[gone with the sin]
Kanalga Telegram’da o‘tish
359
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
و سعی کرد اون شاگرد رو بکشه بچه ها.
اما تالوس نمرد!طبق یکی از روایتها، آتنا موقع سقوط نجاتش داد و اونو به شکل یه کبک درآورد.
دایدالوس که فکر میکرد مرتکب قتل شده، به خاطر کاری که کرده بود محکوم شد و مجبور شد از آتن فرار کنه و به کرت بره.
و جالب اینجاست که همین فرار، باعث شد دایدالوس وارد دربار مینوس بشه...
همه دایدالوس رو بهعنوان نابغهای میشناسن که هزارتوی مینوتور و بالهای ایکاروس رو ساخت، ولی خودش یه روی خیلی تاریک هم داشت.
یه شاگرد داشت به اسم تالوس؛ یه پسر جوون که واقعاً نابغه بود. حتی میگفتن استعدادش اونقدر زیاد بود که ممکن بود یه روز از خود دایدالوس هم بهتر بشه.
یه روز تالوس با دیدن استخوان ماهی، ایدهی ساختن اره به ذهنش رسید. دایدالوس وقتی دید شاگردش همچین استعدادی داره، بهجای اینکه خوشحال بشه، حسادت کرد.
تسئوس، آریادنه و کسایی که قرار بود قربانی مینوتور بشن، با کشتی فرار کردن.
تو راه به یه جزیره ای رسیدند و توی روایات اومده که تسئوس آریادنه رو ول میکنه(لاشی)
اما آریادنه ، دختر مینوس، عاشق تسئوس شد..
یه چیزی به فکرش رسید که به تسئوس یخ نخ بده و بره توی هزارتو!
تسئوس نخ رو هنگام ورود باز کرد و مسیرش رو علامت گذاشت.
مینوتور رو پیدا کرد.
کشتش.
و با دنبال کردن نخ، از هزارتو خارج شد.
اینجا تسئوس اومد وارد داستان شد..
آتنیها مجبور بودن برای مینوس قربانی بفرستن
گروهی از جوونا و دخترا رو به کرت میفرستادن تا وارد هزارتو بشن و توسط مینوتور کشته بشن.
تا اینکه تسئوس تصمیم گرفت خودش بره
لابیرنت...هزارتوی کرت.
یه شبکهی عظیم از راهروها، پیچها و مسیرهای گیجکننده که وسطش
مینوتور زندانی بود
بهش دستور دادند که یه هزارتویی بسازه که این موجود نتونه ازش بیرون بیاد!
تقریبا هیچکس نتونه ازش بیرون بیاد..
مینوتور بزرگتر شد و خطرناک شد.
مینوس نمیتونست بکشدش،هم به خاطر ماهیت الهی ماجرا و هم اینکه نمیخواست این رسوایی آشکار بشه.
پس رفت سراغ کسی که همیشه برای کارهای غیرممکن سراغش میرفتن
دایدالوس.
پاسیفائه از دایدالوس نابغهی افسانهای و مخترع دربار مینوس، کمک خواست.
ددالوس برایش یک گاو مصنوعی چوبی ساخت که پاسیفائه توش قرار گرفت تا بتونه احساس نزدیکی و رابطه ای با گاو داشته باشه (wired)😭
و نفرین چی بود؟
پوزئیدون باعث شد پاسیفائه، زن مینوس، به شکل غیرطبیعی شیفتهی اون گاو بشه.
پس یه گاو معمولی رو قربانی کرد و گاو سفید رو برای خودش نگه داشت..پوزیدون هم انتظار این رو داشت
اینجا یک نفرینی شکل گرفت.
مینوس میخواست ثابت کنه که حق داره پادشاه کرت باشه. از خدای دریا، پوزئیدون، درخواست کرد نشونهای براش بفرسته.
پوزئیدون یک گاو سفید فوقالعاده زیبا برای مینوس فرستاد!
بهش گفت این گاو رو به عنوان قربانی برای من تقدیم کن
مینوس قبول کرد...ولی بعد که گاو رو دید، گفت نه خب این خیلی خوشگله، حیفه بکشمش.
