-مرگ در میان[اَبر]ها-
Kanalga Telegram’da o‘tish
عچلوفسکی،همصحبتگربههایسیاه.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
527
Obunachilar
+224 soatlar
-87 kun
-5430 kun
Postlar arxiv
دیکتاتوری ها همیشه از گلوله شروع نمیشود.
گاهی از لحظههایی شروع میشود که جان انسان،ارزان تر از قدرت میشود.
آزادی را هیچوقت رایگان به دست نیاوردهاند.
همیشه یک نفر،جایی،بهایش را با جوانیاش،با آینده یا با جانش پرداخته است.
و ما سالهاست فقط ایستادهایم و نام کسانی را به خاطر میسپاریم که قرار بود زندگی کنند،نه اینکه به خاطره تبدیل شوند.
و سخت ترین بخش این سرزمین فقط مرگ نیست.
عادت کردن به مرگ است.
اینکه هربار اسم چند جوان را بشنوی،سکوت کنی و فردا دنیا دوباره انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشه.
Repost from دو در یک
کاش صبح نمیشد. کاش آسمون این کشور تاریک میموند. خورشید و روز به این کشور نمیآد.
چقدر وحشتناکه که بدونی چند ساعت بعد طناب دار دور گردنته.
ببین آزادی،ببین جوون های مملکت دارن چه بهای سنگینی میدن بابت داشتنت.
Repost from تنها در کتابخانه
انسان ممکن است با یک نفر بیست سال زندگی کند و آن شخص برایش یک غریبه باشد، میتواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذراند و تا آخر عمر فراموشش نکند.
اگر خورشید بمیرد - اوریانا فالاچی
دوست داشتم الان تو خیابون ویادیکندوتی صاحب یه کافه کوچیک بودم و واسه مشتریام بستنی و دسر سرو میکردم.
یه پنجره،یه باد گرم،صدای گنجشکا و منی که ده دقیقهست به جای درس خوندن دارم عاشقانه به آیس لته نگا میکنم.
امروز بعد از مدتها حس کردم برگشتی خونه.
گوشهگوشهی خونه رنگ و بوی تو رو میداد.
وقتی دفترخاطراتت رو ورق میزدم،هربار بوی تو و صدات توی اتاق میپیچید.
دفترات خیلی سنگین بودن بابا.
امروز فهمیدم سنگینی فقط از تعداد ورق ها نمیاد؛از احساسات آدمها میاد.
تو احساساتت رو بین ورق ها جا گذاشتی و رفتی.
هیچ وقت هم فکر نمیکردی یه روز،سنگینیِ همین دفترها،قلبِ من رو به درد بیاره.
Repost from تنها در کتابخانه
روزها و شبها مثل کلیشههایی که قبلا تهیه شده باشد میگذرد. بسیار گند، بسیار احمقانه.
صادق هدایت
