⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃
Kanalga Telegram’da o‘tish
𝑇ℎ𝑒 𝐿𝑒𝑡𝑡𝑒𝑟𝑠 𝑜𝑓 𝐾𝑖𝑛𝑑𝑟𝑒𝑑 𝑆𝑝𝑖𝑟𝑖𝑡𝑠 📜 𝑖𝑛 𝐺𝑟𝑒𝑒𝑛 𝐺𝑎𝑏𝑙𝑒𝑠 🧺🪄 |月星| ﹏ بهشتی در میان ستارههای دریاچه نقرهای آونلی🧙🏻♀️
Ko'proq ko'rsatishEron136 171Toif belgilanmagan
325
Obunachilar
-124 soatlar
-147 kun
+8430 kun
Postlar arxiv
+1
آرورا 𝗔𝘂𝗿𝗼𝗿𝗮;
یا شفق قطبی.
در اصل نام الههی رومی طلوع خورشیده که قدمت زیادی داره، اما امروزه این کلمه جهت توصیف کردن صبحگاه و نیز بیان پدیدهی نوری خیره کننده و شگفتانگیزی که در جو فوقانی مناطق قطبی مغناطیسی زمین اتفاق میافتد (شفق قطبی) به کار میره.
مثلا؛ امکان داره، شما سفری برای تماشای شفق قطبی در رویای خودتون داشته باشید.
فقط چند نکته مهم:
-لطفاً و خواهشاً به هیچ عنوان در حین انجام هر کدوم از اینا گوشی به دست نباشین ابداً دور و برتون گوشی نباشه! و فکر کنین تنها کاری که براش خلق شدین همونیه که دارین انجام میدین نه هیچ چیز دیگه و همه وجودتون رو بذارین رو انجام اون کار. -لطفاً پشت سرهم انجامشون ندین یعنی یه ساعت یه ضرب نباشه هر وقت تایم گیر آوردین برین سراغش اصلا به شکل برنامه نبینینش فقط قراره تایم های اضافهتون استفاده مفید بشه همین! -و اینکه من شخصاً بین اینا یه هشت دقیقه اضافه برای خودم میخوام بذارم اگر دوست داشتین شماهم انجامش بدین این کاملاً دست خودتونه و اون هشت دقیقه اضافه چیه؟ هشت دقیقه بشینین و بدون انجام هیچ کاری فکر کنین به هرچیزی که فکر میکنین نیازه در موردش فکر کنین هرچیزی!!! درس، کار، دعوا با دوست، رویاپردازی، آینده، گذشته، فیلم، عشق و.. ترجیحا موقع فکرکردن به آسمون نگاه کنین یا درخت یا هرچیزی که جزئی از طبیعته.
|چالش هفتگی روزنه✨|
روز اول:
-۸ دقیقه خوندن یک کتاب به انتخاب خودتون(تا آخر هفته تمومش کنین)
-۸ دقیقه نوشتن در مورد هر چیزی که دوست دارین(داستان، دلنوشته، روزنوشت و..)
-۸ دقیقه ورزش(در حد نرمش ساده و حرکات معمولی کششی فول بادی)
-۸ دقیقه خوندن زبان(هر زبانی که در حال آموزشش هستین حالا اگه یکیه یا چندتا فرق نداره، انگلیسیه یا کرهای یا هرچی به دلخواه خودتون میتونین تقسیم کنین پنج دقیقه به پنج دقیقه بخونین)
-۸ دقیقه کشیدن نقاشی(حتی اگه توش خوب نیستین عیبی نداره هرچی به ذهنتون میاد بکشین یا اگر دوست دارین چیزی از پینترست دربیارین بکشین دیگه ایناش به خودتون برمیگرده! فقط حتما نقاشی باشه کار با رنگ ها باشه)
-۸ دقیقه عکاسی(از یک چیزی که در روز چشمتون رو گرفته و در اون روز بیشتر از هرچیزی نگاهتون جذب کرده)
-۸ دقیقه به دلخواه(انجام هرکاری که بلدین و توش مهارت دارین یا علاقه مثلا نمیدونم سفالگری، خیاطی، گیم یا هرچی)
-۸ دقیقه پیاده روی(اگر امکانش دارین برین بیرون از خونه اگر نه تو حیاط یا اگر حیاط ندارین تو خود خونه و سعی کنین تو اون تایم به هیچی فکر نکنین جز همون پیاده روی)
-دیدن فیلم، انیمه یا سریال(برای اخری زمان و انتخاب فیلم و.. دست خودتونه روزانه همون میزان که وقت دارین یه چیز که خوشتون اومده پیدا کنین ببینین حتما)
[برای باقی روزها تا آخر هفته هم به همین شکل پیش برین! حالا کل زمانی که در روز ازتون گرفته میشه چقدره بدون حساب تایم فیلم ۱ ساعت و ۴ دقیقه و با حساب تایم فیلم تهش بشه دو ساعت از ۲۴ ساعت شبانه روز]
•جدای درس و امتحانات و کنکور که همگی درگیریم میخواستم چندتا چالش بذارم هرکی دوست داشت توش شرکت کنه و همراه هم انجامش بدیم.
•از اونجایی که احساس کردم با شرایطی که درش هستیم؛ خیلی از لحاظ روحی و روانی و جسمی اکثرا دچار فشارن و قطعا تروماهای بدی درونتون ریشه دونده.
•فکرکردم شاید این بتونه کمی کمک کننده باشه به سلامت روح، روان و جسمتون و این صرفا یک کار دلیه چه پیشنهادش چه انجامش توسط شماها نه اجبار!
•در آخر یا به این پیام ریکت بدین یا تو ناشناس (که پین چنله) اعلام حضور کنین.
一歩一歩前進すれば、どんな小さな一歩でも最終的にはあなたを望んでいる場所へと導いてくれることを忘れないでください。🧉🪄
🏷️هر گام کوچیکی که برمیداری، حتی اگه امروز به نظر بیاثر بیاد، در نهایت تو رو به جایی میرسونه که خواستی. مهم اینه که همیشه به جلو بری و هیچ وقت تسلیم نشی.
یعنی کتابفروشی موریساکی یه تنه کاری و کرد که اینهمه انیمه نمیتونست باهام بکنه.. هیچوقت علاقه ای نداشتم ژاپنی یاد بگیرم در حد خیلی کم بلد بودم و هرگزم اونقدری علاقمند انیمه نبودم جز یه سری محدود و حالا با خوندن این کتاب حال و هوام کلا سویچ شدن رو ژاپن و نشستم الفباشونو پیدا کردم و میگردم کتاب خوب پیدا کنم خودخوان یادش بگیرم..🏫📚
فضا جوریه که هر جا میخوام وارد بشم مکان باشه یا چنل مجازی فرقی نداره یک سنسور چک کن ایدئولوژیشون چیه روم فعال میشه!
«کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو» کتابی که خیلی وقت پیش تو لیست دوست داشتنی ها برای خرید گذاشته بودم، دومین کتابی که به چشم اومد «گتسبی بزرگ اثر فیتز جرالد» اتفاقا این کتابم خیلی دوست داشتم بخونم فکرکنم از چهار سال پیش…! ولی خب طبق معمول اونیکه قراره نصیب حساب بانکیم بشه اونی نیست که لحظه اول برمیدارم. دقیقا وقتی میرسم به «کتابفروشی موریساکی» دست و پام شل میشه، آخه از اولم به قصد خرید همین کتاب اومده بودم اینجا چون سری قبلی به خودم قول دادم اینبار که بیام بگیرمش. دقیقا بعد از این که از دخترک کتاب فروش در موردش پرسیدم گفت: هنوز موجود داریم؛ بدون مکث گفتم: پس بهم بدینش! همینو میخوام ممنون. تا آوردش با لذت کتاب و گرفتم بین دستام و چرخی بین صفحاتش زدم و به عادت همیشگیم عطر برگهاشو به ریههام فرستادم و بعد از بستنش با کتاب دیگهای که به سقف این ماهم برسه رفتم سمت فروشنده. کتابارو که داشت حساب میکرد کلی باهم حرف زدیم و با هر کلمهای که بهش میگفتم در مورد کتابم و کتابفروشیشون گل از گلش میشکفت و بیشتر ذوق میکرد و بالاخره نتونست تحمل کنه و گفت: خیلی ممنونم واقعا بهمون انرژی میدی با حرفات! منم بهش لبخندی زدم و کاور کتابا رو ازش گرفتم و به نرمی جواب دادم: این روزا کمتر کاری که میشه برای هم کرد همینه که بتونیم لحظهای خوش و حال خوب بسازیم واسه هم اگه واقعا تونستم ثانیهای تاثیرگذار باشم واقعا خوشحالم.. چشماش میخندید و من از اون برقی که تو تیلههای قهوهایش دیدم راضی بودم. سقف ماهانهام هنوز یکم جا داشت بهش گفتم: چیزی نداری بشه بخرم با بقیه پولم؟ سمت قفسهها نگاهی کرد و بوکمارکارو چک کرد ولی خب هیچکدومش نظرمو نگرفت تا یهو گفت: کارت پستال و استیکر و پوسترم داریم اگه دوست داشته باشی! انگار که بهم وسط داغی تابستون بستنی یخی داده باشن، پلکی زدم و سرمو به تاییدش تکون دادم و سریع کارت پستالاشو چک کردم. دروغ چرا همهاش خوشگل بود چه استیکرا چه پوسترا چه کارت پستالا ولی خب باید جلوی خودمو میگرفتم پس دوتاش که بیشتر خوشم اومده بود و برداشتم! هرچند که آخرم مجبور شدم یکم از سهمیه این ماهم بیشتر خرج کنم ولی خب ارزششو داشت دوستشون دارم. حالم امروز زیادی طوفانی بود و هنوزم هست ولی فکر کنم این کتابفروشی یک تیکه از انرژی روزمو بهم تزریق کرد و باعث شد حداقل برای بیست دقیقه از دنیای بیرون اون مغازه کوچیک رها باشم.
+8
|کتابفروشی دالو|
یک ماه از آخرین بار که به خودم اجازه خرید کتاب دادم گذشته بود! هر روز این سی روز رو از جلوی کتابفروشی رد میشدم و با حسرت نگاهش میکردم اما به خودم قول داده بودم تا حداقل نصف کتابای دفعه قبل رو نخوندم نباید برم سمت خرید کتاب جدید. آخه اینجا برام یکم خاصتره وقتی واردش میشی انگار خود هیجانیت زنده میشه و خود بهم ریخته و داغونت پشت در جا میمونه! به هر سمتش نگاه میکنی هنر ازش میباره و نگاهت رو جذب خودش میکنه، سوای فضاهای لاکچری و به روز و مدرن خیلی از این کتابفروشیها که از حالت ادبیاتی هنریشون خارج شدن و بیشتر مثل بیزنس به چشم میان! قدمهام رو تندتر برداشتم و بالاخره در و باز کردم و داخل فضای دنج و سنتیش شدم؛ دوباره همون حس دوباره همون رنگهای گرم و دلنشین.. نفس آرومی کشیدم و با لبخند سمت قفسه های چوبی کتابا رفتم، چشمهام انگار که به معشوقشون رسیده باشن پرستاره شده بودن! نگاهم رو مدام روی ردیف کتابا سُر میدادم و بزاقمو قورت میدادم و اولین چیزی که چشممو میگیره برمیدارم.
دیواین 𝗗𝗶𝘃𝗶𝗻𝗲;
وقتی قصد داری شخصی رو الهی و مقدس بدونی بهش این لقب رو میدن!
یعنی کسی که مسیر ذهن، قلب و زندگیت رو تغییر داده باشه و درست مثل یک نور در تاریکی زندگیت جوونه زده باشه.
