uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

دمی با ادبیات

دمی با ادبیات

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
551
Obunachilar
+324 soatlar
+197 kun
+10830 kun
Postlar arxiv
دمی با مرزبان‌نامه ۲ روز دیگر شاه دستور داد تا چند نفر از خردمندان که هر کدام از خردمندان دوران خودشون بودن، به‌همراه برادرش مرزبان و وزیر، به‌حضورش بیان و طوری‌که وزیر درخواست کرده بود، جلسه‌ای به‌پا کردن‌. پادشاه به برادرش مرزبان گفت: سخن تو کم و کاستی نداره و صلاح و مصلحت در اون هست؛ الان می‌خوام مصلحت‌اندیشی رو کنار بذاری و هرچیزی که فکر می‌کنی صحیح هست رو بیان کنی. مرزبان برای برادرش دعایی کرد و شروع به سخن گفتن کرد. مرزبان گفت: حالا که گفتی بدون رودروایسی صحبت کنم، خوب گوش کن؛ چون طبیعت انسان این‌طور هست که از سخن‌های پندآموز و سرزنش‌بار خوشش نمیاد. مرزبان گفت: ای شاه اینو بدون که بهترین نعمت خداوند و بهترین گوهر هر فردی، دانایی و خرد هست و بزرگترین چیزی که از دانایی و خرد حاصل می‌شه، اخلاق خوب هست. چیزی که باعث به‌وجود اومدن خوشبختی می‌شه، اخلاق خوب هست. همه باید اخلاق خوب داشته باشن ولی پادشاه بیشتر از بقیه باید این صفت رو داشته باشه؛ چون اگر پادشاه این اخلاق پسنديده رو داشته باشه، راهی جز عدالت و حقیقت در پیش نمی‌گیره و زمانی‌که سیرت پادشاه روش اخلاق خوب داشتن رو در پیش بگیره، همه‌ی مردم به آرامش و آسایش می‌رسن و کم‌کم حتی خود مردم شبیه پادشاه می‌شن و با عدالت و درستی باهم رفتار می‌کنن. پس نداشتن اخلاق درست باعث می‌شود همه‌چیز از روال درست خودش خارج بشه و باعث هرج و مرج بشه. دومین اخلاق نادرست پادشاه، بخشش بیش از حد هست؛ چون پادشاه باید محافظ اموال مردم باشد نه خرج‌کننده‌ی آن. پند بعدی‌ای که برای پادشاه دارم اینه که شاه نباید از پند و اندرز گرفتن، سرپیچی کنه. پادشاهی که نصیحت تلخ رو نشنوه مثلا اون بیماری هست که پزشک براش داروی تلخ برای به‌دست آوردن سلامتی‌ش تجویز می‌کنه ولی به‌خاطر طعمش، استفاده نمی‌کنه. پند بعدی من اینه که پادشاه باید تلاش زیاد و عزم قوی داشته باشه تا هروقت مشکلی به‌وجود اومد، بتونه از عهده‌ش بربیاد. وقتی‌که اومدم و یه بررسی کلی کردم؛ دیدم که پایه‌های حکومت تو، متزلزل شده؛ کسی به دستوراتی که می‌دی، توجهی نمی‌کنه. کارگزارانت‌ دارن به مردم ظلم می‌کنن و بیش از چیزی که حدشون‌ هست پیش می‌رن. این روشی که تو در پیش گرفتی اون روشی نیست که پیشینیان تو درپیش گرفته بودن. تا امروز سکوت کردم و چیزی نگفتم؛ چون گفته بودن: تا وقتی‌که پادشاه از تو سؤالی نپرسیده، چیزی نگو و تا زمانی‌که به تو دستوری نداده، کاری نکن ولی حالا که خود پادشاه از من خواست، صحبت می‌کنم و شمه‌ای از دریای علم خودم رو رو می‌کنم و حق برادری رو ادا می‌کنم؛ چون تنها چیزی که با زور و شمشیر از بین‌ نمی‌ره، حق برادری هست و چیزی که با هیچ‌ قیمتی نمی‌توان اونو پیدا کرد، حق برادری هست؛ همون‌طور که زنی به‌نام هنبوی‌ درمورد اون سخن گفت‌. شاه به مرزبان گفت: آن داستان چگونه است؟
دمی با مرزبان‌نامه، عقیل نظری

#دمی_با_شاهنامه ۵۳ ۹ ماه بعد از دیدار رستم و تهمینه، تهمینه پسری به‌دنیا آورد که هیکلش مانند رستم، سام و نریمان بود‌. چهره‌اش به‌قدری شاداب و سرخ بود که مادرش تهمینه اسمشو گذاشت سهراب‌( سُهر= سرخ) وقتی‌که ده‌سالش شد با بزرگتر از خودش زورآزمایی می‌کرد و شکستشون‌ می‌داد. یه‌روز اومد پیش مادرش و گفت: اصل و نسب من به کی برمی‌گرده؟ اگر کسی اسم پدرمو بپرسه، چه جوابی بهش بدم؟ اگر جواب این سوالمو ندی، زنده نمی‌مونی. تهمینه گفت: عصبانی نباش و به حرفام گوش کن؛ تو پسر جهان پهلوان ایران، رستم هستی و اصل و نسبت به سام و نریمان می‌رسه؛ به‌خاطر این‌که پدری مانند رستم و اصل و نسبی چنین بلندآوازه داری، سرت باید همیشه بلند باشه. سپس نامه‌ای از رستم بهش نشون داد که از ایران به همراه ۳تا مهره‌ی زر و ۳تا یاقوت درخشان فرستاد. بعدش تهمینه به پسرش سهراب گفت: نباید افراسیاب از این موضوع مطلع بشه. پدرت هم اگر بفهمه، تورو نزد خودش فرا‌ می‌خونه و من ناراحت و تنها می‌شم. سهراب هم گفت: کسی‌که پهلوان بزرگی مانند رستم جنگجو پدرش باشه، این موضوع رو پنهان نمی‌کنه. من لشکری از ترکان جمع می‌کنم؛ شاه کاووس رو از تخت پادشاهی به‌زیر می‌کشم و رستم رو پادشاه ایران می‌کنم و بعدش به توران بر‌می‌گردم و افراسیاب رو از تخت پایین می‌کشم و خودم پادشاه توران می‌شم. وقتی‌که کسی مانند رستم پدر من باشه و کسی مانند من پسر رستم باشه، نباید بزرگ دیگری وجود داشته باشه. از هرطرف لشکریان به‌سوی سهراب اومدن؛ چون هم جنگجو بود و هم دارای اصل و نسب والا و ارزشمند. به افراسیاب خبر رسید که سهراب قصد داره به ایران حمله کنه؛ درسته هنوز بچه‌ست ولی جنگجوی بزرگی‌ست و تصمیم جدی برای جنگیدن علیه شاه کاووس گرفته. افراسیاب از این حرف‌ها خوشش اومد و تعدادی از لشکریان رو برگزید و برای کمک به سهراب فرستاد. ۱۲ هزار نفر به همراه هومان و بارمان رو برای کمک به سهراب فرستاد و گفت: نباید رستم بدونه سهراب پسرشه‌ تا سهراب اونو بکشه بعدش خودتون تو خواب سهراب رو بکشید. هومان و بارمان با نامه‌ی افراسیاب پیش سهراب اومدن و سپس حرکت کردن. به دژ سپید رسیدن که اون‌موقع گستهم خرد بود و خواهری جنگجو داشت. نگهبان اون دژ هجیر بود که بعد از دیدن سهراب، اسب رو حرکت داد و پیش سهراب رفت. سهراب هم اسب رو حرکت داد و به هجیر گفت: تنها به جنگ اومدی، اسم و نژادتو بگو که بقیه باید بعد از مرگت گریه کنن. هجیر اسمش رو گفت و سپس گفت: سرتو جدا می‌کنم و برای شاهت می‌فرستم. جنگی کردن که نتیجه‌ی اون، دربند شدن هجیر بود. به افراد درون دژ خبر رسید که هجیر رو دستگیر کردن و همه گریه و زاری کردن.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

آخرالامر گِل کوزه‌گران خواهی شد . . .
حافظ

آن نخلِ ناخلف که تبر شد ز ما نبود ما را زمانه گر شکند، ساز می‌شویم
منسوب به صائب تبریزی

درود بر همه‌ی عزیزان لینک کانال دمی با ادبیات در تلگرام: https://t.me/Damibaadabiat نام کاربری در تلگرام برای ارتباط گرفتن دوستانی که سؤال دارن: @Aghil_nazari1379 لینک کانال موقت دمی با ادبیات در ایتا: https://eitaa.com/Damibaadabiat نام کاربری در ایتا برای ارتباط گرفتن دوستانی که سؤال دارن: Aghil_Nazari79 پیج اینستاگرامی‌ دمی با ادبیات: به‌زودی اضافه می‌شود. ۱. لینک پست‌های دمی با شاهنامه ۱. لینک پست‌های دمی با مرزبان‌نامه

🍃🕊
+4
🍃🕊

پست‌های دمی با مرزبان‌نامه به‌ترتیب دمی با مرزبان‌نامه ۱

#دمی_با_مرزبان‌نامه۱ باب اول: شروین پسری داشت به‌نام مرزبان که اسم کتاب‌ مرزبان‌نامه از روی همین اسم انتخاب شده است. شروین ۵ پسر داشت که همه لایق پادشاهی و شایسته‌ی حکمرانی بودن؛ وقتی‌که شروین از دنیا رفت، برادران با برادر بزرگتر خود پیمان بستند و فرمانبردارش‌ شدن. بعد از مدتی، آتش حسد و کینه میان برادران رشد کرد و همه خواهان پادشاهی شدن اما مرزبان که از همه داناتر بود و از دنیای مادی رو برگردانده بود، با خودش فکر کرد که شاید برادرم فکر کنه منم مثل بقیه‌ی برادرانم خواهان پادشاهی هستم. بعد از فکر کردن به‌این نتیجه رسید که سرزمین خودش رو ترک کنه و راهی سرزمینی بشه که از همه‌ی اتفاقات ناگوار دور بشه و برادرش از دستش ناراحت نشه. بزرگان دربار که متوجه شدن مرزبان می‌خواد بره، ازش خواستن کتابی بنویسه که برای همگان مفید باشه و از خوندنش لذت ببرن و چند جمله و اندرز بازدارنده برای پادشاه بنویسه که درس عبرتی بشه برای شیوه‌ی زندگی اون. مرزبان هم گفت: باید با برادرم راجب همه‌چیز صحبت کنم و اگر اجازه داد، می‌نویسم. مرزبان خدمت برادرش رسید و برادرش بعد از درنگی کوتاه اجازه داد که کتاب رو بنویسه. بعد از رفتن مرزبان، وزیر خدمت شاه رسید و شاه بهش گفت: نظرت راجب این‌که به برادرم اجازه دادم کتاب بنویسه و بعدش از این‌جا بره چیه؟ وزیر گفت: این‌که اجازه دادی به سرزمینی دیگه بره، یک مشکل از مشکلات حکومت کم کرد و کار درستی کردی ولی اجازه دادن برای نوشتن کتاب اشتباه بود؛ چون مرزبان قصد داره در این کتاب از شیوه‌ی حکومت تو بدگویی کنه و کاری کنه که تمام مردم، بدی تورو بگن و قصدش از نصیحت کردن تو اینه که بگه: از نظر دانش و رای‌ درست، از پادشاه بهترم. وزیر در ادامه راه‌حل به شاه می‌ده و اونم اینه که حتما باید کتابی که مرزبان می‌خواد بنویسه درحضور من گفته بشه که اگر بخشی داره که به ضرر شاه هست یا بخش‌هایی که شاه رو نصیحت می‌کنه، از عیب‌ها و کاستی‌های مرزبان بگم تا برای شاه مشخص بشه که مرزبان در چه جایگاهی از دانش و هنر است.
دمی با مرزبان‌نامه، عقیل نظری

درود بر همه‌ی عزیزان امیدوارم که حالتون خوب باشه. با توجه به رأی دوستان؛ انشالا اگر عمری باشه، از پس‌فردا پست‌های مربوط به مرزبان نامه با هشتگ دمی با مرزبان نامه شروع می‌شن. یه‌چیزی تو مایه‌های دمی با شاهنامه‌ست و سیر داستانی، حکایت‌ها، نکته‌ی اخلاقی و پیام حکایت رو بررسی می‌کنیم. امیدوارم که به‌دردتون‌ بخوره و کمی از سخت بودن یادگیری مرزبان نامه رو کاهش بده. اگر دوست داشتین، به‌اشتراک بذارید که اگر عزیزی علاقه داره، دنبال کنه. سپاسگزارم. 🙏🏾🕊🍃

photo content

#دمی_با_شاهنامه۵۲ در روزی از روز‌ها، رستم از اول صبح، ناراحت بود و برای رفتن به شکارگاه آماده شد. رسید و گوری شکار کرد و به سیخ کشید و خورد. بعد از خوردن کباب چی می‌چسبه؟ خواب. رستم خوابید و وقتی‌که خواب بود، چند نفر رخش رو دزدیدن. وقتی‌که رستم بیدار شد، رخش رو پیدا نکرد و ناراحت شد. حرکت کرد ولی با خودش فکر می‌کرد، چه فکری راجبم می‌کنن؟ می‌گن: رستم خواب بود و اسبشو‌ بردن‌. الانم‌ این فکرها فایده ندارن، باید آماده بشم و برم سمت سمنگان. وقتی‌که به نزدیک سمنگان رسید، به شاه سمنگان( که زیردست و خراج‌دهنده به رستم بود) خبر دادن که رستم با پای پیاده داره میاد. شاه سمنگان گفت اومد پیش رستم و گفت: این‌جا هم دوستدار و هواخواه تو هستن و تحت فرمان تو هستیم. وقتی‌که رستم حرف‌های شاه سمنگان رو شنید، فهمید ریگی به کفش نداره. بهش گفت: رخش از من دور شد و رد سمشو‌ تا این‌جا گرفتم ولی بعدش به‌آب رسیدم و ردی به‌جا نموند. الانم اگر تو پیداش کنی، بهت هدیه‌های زیادی می‌دم ولی اگر پیدا نشه، افراد زیادی باید کشته بشن. شاه گفت: کسی از ما جرأت نداره این‌کار رو با تو بکنه؛ ناراحت نباش و امشب رو با ما به‌خوشی بگذرون‌ تا ببینیم چی می‌شه. رستم شاد شد، دنبالش رفت و بسیار شراب خوردند و سرخوش شدند. وقتی‌که رستم مست شد و موقع خوابش رسید، اومد تو جای خواب. همین‌که کمی از شب گذشت، کسی آروم در خوابگاه رستم رو باز کرد و با شمعی وارد شد؛ به‌قدری زیبا بود که رستم نام یزدان رو بر زبون آورد. رستم پرسید کیه که در می‌زنه؟ کارت چیه و خواسته‌ی تو چیه؟ گفت: من دختر شاه سمنگان، تهمینه‌ام. از همه داستان دلاوری‌های تورو شنیدم و سهم من فقط حسرت خوردن بود تا این‌که الان سرنوشت خواست که تو بیای این‌جا. به سه دلیل می‌خوام که پیوند با من رو بپذیری؛ اول این‌که من به‌خاطر تو، عقل و خرد را فدای عشق کردم، دوم هم این‌که دوست دارم پسری از تو داشته باشم که مانند تو برومند باشه و سوم این‌که رخش رو برات میارم. وقتی‌که رستم دید تهمینه خردمند هست و بهش قول داد رخش رو پیدا می‌کنه، قبول کرد و با تهمینه پیوند زناشویی بست. وقتی‌که رستم می‌خواست بره، گوهری که به بازوش بسته بود و بسیار گرانبها بود رو درآورد و به تهمینه داد؛ سپس گفت: اگر بچه دختر شد، این مهره رو به موهاش و اگر پسر بود به بازوش ببند. شاه سمنگان رخش رستم رو بهش تحویل داد؛ رستم رخش رو نوازش کرد، زین رویش گذاشت و حرکت کرد.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

به گیتی بران‌ کوش چون بگذری سرانجام نیکی بر خود بری در این جهان برای نیکوکاری تلاش کن تا زمانی‌که از دنیا رفتی، با خود نیکی ببری.
شاهنامه، فردوسی

و یکی از بخارا پس از واقعه گریخته بود و به خراسان آمده، حال بخارا از او پرسیدند، گفت: آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند‌‌. جماعت زیرکان که این تقریر شنیدند، اتّفاق کردند که در پارسی موجزتر‌ از این سخن نتواند بود.
تاریخ جهانگشای جوینی، عطامک جوینی

درود بر همه‌ی دوستان و عزیزانی که همواره از پست‌های دمی با شاهنامه حمایت کردن. دفتر چهارم شاهنامه‌ی دکتر مهری بهفر رو تموم کردیم و از پس‌فردا دفتر پنجم رو با داستان رستم و سهراب شروع می‌کنیم. امیدوارم که درکنار هم یاد بگیریم. بازهم تشکر می‌کنم از همه‌ی دوستانی که لطف داشتن به بنده و بسیار حمایت کردن.

#دمی_با_شاهنامه۵۱ روزی از روز‌ها، رستم بزمی ترتیب داد که پهلوانان( توس، گودرز، بهرام، گیو، گرگین، زنگه، گستهم، خرّاد و گرازه) دور هم جمع شده بودن. بعداز مدتی گیو به رستم گفت: اگر مایلی بریم شکار، من جایی رو می‌شناسم که مناسب شکار هست ولی در توران قرار داره. رفتن و شکاری کردن که کس مانند آن را ندیده بود. بعد از یک هفته خبر به افراسیاب رسید که آره رستم با چند نفر دیگه اومدن تو سرزمین ما و دارن شکار می‌کنن. رستم هم از قبل گفته بود: یه‌نفر باید نگهبانی بده که اگر سپاه افراسیاب اومدن، بهمون خبر بده. گرازه این مسئولیت رو قبول کرد و نگهبانی داد. افراسیاب خوشحال بود که بعد از مدتی، رستم و پهلوانان رو بدون سپاه گیر آورد. حرکت کرد و گرازه‌ اومد پیش رستم و گفت: اومدن. رستم گفت نگران نباش و شراب واسم بریز. رستم شراب می‌خورد و بقیه می‌گفتن باید تدبیری اندیشیده بشه وگرنه شکست می‌خوریم ولی رستم می‌گفت نگران هیچی نباشید. بعد از مدتی رستم آماده‌ی جنگ می‌شه. وقتی‌که افراسیاب رستم رو دید که آماده‌ی جنگ شد، بسیار ترسید. همه‌ی پهلوانان آماده‌ی جنگ شدند و جنگی کردند که کس مانند آن را یاد نداشت. می‌چرخیدند و می‌کشتند و از کشته‌ها، پشته می‌ساختند. افراسیاب از رستم ترسید و خودش نیومد جلو و بقیه رو ترغیب می‌کرد برای جنگیدن‌. وقتی‌که افراسیاب از دیدن کشته‌ها، چشماش تیره شدن رو کرد به پیران و گفت: این‌جا جای جنگه یا جای بستر خواب؟ تو بین پهلوانان توران بلند‌آوازه‌ای، برو و بجنگ. پیران هم جوگیر می‌شه و با ده هزار نفر حرکت می‌کنه سمت رستم و بقیه‌ی پهلوانان. افراسیاب نگاه کرد و با چشمان خود دید که سپاهیانش یکی‌یکی کشته می‌شدن. افراسیاب رو کرد به کالکوس‌ جنگی و گفت: تو نبودی که همیشه می‌خواستی با رستم، گیو و بقیه‌ی پهلوانان ایران بجنگی؟ این گوی و این میدان. کالکوس شنید و حرکت کرد. زواره جدا از بقیه‌ی پهلوانان بود و کالکوس به‌سمت اون رفت و فکر کرد رستمه‌. جنگیدن و زواره آسیب دید. خواست سرشو از تنش جدا کنه که رستم برادرشو دید که تو اون وضعیته و اومد به‌سمتشون. چنان فریادی زد که کالکوس‌ ترسید. رستم گفت: تو با شیر زورآزمایی نکردی به‌خاطر همین حس دلیری بهت دست داد‌. رستم با کالکوس جنگید و کالکوس ضربه‌ای به‌رستم زد که بند زره رستم رو باز کرد‌ ولی رستم ضربه‌ای بهش زد که خونش فواره زد و سپس اون رو روی زمین انداخت‌ که باعث شد همه‌ی تورانیان بترسند. همه فرار کردن و رستم به شاه کاووس نامه‌ای نوشت و از شکار و دلاوری‌هاشون گفت. ادامه داد و گفت: همه رو نابود کردیم و کسی حریفمون نشد و از ما فقط زواره آسیب جزئی دید. دوهفته خوشگذرونی کردن و بعدش رفتن پیش شاه کاووس.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

انیمیشن هفت‌خان رستم: همه‌چیز رو با جزئیات تعریف کرد و دیدنش خالی از لطف نیست.

اندر احوالات نوشتن پنجاهمین پست دمی با شاهنامه.
+1
اندر احوالات نوشتن پنجاهمین پست دمی با شاهنامه.

#دمی_با_شاهنامه۵۰ خطر رفع شده بود ولی هنوز افراسیاب در ایران بود. شاه کاووس نامه‌ای برای قیصر روم( که در این جنگ ضد ایران لشکر نکشید) می‌فرسته و می‌گه: پهلوانان زورمند و ارزشمند خودت رو برای کمک به‌من بفرست‌. از طرفی هم اعراب شنیدن که شاه کاووس آزاد شده و رستم چه بلایی سر سپاه سه کشور آورد و با خودشون گفتن حتما خبر تازش اعراب به ایران به گوشش رسید و درنتیجه نامه‌ای برای شاه کاووس می‌نویسند و از تازش افراسیاب به بدی یاد می‌کنن و با اون جنگیدن و آرامش و آسایش رو از اون گرفتن. نامه‌ای که دلیل اولش ترس بود و دلیل دومش توجیه این‌که چرا اعراب در ایران هستن. درادامه‌ می‌گن: حالا که شاه کاووس آزاد شد، ما متوجه شدیم که تخت پادشاهی ایران، جان دوباره یافت. وقتی‌که شاه کاووس برگرده، ما هم آماده‌ی جنگ با افراسیاب می‌شیم. نامه به شاه کاووس رسید و اون گفتار رو پسندید؛ سپس نامه‌ای برای افراسیاب نوشت و گفت: از ایران برو. بهره و قسمتِ تو، سرزمین توران هست؛ دیگه دنبال زیاده‌طلبی نباش. شاه کاووس گفت: ندانی که ایران نشست من است؟ جهان سر‌به‌سر زیر دست من است؟ افراسیاب از نامه‌ی شاه کاووس ناراحت شد و گفت: فقط مردم زشت‌سرشت این صحبت‌هارو می‌کنن. تو اگر شایسته‌ی تخت پادشاهی ایران بودی، سوی مازندران لشکر نمی‌کشیدی. من آماده‌ی جنگیدن هستم. سوی شاه کاووس آمد و شاه کاووس به‌سویش رفت؛ افراسیاب گفت: به دو دلیل ایران متعلق به‌من است؛ یکی این‌که کل ایران مال من است چون پدرِ پدرِ من پسر فریدون یعنی تور بوده است. دلیل دوم هم این‌که من کسی بودم که اعراب رو شکست دادم و از ایران بیرونشون‌ کردم. گفتار تمام و جنگ آغاز شد؛ سپاهی از روم و بربرها حمله کردن و نتیجه‌ی اون جنگ، شکست خوردن افراسیاب بود که اون جنگ باعث شد دو سوم سپاه خودش رو از دست بده. افراسیاب عصبانی می‌شه و به سپاهیانش می‌گه: شمارو برای چنین روزی آماده کردم؛ حمله کنید و شاه کاووس رو نابود و رستم رو دستگیر کنید. هرکسی این‌کار رو بکنه، بهش بزرگی می‌دم و اجازه می‌دم با دخترم ازدواج کنه. تورانیان وقتی اینو شنیدن، حمله کردن ولی درنهایت شکست خوردن و برگشتن به توران. شاه کاووس به ایران برگشت و برای هر ناحیه‌ای پهلوانی فرستاد و عدالت رو برقرار کرد؛ لقب "جهان پهلوان" رو به رستم داد و کاخی در البرز کوه ساخت. از سختی کارهای شاه کاووس مثل ساختن کاخ در البرز کوه، دیوان اذیت شده بودن و روزی دور هم جمع بودن که ابلیس( بزرگ دیوان) گفت: باید یه نفر بره پیش شاه کاووس و از راه به‌درش کنه ولی کسی از ترس شاه کاووس چیزی نگفت. تا این‌که دیوی بدنهاد گفت: من این‌کار رو می‌کنم؛ خودش رو به شکل غلامی درآورد و رفت پیش شاه کاووس و بعد از مدتی که بهش نزدیک شد، گفت: تو بزرگ جهانی و کسی بالاتر از تو وجود نداره و همه‌کاره‌ی جهانی ولی صاحب زمین، ماه، آسمان، روز و شب و ... کیه‌؟ باید تو باشی. دل شاه کاووس از راه درست به‌در شد و فکر کرد که باید خودش صاحب همه‌چیز باشه ولی نمی‌دونست همه‌ی مخلوقات مال خداوند هستند و بس. شاه آروم نگرفت و از منجمان پرسید فاصله‌ی ما تا کره‌ی ماه چقدره؟ منجم هم جواب داد و بعد از مدتی شاه کاووس گفت چند نفر برن سوی لانه‌ی عقاب و بچه‌هاش رو بیارن‌. آورد و با گوشت مرغ و بره پرورششون‌ داد تا مانند شیر قوی شدن. وقتی‌که شاه کاووس دید انقد قوی شدن، دستور داد کجاوه‌ای آماده کردن؛ نیزه‌هایی بهش وصل کردن و روی نیزه‌ها بره گذاشتن و اجازه ندادن عقاب‌ها چند روز غذا بخورن‌ و حسابی گرسنه شدن. ۴ عقاب ۴ طرف کجاوه گذاشتن و چون می‌خواستن به گوشت برسن، با قدرت زیاد پرواز می‌کردن تا وقتی‌که شاه کاووس تا آسمان بالا رفت و با تیر و کمان به جنگ آسمان رفت ولی عقاب‌ها خسته شدن و شاه کاووس سقوط کرد درون جایی به‌نام شیرچین. ولی به خواست ایزد، نمرد؛ چون از نسل او، سیاووش می‌خواست به‌دنیا بیاد. شاه کاووس دراون بیشه‌ به‌قدری راز و نیاز با خداوند کرد تا خداوند اون رو بخشید. رستم، گیو و طوس با لشکر رفتن پیش شاه؛ گودرز به رستم گفت: از وقتی‌که یادمه، درخدمت پادشاهان بودم و می‌جنگیدم ولی تا حالا کسی رو به بی‌خردی شاه کاووس ندیدم. وقتی‌که رفتن پیشش، گودرز بهش گفت: با کسی مشورت نمی‌کنی و همیشه کشور رو از وجود خودت خالی می‌کنی. سه‌بار این‌کار رو کردی و هر سه‌بار درس نگرفتی؛ اون از جنگ مازندران، اون از رفتن پیش شاه هاماوران و اینم از الان که زمین واست کافی نبود و رفتی به جنگ آسمان. شاه کاووس هم بسیار گریه و زاری کرد و حق رو به‌اونا داد و وقتی‌که برگشت، عدالت رو برقرار کرد‌.
دمی با شاهنامه، عقیل نظری

خاقانی با چند تن از شاعران معاصر خود روابط دوستانه‌ای داشت. از معاصران خاقانی میان او و نظامی رشته‌های دوستی مستحکم بود و چون خاقانی درگذشت، نظامی در رثای او گفت: همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد دریغا من شدم آخر دریغاگوی خاقانی
نظامی

دم غنیمت شمردن در میان ابیات نظامی و خیام: ز فردا و ز دی کس را نشان نیست که رفت آن از میان وین در میان نیست یک امروز است ما را نقد ایام بر او هم اعتمادی نیست تا شام بیا تا یک دهن پر خنده داریم به می جان و جهان را زنده داریم به ترک خواب می‌باید شبی گفت که زیر خاک می‌باید بسی خُفت
خسرو و شیرین، نظامی
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن فردا که نیامده‌ست فریاد مکن بر نامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
خیام