نوشدارو
Kanalga Telegram’da o‘tish
از نشان و نامِ من دیگر چه جویا می شوی؟ شاعرِ شهرم، دلِ دیوانه را گُم کرده ام...
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
205
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kun
+430 kun
Postlar arxiv
205
چیزی که بین همهی بیشعورها مشترک است، بیملاحظه بودن و نادیده گرفتن دیگران است. در همه کارها فقط به خودشان نگاه میکنند و در رسیدن به خواستهها و منافعشان هیچگاه ملاحظه دیگران را نمیکنند.
🪧 کتاب بیشعوری - خاویر کرمنت⇢𝒃𝒊𝒏𝒂𝒎𝒐𝒏𝒆𝒔𝒉𝒂𝒏𓇼
205
گربه نابغه
روی پای خانم مسنی که جلوی تاکسی نشسته بود، سبدی حصیری بود که گربه لاغری وسط آن نشسته بود و به خانم مسن نگاه میکرد. پسربچهای که با مادرش عقب تاکسی نشسته بود از خانم مسن پرسید: «چرا گربه تون اینقدر زشته؟» زن گفت: «اینکه خیلی خوشگله، تازه نابغه هم هست.» مادر پسربچه گفت: «نابغه است؟» زن مسن با افتخار گفت: «بله... جدول ضرب رو حفظه.»
پسربچه گفت: «دروغ نگو.» زن مسن رو به گربه گفت: «دو دو تا؟» گربه چهار تا میو گفت. زن مسن گربه را ناز کرد و گفت: «سه دو تا؟» گربه شش بار میو گفت. بچه رو به گربه گفت: «چهار دو تا؟» گربه جوابی نداد و فقط به پیرزن نگاه کرد. پسربچه پرسید: «پس چرا نگفت؟» خانم مسن گفت: «فعلاً فقط دو دو تا و سه دو تا رو بلده... ولی اگه زنده بمونم بقیهاش رو هم یادش میدم.»
بچه پرسید: «زود یاد میگیره؟» زن مسن گفت: «آره خیلی علاقه داره.» بچه رو به گربه گفت: «چهار دو تا میشه هشت تا.» گربه به زن مسن خیره شده بود. زن مسن گفت: «آخی... نازی.» کمی جلوتر زن مسن با گربه زشت نابغهاش پیاده شدند. مادر پسربچه گفت: «چقدر دلم برای خانمه سوخت.» پسربچه گفت: «چرا؟» مادر گفت: «چه میدونم... طفلکی زندگیش همین بود که به گربهاش جدول ضرب یاد بده... خیلی تنها بود.»
راننده رادیو را روشن کرد. چند دقیقه ای که گذشت پسربچه پرسید: «مامان هفت هشت تا چند تا میشه؟» مادر گفت: «پنجاه و شش تا.» گوینده رادیو از نزدیک شدن یک توده هوای سرد خبر میداد.
از مجموعه تاکسی✍🏻 سروش_صحت
⇢𝒃𝒊𝒏𝒂𝒎𝒐𝒏𝒆𝒔𝒉𝒂𝒏𓇼
205
205
جهان به مجلس مستان بی خردماند،
که درشکنجه بودهرکسی که هشیارست!
🪧 صائب تبریزی
https://t.me/binamoneshan00🖋
205
برخیز که غیر از تو، مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست
🪧اردلان_سرافراز
https://t.me/binamoneshan00🖋
205
اما #شهریار چه زیبا گفت :
فلک همیشه به کام یکی نمیگردد،
که آسیای طبیعت
به نوبتست ای دوست...
https://t.me/binamoneshan00🖋
205
تو ماهی باش تا دریا برقصد موج بردارد 🌊
تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را 🏹
🎶🎵🎶
....
من آن مستم که در میخانه ای از دست خواهد رفت
اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را 🥂
https://t.me/binamoneshan00🖋
205
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش
آرامترین
خواب جهان خواهد بود ...
#سهراب_سپهری
https://t.me/binamoneshan00🖋
205
از شعر «آبی خاکستری سیاه» از حمید مصدق
چه کسى خواهد دید
مردنم را بى تو ؟
بى تو مردم ، مردم
گاه مى اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس مى گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسى مى شنوى ، روى تو را
کاشکى مى دیدم
شانه بالازدنت را
بى قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس
کاشکى مى دیدم
من به خود مى گویم:
” چه کسى باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
https://t.me/binamoneshan00🖋
