دشـت بــابــونــہ
Kanalga Telegram’da o‘tish
"دشـتـے پـر از بـابـونــہ و ثبـتِ خـاطـࢪاتـے زیبـا و اࢪزشمـنـد!" ~. ~. ~. Challenge: https://t.me/ClChallenge @Brokenlove_bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
217
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+37 kun
+130 kun
Postlar arxiv
Repost from 𝗕𝗲𝗹𝗶𝗻𝗮𝘆. ( مـاهِ پشــتِ ابر رفــته )
` از آن پس، خـانه دیگر همان خانه نبود؛ هر گوشهاش چیزی از تو را در خود پنهان کرده بود و هر بار که چشم میگرداندم، دلم چیزی را به یاد میآورد که نمیبایست.
روزهـا میگذشتند، اما من در همان شامِ رفتــنت مانده بودم؛ گویی زمان برای همه پیـش میرفت و سهمِ مـن از آن، تنها چشم بهراهیِ بیپـایانی بود که هر شب در تاریکیِ اتاق، بیـدار میماند..
Repost from N/a
Repost from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
شاید تمامِ ࢪاه را برای ࢪسیدن نࢪفته باشم؛ شایــد آمدهام تا بفهمم، بعــد از سقوطِ آخرین بࢪگ، چه چیزے هنوز توانِ ماندن داࢪد.
بعضی روزها، زندگی شبیه درختیست که مدتهاست ایستاده؛ با شاخههایی که زمانی سنگینیِ برگها را تاب میآوردند و حالا، یکییکی خالی شدهاند. نمیدانم از چه زمانی اینهمه خستگی روی شانههایم نشست. شاید از همان روزهایی که خیال میکردم اگر بیشتر تلاش کنم، اگر کمی بیشتر دوام بیاورم، اگر از هر شکست دوباره خودم را جمع کنم، بالاخره جایی در انتهای این مسیر، چیزی انتظارم را خواهد کشید که تمامِ این رنج را توجیه کند. برای همین ادامه دادم. با زانوهایی که از افتادنهای مکرر درد میکردند، با دستهایی که دیگر توانِ ساختن نداشتند، با قلبی که هر بار چیزی از آن کم میشد و باز، به امیدِ روزی دیگر، خودش را سرِ پا نگه میداشت. اما گاهی به خودم فکر میکنم؛ به تمامِ این سالهایی که گذشتند و به تمامِ چیزهایی که برایشان جنگیدم. اگر آخرِ این راه، آنچه میخواستم نباشد چه؟ اگر تمامِ این قدمها به دری برسند که هیچوقت باز نمیشود؟ اگر تمامِ این شبهای طولانی، تمامِ صبحهایی که با امیدِ اندکی روشن شدند، تمامِ خستگیهایی که بیصدا تحمل شدند، فقط مرا به نقطهای برسانند که باز هم باید از نو شروع کنم؟ این سؤال، گاهی مثل سرمایی آرام از لابهلای لباسها عبور میکند؛ اول آنقدر خفیف که میشود نادیدهاش گرفت، بعد آنقدر عمیق که تا استخوان میرسد. آدم از نرسیدن میترسد. از اینکه تمامِ برگهایش را در مسیر ریخته باشد و آخرِ راه، شاخههای خالی نصیبش شود. از اینکه سالها خودش را برای رسیدن به یک فصلِ روشن آماده کرده باشد و وقتی به آنجا رسید، دیگر رمقی برای شکوفه دادن باقی نمانده باشد. با این حال، هیچ درختی برای همیشه برگهایش را نگه نمیدارد. شاید بعضی چیزها باید بریزند. باید سبک شوند. باید از شاخه جدا شوند و در سکوتِ زمین گم شوند تا چیزی که قرار است بماند، فرصتِ نفس کشیدن پیدا کند. شاید تمامِ آنچه از دست دادهام، قرار نبوده تا آخرین روز با من بماند. و شاید تمامِ این تلاشها هم قرار نیست به همان شکلی که در ذهنم ساختهام به نتیجه برسند. زندگی گاهی شبیه جادهایست که مه، چند قدم جلوترش را پوشانده. میشود ایستاد و از نادیده بودنِ مقصد ترسید، یا آرام قدم برداشت و گذاشت هر پیچ، فقط به اندازهی خودش آشکار شود. من هنوز از این ندانستن میترسم. هنوز بعضی شبها دلم میخواهد بدانم تمامِ این خستگی برای چه بوده. بدانم این همه بیدار ماندن، این همه دوباره ساختن، این همه نگه داشتنِ خودم در روزهایی که به سختی میشد دوام آورد، بالاخره به کجا میرسد. اما شاید جوابِ بعضی سؤالها، خیلی دیرتر از زمانی میرسد که برایشان پرسیده شدهاند. شاید امروز فقط یک برگِ افتاده باشم، جداشده از شاخهای که روزی به آن تعلق داشتم، افتاده در مسیری که هنوز نمیدانم به کجا میرود. اما برگ، وقتی از شاخه جدا میشود، دیگر نمیداند باد او را کجا خواهد برد. و با این حال، سفرش تمام نشده است. شاید من هم هنوز در میانهام. نه در آغاز. نه در پایان. جایی میانِ تمامِ آنچه از دست رفته و تمامِ آنچه هنوز فرصتِ رسیدن دارد. و شاید برای ادامه دادن، لازم نیست از پایان مطمئن باشم. شاید همین که هنوز، با تمامِ خستگی، جایی درونم برای فردا روشن مانده، کافی باشد. مثل چراغی پشت پنجرهای دور، در شهری که غروب زودتر از همیشه فرود آمده؛ کوچک، کمجان، اما روشن. شاید بعضی شبها فقط باید گذاشت باد بوزد، شاخهها بلرزند، برگها فرو بریزند و آسمان، سنگینیِ خودش را روی شهر بگذارد. صبح، همیشه با وعدهی رسیدن نمیآید. گاهی فقط میآید تا یادمان بیاورد شب، هرچقدر هم طولانی باشد، آخرین فصلِ جهان نیست. و شاید من هنوز برای رسیدن دیر نکردهام. شاید هنوز چند برگ روی شاخه مانده باشد.بعد از سقوطِ آخرین برگ - لی مینهو؛ جایی میانِ آنچه از دست رفت و آنچه هنوز باقیست.
Repost from قصݛ شـیݛین
: ຼִ 🇳🇬︲ نـٰـامــہی سـوم ؛
ـ غـَـم ، ۱ اکـتبـر ـ
شـنیـدهام غـم آدمـی را غـرق میڪنـد و انـگـار ڪہ مـجـابَ ـش میڪنـد پـی یـڪ چـرایـی بـگـردد؛ ٺـا شـایـد ڪمـی نـجـوای بـیقـرار قـلبَ ـش را ٺـسڪین دهـد. اَڪنـون، گـمـان میڪنـم وجـودم را غــم گـرفـٺـہ و هـر لـحظـه ڪہ او دور ٺـر میشـود، بـیشٺـر مـیانِ ایـن خـلسـہی نـٰافرجـامِ عـشقَ ـش فـرو مـیروم. نـمیدانـم مـسیرِمـان چـگونـہ و چـرا بـہ ایـن سـو ڪشیـد، امـا مـیدانـم قـلبـم را پـیشِ او جـایْ گـذاشٺـہام. قـلبـی ڪہ روزی پـرسٺیـدنَ ـش را دوسـٺ داشـٺ، نـہ خـاڪ ڪردنَ ـش را. اَڪنون بـہ مـرگ آرامِ خـورشیـدی ڪہ آنروزـہا در چـشمانَـم مـیدیـد نـگـٰاه مـیڪنم؛ عـادت نـداشٺیـم بـیهَـم ٺـماشـایـش ڪنیم امـا چـہ میشـود ڪرد ڪہ مـن، هـر چـیزی را ٺـابـہحال وصـف ڪردم، جـز روزگـٰار. لـبخنـد بـزن شـیریـنِ مـن، زیـرا ایـن نـیز، میگـذرد و بـرق چـشمانَـش بـار دیـگر آسـمانِ ٺـاریـڪِ جـہـانِ ڪوچڪ مـا را روشـن میڪند. امـا چـہ میشـود ڪہ از مـا، ٺـنہـا مـن ـی بـمانـد ڪہ پـیدایـش نـمیڪنم، مـیانِ دیـوارـہایی ڪہ سـاخـٺ ٺـا در امـان بـاشـیم، امـا ایـنڪ عـزیزَش نـااَمـنی را حـس میڪند و او گـمانـم هـرگـز، دیـگر راهِ بـاغچـہ ٺـا قـصر را نـیابـد. قـول میدهـم از آن لـیلیـہای آبـی بـرای او در بـاغ بـڪارم؛ از آنـہا ڪہ نـگـاه همـہ را خـیره ڪند، هـمانگـونہ ڪہ او بـا عـالم میکـرد، مـگر نـہ؟ بـا ایـنحـال هـر از گـاهی مـیان هـزارٺـوی ذهـنـم پـِی او میگـردم و امـید دارم ڪہ بـاشد، امیـد دارم ڪہ سـردیِ خـزانـِمان را بـہ بـہـاری ڪہ دنـبـالَ ـش بـودیـم بـدل ڪرده بـاشد. امـا چـہ حـیف ڪہ از آن بـہـارِ خـیالِ مـا ٺـنہـا ابـرـہای غـمگـینَ ـش بـاقـی ـسـٺ؛ مـانندِ هـمـان چـیزی ڪہ حـالـٰا هـسٺیـم. میگـویـم بـہـار امـا پـس از آن بـامـدادی ڪہ دسـٺـہایـش رهـا شـدند، هـمان نـقطـہ بـرایـم زمـسٺـان شـد. و مـا اِجـباری بـرای دلبـاخٺـن بـہ آن سـرما، و اُمـیدی بـرای شـڪیبـایـی در زمـسٺـان نـداریـم؛ چـرا ڪہ آن زجـر را ٺـحمـل ڪنیم ٺـا بـہـاری فـرا رسـد، ٺـضمیـنِ شـور و نـشاطَ ـش را ڪہ میدهـد؟! ایـنڪ بـہ آنچـہ مـیان مـا بـود میاَنـدیشـم و چـشمانـم ٺـَوهـمی شـیریـن را میبـینـد در جـامـہی خـواسٺـنـہای نـافـرجـٰام. ڪاش بـہ مـن بـگویـد، ڪہ آنچـہ داشـٺیم چـہ بـود و چـگونـہ بـہ ایـنجـا رسـید ڪہ اجـبارِ وداعِ او را در هـمان بــاغ داشـٺم؟ بـسی ٺـلـخ ڪہ اَڪنون شـڪوفـہـہای بـہـار جـایشـان را بـہ بـرگـہای زرد دادنـد در آن بــاغ؛ امـا مـن هـمانـم و او گـُمانـم هـرگـز دیـگر بـازنـگردد بـہ آن وفـایـی ڪہ سـحرگـٰاه سـخنَ ـش را میگـفٺ. هـرچنـد داشـٺنَ ـش دشـوارٺـر از نـگـہ داشـٺنَ ـش بـود، امـا ایـنڪ میگـذارم ایـن فـرشٺـہـہا رسـمِ رهـا ڪردن را بـہ مـن بـیامـوزند؛ زیـرا شـمـاری از رویـاـہا را مـیبـایسٺ رهـا ڪرد ٺـا دریـافـٺ ڪہ جـز ڪابـوس نـبودنـد؛ ایـنطـور نـیسـٺ، مـاهِ مـن؟ حـالـا، رهـایش ڪردم و خـیالـم اسـٺ هـر دویِ مـا، شـبـٰانـہ را آسـوده بـگذرانیـم. امـا یـقیـن دارم هـرگـز از یـادش نـرود روزی، چـگونـہ بـوسـهـہایش را بـہ هـر گـُلـی ٺـرجیـح دادم.
Repost from N/a
خـودخـواهـانـهـ سـتـ ، امـا امـیـدوارم بـعـد از مـنـ هـرکـی نـزدیـکـتـ شـد قـلـبـت رو بـشـکـنـه تـا دوبـاره بـرگـردی پـیـشـِ خـودم مـیـنـهـو . حـتـی....اگـر خـودم کـسـیـ بـودم کـه قـلـبـت رو شـکـسـت ؛ از دردِ مـن بـه خـودم پـنـاه بـیـار.
