uz
Feedback
 jjong ’s studio.🆕

 jjong ’s studio.🆕

Kanalga Telegram’da o‘tish

ㅤㅤ jongseong . zip 💱 cat ’s diary ㅤㅤ old era﹙ t.me/iircebot ﹚

Ko'proq ko'rsatish
Eron99 604Toif belgilanmagan
1 077
Obunachilar
-124 soatlar
+307 kun
+17130 kun
Postlar arxiv
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌   ‌ ⛓ ‌𝖤𝗅𝗂𖹭𝗍 ⛓         ‌ ‌ ‌ ‌ ‌  ‌ #SupernaturalGirls   𝒹ℯ𝓁 🌟
‌ ‌ ‌ ‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌   ‌‌ ‌ ‌ ‌   Ak  🌺  Girls ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
         ‌ ‌ ‌ ‌        𝓊𝓃  Supernatural

از خنده سردرد گرفتم

ابنا از کجا به مغز چت جپت میرسه

جوراب با اعتمادبه‌نفس گفت: «آره. اون چیپس مال من بود. ولی یه مشکل کوچیک پیش اومد...» موز: «چه مشکلی؟» جوراب: «من... یادم رفته بود چیپس رو کجا گذاشتم.» همه: «...» کیوی: «پس برای پیدا کردن چیپس، من و موز رفتیم خرید؟» جوراب: «نه.» بادمجان: «پس چرا موز رفت توی یخچال؟» جوراب: «اونم نمی‌دونم.» ماست: «من از اول می‌گفتم این پرونده بوی پنیر می‌ده.» ناگهان درِ خانه باز شد. یک سیب‌زمینی با کیف مدرسه وارد شد و گفت: «ببخشید، کسی اینجا دنبال چیپس می‌گرده؟» همه با وحشت بهش خیره شدن. سیب‌زمینی کیفش رو باز کرد... و یک بسته چیپس بیرون آورد. موز: «بالاخره پیداش کردیم! 😭» سیب‌زمینی: «نه... این مال شما نیست.» جوراب: «پس مال کیه؟» سیب‌زمینی لبخند زد و گفت: «مال خیاره.» همه: «...» خیار از پشت پنجره: «من از اول گفتم این سؤال رو نپرسید.»

پرتقال وایب پَیاز رو میده

جم تی وی

همه به ماست نگاه کردن. ماست گفت: «چیه؟ من فقط لبنیاتم، چرا این‌قدر درگیر پرونده‌م کردین؟ 😭» کیوی آهسته گفت: «ولی هنوز یه چیز دیگه هست که بهتون نگفتم...» موز: «باز چی؟!» کیوی: «اون شب، وقتی رفتم خونه‌ی هندوانه، دیدم هندوانه تنها نبود.» بادمجان: «با کی بود؟» کیوی به آرامی گفت: «با... پرتقال.» همه: «پرتقال؟!» ناگهان از آشپزخانه صدای افتادن چیزی اومد. *تق.* همه برگشتن. پرتقال از پشت پرده بیرون اومد و گفت: «خب... فکر کنم دیگه وقتشه اعتراف کنم.» موز: «تو هم اونجا بودی؟!» پرتقال: «آره.» کیوی: «پس چرا گفتی نمی‌شناسیش؟» پرتقال: «چون هندوانه ازم خواسته بود راز رو نگه دارم.» من: «چه رازی؟» پرتقال مکث کرد... بعد گفت: «چیپس اصلاً برای موز نبود.» موز: «...پس برای کی بود؟» پرتقال به آرامی به سمت جوراب اشاره کرد. جوراب: «نه.» بادمجان: «نه بابا...» ماست: «من دیگه نمی‌خوام تو این داستان باشم.» جوراب با صدای لرزان گفت: «چیپس... برای من بود.» 😭

اوکی چی

کیوی با قیافه‌ی مظلوم گفت: «خب... من یه چیز کوچیک رو نگفتم.» 😭 موز: «چی رو؟» کیوی آه کشید: «اون روز که با هم رفتیم خرید... من موز رو جا نذاشتم.» همه: «پس چی شد؟!» کیوی: «موز خودش رفت دنبال چیپس... ولی من می‌دونستم کجا میره.» بادمجان: «کجا؟» کیوی با ترس به یخچال نگاه کرد و گفت: «خونه‌ی هندوانه.» جوراب: «پس هندوانه از اول می‌دونست موز کجاست...» ساعت از گوشه‌ی اتاق گفت: «و این یعنی... ماست هم بی‌گناهه.» ماست: «بالاخره یکی منو فهمید.» 😭

همچنین

جالم حال کیوی

دارم خفه میشم

وای صبر کن 😭 هندوانه با سبیل وارد شد و بدون سلام گفت: «وقتشه حقیقت رو بدونید.» همه خشکشون زد. موز آروم گفت: «نه... تو دیگه اینجا چیکار می‌کنی؟» هندوانه سبیلش رو تاب داد و گفت: «من اون چیپس رو خریدم.» کیوی: «کدوم چیپس؟» هندوانه: «همون چیپسی که باعث شد موز سه ساعت بره توی یخچال.» من: «من فقط یه سؤال دارم... چرا هندوانه سبیل داره؟» هندوانه چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «این سؤال رو نپرس.» و ناگهان چراغ‌ها خاموش شد. وقتی دوباره روشن شد، هندوانه ناپدید شده بود. فقط یک برگه روی زمین مونده بود: «کیوی بهت دروغ گفته.» کیوی: «...من حتی نمی‌دونم چی شده 😭»

میخواستم از خنده های اسب مانندم ویس بدم یادم افتاد چنل پابلیکه

نرگس من دیگه نمیتونم

وایییی دارم میمیرم🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

داره جالب میشه