uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

the ophelia urge to go insane.

the ophelia urge to go insane.

Kanalga Telegram’da o‘tish

🪔 women, life, freedom. t.me/HidenChat_Bot?start=1876171714

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
545
Obunachilar
-124 soatlar
+217 kun
+6830 kun
Postlar arxiv
فراموش کردم. تمام چیز هایی که فرا گرفتم. تمام چیز هایی که با جان و دل برای به دست آوردنشان تلاش کرده بودم. طرز زندگی را، دوست داشتن را، شجاعت را، شادی را، آزاد بودن را، رها کردن را. تمام چیز هایی که روز هایی برای وجودشان شکرگزار و خرسند بودم. درست مانند یک چشم به هم زدن، مانند وزش یک نسیم بهاری، مانند صدای عقربه‌های ساعت، مانند به پایان رسیدن یک روز خاطره‌انگیز، مانند آخرین نت یک قطعه پیانو. رفتند. به دنبالشان می‌روم، در تاریکی و تنها با نوری کوچک از امیدِ باقی مانده، به دنبالشان می‌روم. تا شاید روزی، دوباره سراغم آمدند. دوباره فرا گرفتمشان.

due anime stanche.. avvolte l’une nell’altra.
due anime stanche.. avvolte l’une nell’altra.

che ne sarà della storia?
+1
che ne sarà della storia?

سهره با کرمی که به نوکش گرفته بود به آشیانه‌اش برگشت، اما جوجه هایش را در آشیانه ندید. آیا از آن بالا افتاده بودند؟ نه. در غیاب او کسی آن‌ها را برداشته بود. سهره شروع کرد به جستجو و مدام به خود می‌گفت :« حتما توانسته اند پرواز کنند، پریده‌اند و بعد هم گم شدند.» اما در جنگل هیچ صدایی نبود، هیچ‌کس هم به صدای او جوابی نمی‌داد. شب‌ها و روزها از این درخت به آن درخت می‌پرید، نه می‌خوابید و نه چیزی می‌خورد، بوته ها و حتی آشیانهٔ دیگر پرنده ها را هم جستجو می‌کرد. تا این که روزی گنجشکی صدای فریاد های او را شنید و گفت :« به نظرم می‌آید که جوجه هایت را در خانهٔ یک دهاتی دیدم.» سهره سرشار از امید و با نیرویی بیش‌تر پرواز کرد و به خانهٔ دهاتی رفت. روی بام نشست، از هیچ پرنده‌ای خبری نبود. به حیاط رفت، آن‌جا هم خالی بود. اما وقتی سرش را بلند کرد، زیر پنجره‌ای قفسی دید که به دیوار آویزان کرده بودند و جوجه هایش را در آن زندانی دید. جوجه‌ها هم که به میله های قفس چسبیده بودند او را دیدند، از او خواستند از قفس بیرونشان بیاورد. سهره با چنگ و نوکش سعی کرد میله‌ها را کنار بزند، اما موفق نشد و آن‌جا را با اشک و غصه ترک کرد. فردای آن روز، سهره دوباره به کنار قفس برگشت، باز نگاهی به جوجه‌هایش انداخت و با نوکش از میان میله‌ها به آن‌ها علفی داد تا بخورند. علف گیاهی سمّی به نام «فرفیون» بود و جوجه‌ها بر اثر سمّ آن گیاه از دنیا رفتند. شعار سهره این بود: «آزاد زیستن یا مردن.» — قصه‌ها و افسانه‌ها / لئوناردو داوینچی.

Video xabar00:04

sometimes it feels like the world stops turning.