاشون رو میبرید تا هم اندازه بشن. در نهایت یه قهرمان خودش یارو رو میندازه رو تخت و سرش رو قطع میکنه که از تخت بیرون زده بود. نسیم طالب اینگونه تفسیر میکند که جملات قصار، جملات فلسفی، اشعار و ضربالمثلها همون تخت پروکروستس مدرن هستند که ما صحت اونو در نظر میگیریم، و سپس وقایع رو در اون به زور جا میدیم تا درست در بیاد. مثلا فرض کن امین تیجی باور داره «دخترا همشون شبیه همن»، برای همین در روابطش نکات منفی مشترک براش بیشتر به چشم میاد و میبینه اع لیریکش درست از آب دراومده. مثل خیاطی که افتخار کنه کت شلواری که دوخته فیت اندازه تنه، منتها با دستکاری اعضا جوارح انسان کت رو فیت کرده باشه. درواقع لباسی که باید تغییر میکرد برای بدن، بدن تغییر میکنه برای لباس. این رابطه ما و تفسیرمون از واقعیت در مواجعه با جملات قصار یا همون تخت پروکروستس مدرنه. (نگران تیجی هم نباشید، اگه واقعا خودش باور داشت دخترا همشون شبیه همن باز تو رابطه نمیرفت). اما اینجا یه مشکلی هست... خود نسیم طالب یهو میندازه رو دور و پشت سرهم جملات قصار روانه سر و صورتت میکنه! مشتی تو همین الان داشتی پدیده علمی مغز رو توضیح میدی که بابت فلان و بهمان در مغز انسان، فشردهسازی اطلاعات رخ میدهد، بعد خودت داری همین حرکت رو تکرار میکنی؟ اول فکر کردم شاید میخواد مثال بزنه که ببینید منظورم ایناست، بعد دیدم نه ظاهرا اصل کتاب جمیع این جملات ۱، ۲ و ۳ خطیه. انگار زدی رو صفحه توییترش اومدی توییت بخونی. کل کتاب توییتهاشه. با تاپیکهای مختلف. برخیشون کوته بینانه بنظر میاد، و برخی دیگه هم جالب و جدید و قابل بحث. انقدر زیاده نمبدانیم به کدام اشاره کنیم. درکل آخر نفهمیدم اشاره به تخت پروکروستس و سپس همانکار را کردن (محدود کردن توضیح یک مسئله به چند جمله و تعیین تکلیف دربارش) درش چه حکمتی نهفتهست. موخره هم خوب بود، درباره علت اینکه چرا انسان دچار چنین خطایی میشه (باز سوال پیش میاد پس انگیزه خودت چی بود از این همه توییت رو چاپ کردن؟). میشه فقط در عجب بود که یونانیها عجب پدرسوختههایی بودند با این اساطیرشان. در اینکه اینا رندوم خلق شدند و یا همشون پشتش تفکری نهفته بود هنوزم که هنوزه بحثه. درکل نمیدونم این کتابو معرفی کنم یا خیر، تا یکی بیاید تکلیف من را مشخص کند و سپس ویرایش زده و نظرم را مینویسم. انتظارم حقیقتا خیلی بالاتر بود. نمیدانستم نسیم الاف و کافهگرد در دنیاست. جلل خالق.
کتابو که گرفتم دیدم عکس بابای صاحب قبلیش بینشه و ازش به عنوان بوکمارک استفاده میکردم. یه روز بازش کردم دیدم باباش چشاش قرمز شده ریدم تو خودم. فکر کنم انقدر تو کتاب مونده بود که مارکسیست شد.
این مانیفست نوشته شده). مالیات بر درآمد فزاینده، سیستم حمل و نقل عمومی در اختیار حکومت، مصادره اموال شورشیان و... درکل حکومت ابعاد خیلی بزرگی داره و تسلط زیادی. خب همین «تمرکز قدرت» وسوسه کننده هر انسان سالمی برای راه انداختن دیکتاتوری شخصی خودشه. طرحهایی خوبی هم به چشم میخوره منتها این تمرکز قدرت در حکومت بزرگترین ضعفه. همچنین نهاد نظارتی بر حکومت تعیین نمیشود. بایدیفالت اینگونه است که اگر بورژوا بازی در بیاورند دوباره چرخه قدرت گرفتن و شروش پرولتاریا شروع میگردد. جالب اینجاست که در موضع قبلی مارکس، گرایشهای آنارشیستی مشاهده میشود. چنان که مینویسد «حکومت و بردهداری جدا از هم نیستند»، اما در مانیفست، ردپای انگلس رو دنبال میکنه و نسبت به حکومت یک دیدگاه «کهنه/بد» و «نو/خوب» دارد. چیزی که تحت عنوان دولت رفاه هم شنیده میشود. بعد از جریاناتی که در پاورقی نوشته شده و من حوصله ندارم بنویسم، مارکس دوباره همان موضوع کمونیستی برمیگردد. به شخصه مارکس آنارشیست رو بیشتر میدوستم. در انتهای فصل پرولترها و کمونیستها، کمی این گرایش دیده میشود. شکوفایی و آزادی یک نفر منوط به آزادی و شکوفایی همگان است. برداشتم اینگونه است که ظاهرا اون «دیکتاتوری پرولتاریا» یک حکومت در مرحله «گذار» برای رسیدن به جامعه آنارشیستی است. در اینکه چه نتیجهای باید بگیرم کمی سردرگم شدم. در ادامه برای معرفی انواع ادبیات سوسیالیستی، خیلی کلیگویی، مبهمگویی و ارجاعات مجهول وجود داره. برای درک بهتر باید مثالها و نمونههای بیشتری نام میبرد و تطبیق میداد تا مطلب درک بشه. درک این بخش ساده نیست و بنده از پس این سخنان قلبمه سلمبه برنیامدم. فقط بخشی درباره زیرسوال بردن تمامی آثار و فلاسفه آلمانی وجود داره، که جای بررسی بیشتر دارد و مقدمهش منطقی بود، اما نتیجهگیری را باید بعد درک مطلب، عرض کنم. نهاد «دین» از همان فرهنگ بورژوایی است که کمونها در صدد برانداختن آن هستند. ظاهرا نقل قولی از مارکس وجود دارد تحت عنوان «دین افیون توده هاست». چنین جملهای رو صریحا در این کتاب ندیدم، اما جملات مشابه بسیار بود. پس میتوانیم نتیجه بگیریم آب دین و کمون در یک جوب نمیرود. پس چپ امروزی که خود را کمونیست مینامد و درباره «اسلاموفوبیا» نگران است، حاصل اندیشههای اکتیویستهای سوشال مدیاست نه مارکس بدبخت.
مانیفست دیگه در قرن۲۱ کاربردی نداره. درباره اینم میشه مفصل صحبت کرد، اما بدونید گمانهزنی بیاساسی نیست. انقدر بدیهیه که ژیژک کتابی نوشته تا ثابت کنه با وجود تفاوتهای سرمایهداری در گذشته و امروز، هنوز روح کمونیسم کاربردی و جوانه. در پیشگفتارها هم دونویسنده عزیز با فاصله چندین ساله ذکر کردهاند که مانیفست یک متن ابدی و ازلی نیست، و صرفا چون جزوی از تاریخ شده ویرایشش نمیکنند. خود نویسندگان اذعان دارند که مانیفست خواستگاه تاریخی داره و در هردورهای با توجه به ویژگیهای تاریخی اون باید تطبیق داده بشه. حالا سوال پیش میایه این هسته مرکزی مانیفست چیست؟ صبور باشید. موضوع بعدی، حذف طبقه متوسط. در دنیارو که نمیدونم، اما این پیشگویی این حذف تدریجی درمورد ایران که صدق میکنه. هرچند هیچوقت ایران روی خوش بازار آزاد و سرمایهداری (کپیتالیسم امروزی)رو، به روی خودش ندید. البته میشه گفت همانطور که سرمایهداری دوره مارکس با سرمایهداری امروزی متفاوته، ولی ظاهرا درمورد ایران و اقتصاد تخیلیش صدق میکنه. نکته بعدی، سرمایهداری (به شیوه گذشته) گور خود را میکند و در نهایت خودش خودش را نابود میکند، خودش پرولتاریا را مسلح، و عصبانی، و ماهیت خویش را تضعیف میکند. کاملا صحیح است. بی اهمیتی به منابع انسانی، و نبود نظارت کافی و علومی مانند «تعمیر و نگهداری» به شیوه نوین، باعث فرسایش هم در کارخانه و هم در اعصاب کارگر است که باعث میشد در گذشته انقدر شورشها و نافرمانیها زیاد باشد. تازه میرسیم به بخش های کلیدی کتاب، حذف مالکیت خصوصی. به صورت کلی بدین صورت استدلال میشود که «سرمایه» حاصل کار فردی نیست، اگر فردی است چرا پرولتاریا سرمایه ندارند و اگر حاصل کار جمعیست که هست، چرا در اختیار یک نفر است نه کسانی که خلق کردهاند؟ فیالواقع نقدی در بازتعریف حقوق کارگر، به حق است. امروزه برخی شرکتها، از سهامشون به کارگراشون میدن که در صورت رشد صعودی، سود فراوانی نصیب اوناهم بشه چون در مالکیت شرکت به نحوی شریکند. چرا که نه. اما موضوع درباره قدرت شخصی و یا قدرت اجتماعی زیل محور سرمایه نیست، این تصمیم مباحث دیگری راهم تحت تاثیر قرار میدهد. آزادی فردی. پیشفرضهایی نانوشته در بطن متن نهفتهست. و آن این است که عموما هرکه در طبقه پرولتاریاست میتواند متحد خوبی یا انسان خوبی باشد چون همانند ما تحت ستم است. درواقع «ما تو یه تیمیم پس باید باهم باشیم چیزی نمیشه که»طوری در نگاه مارکس دیده میشود. بحث درباره اینکه آزادی و ظلم باشد یا عدالت و عدم آزادی بحثی است عبث زیرا از مغالطه دوگانهانگاری نشات میگیرد. آزادی جزو مفاهیم مهمی است که اگر قربانی شود، همه چیز را به باد خواهد داد. تکرار جملات قصار کامو شاید نیازی نباشد. البته درباره مالکیت خصوصی میتوان بیشتر حرف زد که به همینقدر اکتفا میکنم. در ادامه مارکس پاسخ میدهد شما از حذف مالکیت نگران نیستید، از حذف منافع خویشتن میترسید. درواقع در جامعهای که ناعادلانه همه چیز رقم میخوره، پاسخ ما باید این باشد چرا من مثل تو رفاه ندارم؟ باید داشته باشم. ولی در اینجا اینگونه است تو چرا مثل ما بفنا نرفتی؟ باید بروی. خب چرا؟ میتوان گفت ادعای رفاه همه به نوعی تخیلی و آرمانشهریست، هرچند امروزه رفاه و امنیت شغلی یک کدنویس ساده آمازون از امنیت شغلی پادشاه لویی چهاردهم بیشتر است. اما حذف مالکیت کار سادهتری در آن دوره بود تا مبارزه و برگرداندن مالکیت و حقوق حقیقی کارگران پرولتر. در متن، درباره فرهنگ بورژوازی و خود ماهیت اقتصادی بورژوازی صحبت میشود که از همینجا میتوان فهمید دو سوی اقتصادی/فرهنگی مورد نقد قرار گرفته، و در ادامه ماجرا، ارائه راه حل در دوگانه فرهنگ/اقتصاد کمونیستی ارائه میشود. فرهنگ کمون در صدد است سلطه والدین بر کودکان را تمام کند و آموزش اجتماعی را جایگزین آموزش خانوادگی کند. همچنین تاکید دارد این نهاد آموزشی باید خارج از نظارت و دخالت مستقیم حکومت باشد. پس فیالواقع همین الان فحشهایی که بابت خاطرات بد مدرسهتان میخواستید به مارکس روانه کنید را باید قورت دهید. ادبیات برابری حقوق زنان با مردان در زیرمتن مانیفست، حس میشود. هم نکوهش دیدگاه بورژوازی به زنان به مثابه یک ابزار تولید، و همچنین اتحاد با زنان و کودکان به اشتراک تحت ستم بودن. به عبارتی همه ما تحت ستم هستیم و در این برابریم. در بخش بعدی میخوانیم تنها راه پیروزی و غلبه پرولتاریا، مردمسالاری یا دموکراسی است. که سوال پیش میاد اع، جریان «دیکتاتوری پرولتاریا» چیشد؟ که باید گفت به نوعی، این همان آن است. درکل دموکراسی شرط اساسی تحقق یافتن قدرت پرولتاریا و قدرت گرفتن پرولتاریا شرط اصلی کمونیسم است. در ادامه راهکارهایی برای اداره کشور مطلوب گفته میشود. آموزش پرورش رایگان برای تمامی بچهها، همچنین ممنوعیت کار کودکان در کارخانهها (که نشون میده از بطن چه جامعهای
کتاب با پیشگفتاری مختصر مفید شروع میشه از مترجم، که دیتاهای جالبی درباره چگونگی نگارش کتاب و وقایع اون دوره میده. و بعد تا صفحه ۵۷، ما پیشگفتارهای آلمانی، ایتالیایی، لهستانی و... به قلم خود انگلس و مارکس رو داریم. نکاتی که پیرامون وقایع تاریخی این دو مطرح میکنند کمتر از خود اثر نیست، هم نکات آموزنده داره هم به بهتر درک کردن این کتاب و فضایی که درش این کتاب نوشته شده کمک میکنه. پینوشتها خیلیجاها زیادی طولانی میشه که حتی میشد اینارو جمع و یک بخش جداکانه درکتاب کرد، اما ظاهرا ویراستار فرانسوی (این کتاب ترجمه علی باش از نسخه فرانسوی کتابه) قصد داشته اگر کسی فقط متن مانیفست رو میخواست سریع بخواند و اذیت نکند، و اگر کسی علاقهمند به جزئیات بیشتر بود به خواندن پینوشتها بپردازد. چون خیلی بخشهای مانیفست اشاره به وقایع تاریخی آن زمان دارد، اطلاع داشتن درباره جزئیات مسائل آن دوره به درک بهتر متن کمک شایانی میکند. مانیفست با این جمله شروع میشود که تمام تاریخ تا جایی که به ما رسیده است، جنگ طبقات است. ظاهرا با توجه به جملات بعدی، منظور نبرد بین ستمگر و ستمدیده است. مطلبی درست است که نمیتوان آن را انکار کرد. اما تقلیل دادن ستمگر و ستمدیده بر طبقات، ممکن است تبعاتی به همراه داشته باشد. به عبارتی درست است که هر ستمگری برای تحمیل خود نیاز به قدرت دارد، اما به این دلیل نمیتوان از خود «قدرت» و «طبقه» بیزار شد. اگر بخواهیم جملهای جهان شمولتر از مارکس بگوییم که بقیه ابعاد تاریخ را هم در نظر بگیرد، باید گفت در تمامی تاریخ حیات بشر روی ابن کره خاکی، چیزهایی به تو داده میشود و کسانی دیگر خواستار گرفتن آنها هستند؛ شما نباید بگذارید. اگر گذاشتید، هیچ خدایی به کمکتان نخواهد آمد و اگر مانع شدید، ارزش خلق کردید. این داده میتواند آزادیای باشد که با آن به دنیا آمدید، یا مسائل دیگر مثلا زمین کشاورزی و سپس دندان تیزکردن صنعتی بورژوا. موضوع بعدی، «تحمیل بورژوازی» است که کمی در آن اغراق شده. چگونه تمدن را میتوان تحمیل کرد؟ نگاه کتاب به تاریخ این است که بورژوا اول تولید صنعتی را ساخت و مازاد نیازش بود و سپس خودش افزایش جمعیت کرد (!) تا تقاضایی برای عرضه خود داشته باشد. بدیهیست اول افزایش جمعیت رخ داده، و سپس کسبوکارهای محلی ظرفیت پاسخگویی به این تقاضا را نداشتند، که کسبوکارهای صنعتی در رقابت برنده شدند. البته این مقدمهای برای بحثی است که سر درازی دارد، و در ادامه میپردازیم. باید تاکید کرد تاثیر رشد سرمایهداری در عوض شدن معادلات جوامع انسانی واقعا مهم است و از این بابت هم کتاب اغراق نمیکند. اینم قابل ستایشه که مجمعی در قرن ۱۹ تونست ساعت کار جهانی رو ۸ ساعت کنه. البته اینجا اگه همینقدر کار کنی فقط میتونی پول بستههای ایرانسلت رو در بیاری. مسئله بعدی «بحران مازاد تولید» است. خب، امروزه به دلیل اینکه هم رسانه فراگیره و هم عموما شرکتها دارای سهام هستند، به راحتی گذشته نمیتونن محصولات رو نابود کنند که بحران و کنترل قیمتها بوجود بیاد. صد البته نمیشه منکذ شد هنوز پدرسوختهبازیهایی هم هست مثلا یهو خبر آتش گرفتن یه انبار اونم اتفاقی، یا در خلال جنگ، نابودی خودخواسته دامها. در همین کشور چون نهاد نظارتی درست حسابی وجود نداره که علنا میان میگن برنج میریزیم تو دریا ولی ارزون دستتون نمیدیم. اما خب در ابعاد جهانی، «مازاد تولید» کاهش دهنده قیمته، و با اینکه هنوز حیف و میل کردن از بین نرفته، مثل قبل یک بحران نیست و صرفا تبدیل گشته به یک پدرسوختگی غیرفراگیر. صدالبته درباره جزئیات این بحث حرفها بسیاره و باید ارجاع داد به آمار و ارقام که از حوصله این جمع خارجه. میزاریم برای یک موقع دیگر. حس میکنم یه بخشی رو یا من اشتباه متوجه شدم یا خطای ترجمه باشه، چون معمولا با منفورتر شدن کار، دستمزد پایینتر نمیاد، بالاتر میره. به عنوان مثال چون کسی حاضر نیست ریسک کنه و در ارتفاع جوشکاری انجام بده، دستمزد بالایی درنظر گرفته میشه که کار روی زمین نخوابه. و بازهم باید تایید کرد که بله مثال نقض هم داره، مثل هزینه ناچیز کارهای سختی مثل کارگری یا رفتگری که واقعا هیچ کمکی به زندگی قشر ضعیف نمیکنه. با بروز و ظهور قشرهای ضعیف و یا مهاجران غیرقانونی [در اروپا، اوکراینیها و در ایران، افغانیها و در آمریکا، مکزیکی و ایتالیایی و...] مناسبات دستمزد در قبال کارهای سخت بهم میخوره. امروزه برای صحبت کردن درباره این مسائل، باید متغیرهای زیاد و بیشماری لحاظ بشه تا دچار خطا نشیم. البته بنده کوچک، مارکس رو به خطای تحلیل متهم نمیکنم. بهترین توصیف اینع که در گذشته سیستم سرمایهداری کاملا متفاوت از سیستم امروزی بوده، برای همین راحتتر میشد توصیف و نقدش کرد. امروزه سرمایهداری در برخی جهات کمک کننده بینظیری برای قشر ضعیفه که این نقد بوجود میاد
+1
• کتاب - فاضل نظری
گمان مکن که تو مختاری و جهان مجبور که اختیار تو را هم خدا به جبر نوشت نمره نهایی ۷ از ۱۰. یه جاهایی با خودت میگی آخیش بالاخره چندتا شعر درست حسابی، که زارت وسطاش فاضل گند میزنه به احوالاتت. در کل خوندنش پیشنهاد میشه. اینم از کمدی دنیاست که چنین قلم شاعرانهای رو به چنین آدمی بدهد.
باید اینجا از یک سوتفاهم جلوگیری کنیم تا سودجویان و زنستیزان از متنها، سواستفاده نکنند. به زبان ساده نقد صریح ما نسبت به اکتویسیتها این است که «میخواهند سوالات فلسفی را از روشهای غیرفلسفی پاسخ دهند» و برای همین شکست خواهند خورد. بنظرم این جمله خلاصه خوبی باشد. اما لازم به ذکر است این ایراد به منتقدین سفت و سخت فمنیسم هم وارد است. یک روایت مشهوری وجود دارد که میگوید موج اول فمنیسم، ساخته و پرداخته نظام سرمایهداری بود تا نیمی دیگر از جمعیت را نیز مشغول به کار کند، و عدهای دیگر میگویند ابتکار برادرزاده نیچه بود که با توجه به نوشتههای عمویش، اولین شغل مارکتینگ را ساخت تا یک شرکت تولید سیگار را از ورشکستگی نجات دهد. برای همین نیمی دیگر از جمعیت را مشتری دخانیات کرد با ادبیات فمنیسمی. البته در هر دو مورد، کمی واقعیت وجود دارد و کمی اغراق. واقعیت درباره رکود اقتصادی و سواستفادههایی که از مفهوم «زنان مستقل» شد و اغراقهایی درباره نادیده گرفتن تمامی نویسندهها و فعالین حقوق زن. اما مسئله چیز دیگری است. این سوال پیش میآید که بر فرض، واقعا هم همینطور باشد. اصلا فمنیسم محصول مستقیم تبلیغاتی آن شرکت سیگارفروش است. آیا تفاوتی میکند؟ یعنی سوال این است آیا نیتی که یک چیزی را شروع میکند در کمارزش یا پر ارزش بودن آن چیز موثر است؟ خیر. میدانیم داستایفسکی، «قمارباز» را برای تصویه بدهیهای ناشی از قمار خودش نوشت. چه طنز تلخ جالبی. اما آیا میتوان گفت این کتاب اثر کم یا بیاهمیتی است؟ (عزیزانی که با بنده آشناییت دارند میدانند به شخصه طرفدار این کتاب نیستم و خوشم هم نمیآید، اما تاثیرگذاری و مهم بودنش را منکر نمیشوم). درواقع پیشفرض این است که باید نویسنده حتما بنشیند پشت میز و بگوید «میخواهم یک اثر خوب بنویسم» تا آن چیزی که مینویسد ارزش داشته باشد؟ درباره خیلی از نویسندگان همین است. خیلی از آثار، به نیت فروش و احتیاج به پول نوشته شدند. خیلیها از سر جاهطلبی نوشته شدند. خیلی از آثار توسط نویسندههایی نوشته شدند که خودشان انسانهای جالبی نبودند یا سرانجام جالبی نداشتند. خیلی از آثار بابت سودای شهرت و معروف شدن نوشته شدند. فارغ از اینکه کدام موفق شدند و کدام نه، تمامی آنها به نحوی به بشریت در راه تمدن کمک کرد. آیا میتوان گفت آثار شوپنهاور و مکتبش بیارزش است چون خیلیجاها انگیزهاش دشمنی با هگل و یا حسادت از پر بودن کلاسهای او یا خالی بودن کلاسهای خودش است؟ آیا میتوان گفت اگر نویسنده پشت اثری بنشیند و چیزی را شروع کند و هدفش کوچک باشد، اما تاثیر اثرش بزرگ باشد پس ما باید آن را کم اهمیت جلوه دهیم؟ تازه اینجا وارد یک مسئله دیگر هم میشویم. و آن این است که آیا اثر محدود به نویسنده است؟ میدانیم که نیست. به قول معروف، «سارتر نمیداند که سارتر است». خود اثر، میتواند چیزهای جدیدی و برداشتهای جدیدی به خالق خود یاد بدهد و اضافه کند. نکاتی مهم که شاید در شرف نوشتن آن حتی به مخیله نویسنده هم نرسیده باشد. خیلی از نویسندگان هیچوقت کامل با آثار خود و ابعادشان آشنا نشدند. فمنیسم و کارخانه سیگار فروش، مصداق بارز نویسنده و کتاب نیستند. اما بر فرض که کاملا از همانجا شروع شد، چه اهمیتی دارد وقتی نه میتواند از ارزش مکتب بکاهد و نه میتواند آن را زیرسوال ببرد؟ این از آن ایرادات بنیاسرائیلیست. منتقدین در تلاش برای اثبات مسائلی هستند که حتی اگر در اثبات آن موفق شوند، ثمری نخواهد داشت.
یکی از دوستانم به بنده گفت این کتاب زردی نیست، زیرا بنده قبلا تصور میکردم که هست. بگذریم. سخنانی که چیما خانم اشاره میکنند، درست است، اما برای شخص بنده چندان کاربردی نیست. بله، سنتهای قدیمی نیجریه در آفریقا وجه اشتراک زیادی با فرهنگ مخرب ما دارد، اما خب کامان، دادا تو از این ناراحتی که چرا با اینکه نفر اول بودی مبصر نشدی و یه پسر که نفر دوم بود شد، اینجا هنوز حتی مدارس جدا از همه. یارو سن خر پیغمبر رو داره انقدر دختر ندیده، وقتی با یکی دست میده خودشو خیس میکنه و شب ادراری میگیره [شاید کمی مبالغه باشد ولی اینو از خودم در نیاوردم]. اینکه از ساختارهای ستمگرانه قدیمی عبور کردهایم خبر خوبیست. برخیش به لطف فمنیسم بود، و برخی دیگر بابت جنبشهای دیگر. مثلا نقش جاناستوارت میل و روسو درباب آزادی، هابز در حکومت و فون میزس در لیبرالیسم. البته تعداد افرادی که میشه نام برد سر به فلک میکشه، و من خیلیهاشونو شاید بلد نباشم. به هرحال جایی که فلسفه توسط تالس شروع شد تا به امروز هزاران نفر دست به دست هم دادند که بشریت وضع متمدنتر و بهتری پیدا کنه، و یکی از انشعابهاش، بهتر شدن حقوق زنان بود. پس اینکه اگر پیرو حقوق زنانی پس باید فمنیست باشی و اگر نیستی پس پیرو حقوق زنان هم نیستی مغالطهست کمی. در هر حال، وضع امروز در جهان نه در این مملکت خرابشده، به سطحی از رفاه رسیده که اگه شما از این شاکی باشی چرا گارسون به شوهرت خوشامد میگه و به تو نه، منصفانه اولویت پایینتری قرار بگیره از مسائل دیگر. نه بابت اینکه مسائل مربوط به زنان اهمیتی ندارند، بلکه در نوع بشر اولویت بندی چیزهایی که باید دربارهاش اقدام کرد، ساختار است نه فرهنگ افرادی که ناخودآگاه زنستیزند. البته همینو اریک به زبان رکیکتری گفت و کلی فحش خورد، که حقشه البته. خلاصه سخته برام وقتی اینجا بابت مذهب، دختر رو سر میبرن چون دوستپسر داره، همزادپنداری کنم با جوامع دیگر که مشکل در سطح «چرا بد بهم نگاه میکنید وقتی رینگ ازدواج دستم نیست؟»عه. اولویت مبارزه با اشرار حیاتستیز و متدینعه قاعدتا برای نجات آن دختر. و اما بحث ساختار. اکثر این کتابها دائم تکرار میکنند که باید ساختارها عوض شوند، ولی درباره چگونگیش حرفی نمیزنن. برای اینکه بفهمید مسئله چقدر بزرگه، باید بگم فقط یه نفر تونست ادعا کنه کل ساختارها اعم از منطق و جامعه و سیاست و علم و فیزیک و همه اشتباهه و باید عوض بشه. اونم فرانسیس بیکن بود. متاسفانه قبل اینکه پروژه کامل ارغوان رو بنویسه از دنیا رفت و کامل نفهمیدیم تو سرش چه میگذشت. نوشتههای به جا مانده از ارغوان، جالبند و جای توجه دارند که بحث خودشو مطلبه، ولی بحث اینه که یک فرانسیس بیکن چرا ظهور نمیکند در بین این عزیزان تا ببینیم پیشنهاداتشان چیست. خب حق که دارند، مسائل بغرنج بسیار است. اتفاقا مبنای این مکتب بر عوض کردن سیستم است به نفع همگان و خصوصا زنان. منتها به بخش پیشنهادات که میرسه، چیزی شبیه به ارغوان نمیبینی، بیشتر اظهار نظرهای خام و کاملا ایدئولوژیکه. چندشب پیش یکی از دوستانم درباره فلاسفه موضوع جالبی رو به من گفت. برخی فلاسفه قارهای هستند، مثل میشل فوکو، و برخی تحلیلی هستند، مثل ویتگنشتاین. محتوای سخنان فلاسفه قارهای اغلب با مطالعه و بررسی محیط جامعه پیرامون خودشون شکل میگیره؛ اما فلاسفه تحلیلی نه. برای همین فلاسفه تحلیلی رو میشه کمی جهانشمولتر فرض کرد. درباره این نویسندهها هم من چنین نظری دارم، این نویسنده در کنار بیشتر همکیشان خودشون، نظراتشون برگرفته از محیط جامعهشونه، و چندان جهان شمول نیست. اینجا نیاز به اسلحهست که زنان امنیت داشته باشند، نه اضافه شدن یک بند جدید به قانون اساسیای که هیچ نهادی بهش پایبند نیست و خودش هم پر از مشکله. نتیجهگیری اینکه کتاب بدی نیست، فقط به کار بنده نیامد و اکثرا تکرار بدیهیات بود. شاید برای کسی که تازه شروع کرده مناسب باشد. کتاب، نگارش یک سخنرانی از نویسندهست.
من رو بابت سیگار کشیدن دستگیر کنند چون دارم به خودم آسیب میزنم و دلیل خوبی براش ندارم و دیگرام دلیل خوبی برای دستگیری یا منع من دارند. اگه یخچال سایدبایساید خریدم پلیس بازداشتم کنه که چرا تحت تاثیر سرمایهداری، پولمو خرج چیزای بهتری نکردم. درست یا غلط، من حالم با اون خوش است. اینجا وارد یک بحث فلسفی دیگر میشیم که آیا خوشبختی یا شادی حتما باید اورجینال باشه؟ یعنی اگه در بچگی تحت تاثیر کارتون ماشینها باشم و در بزرگسالی از فرمول یک لذت ببرم حق این رو کسی داره که خوشحالی من رو فریب بنامه و به رسمیت نشناسه؟ به عبارتی دیگر اصلا چیزی تحت عنوان خواسته «اورجینال» داریم؟ تازه اینجا وارد یه بحث دیگه هم میشه که به دیگرسخن، اصلا هویت مگر همین ساخته محیط و عوامل دیگر نیست؟ هویت مگه میتونه اورجینال باشه و به خودی خود بوجود بیاد؟ همونطور که درباره کوییر گفتم [یا میگم، نمیدونم به چه ترتیبی قراره متنهارو ارسال کنم] مشکل اساسی این دوستان اینه که حق دارند و حرفشونم درسته، اما چون سنگبنای فلسفی ندارد، وارد موضوعاتی میشن که درک صحیحی از اون موضوعات ندارند برای همین جای حل مشکل، ایجاد مشکل میکنند. ریشه علاقه نداشتن زنان به بازیسازی چیست؟ آیا آموزشگاه نیست یا مسیرش هموار نیست؟ پس اولویت میشه اینکه این مسیر هموار بشه تا کسی که علاقهمنده بتونه اول «شایستگی» و مهارتش رو بهدست بیاره، و سپس در یک رقابت عادلانه پیروز بشه. نه چون زنه، چون مهارت داره. اینگونه مشکل حل میشود. اینکه شما با «تبعیض مثبت» بیای به افراد غیرماهر صندلی بدی و حق بقیه رو بگیری، یک چرخهای بوجود میاری که حتی اونی که با مهارت اومده هم دیگه جدی گرفته نمیشه که هیچ، بلکه این قضیه خودش دمیدن در شعله زنستیزی برای نسلهای بعده. اینکه شما بیای بگی چرا وقتی گزارشگر بازی زن باشه، ملت میزنن کانال بعدی، پاسخت در صلابتگفتار و فنبیان اون شخصه. حالا شما میای میگی اصلا اساس فنبیان و اینکه انسان از صدای رسا خوشس بیاد چیز غلطیه؟ خب این همون سودای عوض کردن تمام انسانها و تمام علوم مطابق میل خویشه. همونکاری که مسلمونها و بقیه فرقهها و ادیانها میخوان بکنن. سودای درست کردن جهان، ختم به فاجعه میشه. اگر راه درستی بابتش وجود داره، چرا که نه؟ ولی وقت تلف کردن و رویا ساختنه. مثل یک موضوع خوب برای صحبته تا یک نقشه مسیر واقعی برای انجام دادن که به نفع زنان باشه. اصلا اینکه «ما باید ساختار قدرت را عوض کنیم» یعنی چی؟ مگه ما بوجودش آوردیم که ما عوضش کنیم؟ منظورم سیستمهای سیاسی نیست، اینه که چه کسی در جمع مورد احترام قرار بگیره. قدرت چیست و چگونه میشه ساختارشو عوض کرد؟ سوال مهمیه خب، تا ندونیم قدرت چیه مگه میتونیم چیز دیگری جاش بیاریم. یکی از مشکلات زیادی که گفتن چنین حرفهایی پیش میاره اینه که چون توسط بنده یعنی یک مرد گفته میشه، پس نباید اهمیتی داد. چون من که نمیفهمم و این حرفا. که باز مربوط به این سوال فلسفی است که آیا دکتر تا خودش بیمار نشود نمیتواند درمان کند؟ (بلاتشبیه بنده). یعنی خود من به سبب مرد بودنم نظرم مهم نیست برای دوستان. این کتاب کتاب خوبیه، پر از دادههای مفید و اطلاعات جالب، که فقط برخیجاها نتیجهگیریهای آرمانی یا عجولانه داره. ما که لذت بردیم. آقا بریم بعدی.
