دمی با ادبیات
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
556
Obunachilar
+324 soatlar
+247 kun
+10230 kun
Postlar arxiv
نومید مشو ز چاره جستن
کز دانه شگفت نیست رستن
کاری که نه زو امید داری
باشد سبب امیدواری
در نومیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
لیلی و مجنون، نظامی
از تو چگونه بگسلم وقتی خیالت با دلم
میپیچد و از هر طرف سوی تو میپیچاندم
حسین منزوی
بریدم دیگر ای دنیا در این دنیای تکراری
که هر دم بر دلم باری ز درد و غصه بگذاری
چنان یک تکه سنگ اينجا فقط فرسوده میگردم
که عشق، این بذر نامیرا ندارد با دلم کاری
ابوذر نظری
حیرت هرکس درین عالم به قدر بینش است
هرکه بیناتر درین هنگامه، حیران بیشتر
صائب تبریزی
هر که او بیدارتر، پُر دردتر
هر که او آگاهتر، رخ زردتر
هرکس بیدار باشد، دردش بیشتر است و هرکس آگاهتر باشد، اندوهش بیشتر.
مثنوی، مولانا
حسرت و زاری، گَهِ بیماری است
وقتِ بیماری، همه بیداری است
آن زمان که میشوی بیمار، تو
میکُنی از جُرم، استغفار تو
مینماید بر تو زشتیِ گُنَه
میکنی نیت که باز آیم به ره
عهد و پیمان میکنی که بعد از این
جز که طاعت نَبوَدم کارِ گُزین
پس یقین گشت این که بیماری، تو را
میببخشد هوش و بیداری، تو را
مثنوی، مولانا
منگر اندر ما، مکن در ما نظر
اندر اِکرام، و سَخایِ خود نگر
خداوند با کردار ما نگاه نکن بلکه به بزرگواری و بخشش خودت نگاه کن.
مثنوی، مولانا
آخِر آدمزادهای ای ناخَلَف
چند پنداری تو پستی را شرف
ای فرومایه، تو زادهی آدم و فرزند انسان هستی. چگونه فرومایگی را شرافت میپنداری؟!
مثنوی، مولانا
تا چشمهایت با تو هستند بهنظر عادی میآیند اما همینکه این چشمها ناگهان کور شوند؛ به میلهای داغ یا به سرپنجههای سرد.
تو دیگر تنور خانهای را هم نمیبینی که عمری در آن آتش افروختهای.
تازه درمییابی که چه از دست دادهای؛
که چه عزیزی از تو گم شده است...
سلوچ...
جای خالی سلوچ، محمود دولتآبادی
دیگر چه میماند که سرراه بر جای گذاشته باشد؟
غصههایش؟
نه به یقین که سهم خود را همراه برده است.
به یقین برده است.
جای خالی سلوچ، محمود دولتآبادی
چه شبهای درازی را سلوچ باید با خودش کلنجار رفته باشد؛
چه روزهای سنگینی را باید بیزار و دلمرده، در خرابه و در خیرات و در خارستان گذرانده باشد...
چه فکرها، وهمها، خیالها...
جای خالی سلوچ، محمود دولتآبادی
وقتی هرچه هست و نیست در غباری گُنگ و بیمار دفن شده باشد، لبها به چه معنایی میتواند گشوده شود؟
جای خالی سلوچ، محمود دولتآبادی
ما درین انبار گندم میکنیم
گندم جمع آمده گُم میکنیم
مینیندیشیم آخر ما بهوش
کین خلل در گندمست از مکر موش
موش تا انبارِ ما حفره زدست
وز فنش انبار ما ویران شدست
اوّل ای جان دفع شَرِّ موش کن
وانگهان در جمع گندم جوش کن
گر نه موشی دزد در انبار ماست
گندمِ اعمالِ چلساله کجاست؟
مثنوی، مولانا
و سلوچ این روزها گیج و منگ شده بود؛
نه چیزی میگفت و نه انگار چیزی میشنید.
جای خالی سلوچ، محمود دولتآبادی
بی کار سفره نیست و بی سفره، عشق.
بی عشق سخن نیست و سخن که نباشد، فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست؛
زبانِ دل کهنه میشود.
جای خالی سلوچ، محمود دولتآبادی
