My Aura
Yopiq kanal
ناشناس 🙇🏼♀️ t.me/safeCht_bot?start=oScswa
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
2 240
Obunachilar
-2124 soatlar
-237 kun
+98130 kun
Postlar arxiv
2 255
خیلی بده که همهچیز رو از آدمهای اطرافم میفهمم؛
حتی چیزهایی که خودشون هم فکرش رو نمیکنن که من متوجه بشم:)
واقعاً اذیتکنندهست.
2 255
خواهرم فکر میکنه ما یه واقعهی تاریخی مهمیم، برای همین همیشه همهی مکالمههامونو ثبت میکنه:)
2 255
Repost from N/a
۲:۴۵ دقیقه صبح
تهران
کنار پنجره
با هیجان گفت:
«یه ستاره داره میمیره، تو هم میبینیش؟»
با دستم به سمت شمالِ شرق اشاره کردمو گفتم:
«همونی که اونجاستو میگی؟»
سر تکون داد.
نفس عمیق کشیدم و گفتم:
«یعنی ستارهی کیه که داره میمیره؟»
شونه بالا انداخت، هیچی نگفت.
خم شدم سمت کوچه، یهو کشیدم کنار و گفت:
«اینجوری آویزون نشو، میترسم بیفتی.»
لبخند زدم، دستمو انداختم رو شونههاش. موهای بِلوندش کشیده شد و در لحظه جیغش رفت رو هوا.
دوباره خیره شدیم به همون ستاره.
با حرص گفت:
«اگه میخوای بمیری، خب بمیر دیگه! سه ساعته الافمون کردی.»
چشمامو ریز کردم و گفتم:
«داره بهم چشمک میزنهها، فکر نکنم چیزیش بشه.»
بیتوجه سرشو چرخوند بالا، به یه ستارهی دیگه اشاره کرد و گفت:
«این مالِ منه.»
خندیدم. گفتم:
«میدونستی من بچه که بودم همیشه ستارههای کم نور رو انتخاب میکردم؟»
چشماش گرد شد و با تعجب پرسید:
«چرا آخه؟»
شونههامو صاف کردم و گفتم:
«چون همیشه همه ستارههای پر نور رو برمیداشتن.»
همزمان که داشتم یه دسته از موهامو میکشیدم ادامه دادم:
«دلم میخواست یکی رو داشته باشم که مالِ کسی نباشه.»
با خنده زد تو پهلوم و گفت:
«دیوونه.»
ماتم زده گفتم:
«میخواستم فقط مال من باشه.»
با نگاهم پرسیدم:
«تو چی؟»
رو هوا منظور چشمامو گرفت و گفت:
«هوممم… یادم نمیاد بچه که بودم چی فکر میکردم.
ولی میدونم از همون موقع هم انتخابای خوبی نداشتم:)»
