uz
Feedback
Yune, lately.

Yune, lately.

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
203
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+37 kun
+230 kun
Postlar arxiv
یادم میاد عه مردم خودمون هم تو اون جنگ آسیب دیدن( روحی و مالی و همه چی)

میام بگم خب موشعلی و سردار های تروریست رو کشتن

شما یادتونه دغدغه‌تون قبل دی ماه چی بود؟

خیلی‌ها می‌گویند اگر دین و سم وینچستر در ایران بودند، همه‌چیز فرق می‌کرد. انگار دو شکارچی می‌توانستند این کابوس را تمام کنند. اما نه... اگر دین و سم اینجا بودند، تفاوتی با سپهر، مانی، آریا، دیانا و هزاران جوان دیگری که جانشان را از دست دادند نداشتند. آن‌ها هم میان دود و فریاد می‌دویدند. آن‌ها هم سینه‌شان هدف گلوله می‌شد. آن‌ها هم فقط دو اسم دیگر بین چهل هزار جاویدنام بودند. چون اینجا، قهرمان بودن گلوله را متوقف نمی‌کند. اگر قرار بود کسی نجاتمان بدهد، دیگر از جنس انسان نبود. خشم کستیل را می‌خواستیم؛ خشمی که برای بی‌عدالتی سکوت نمی‌کند. دلِ جک را می‌خواستیم؛ تا درد جوان‌های این سرزمین را درد خودش بداند. و کمال‌گرایی مایکل را؛ نه برای سلطه، بلکه برای ساختن جهانی که در آن هیچ مادری مجبور نباشد نام فرزندش را روی سنگ قبر صدا بزند. شاید وینچسترها هم اگر اینجا بودند، فقط دو جاویدنام دیگر بودند؛ اما رویای جهانی که هیچ جوانی به خاطر آرزوی زندگی جانش را از دست ندهد... آن رویا هنوز ارزش جنگیدن دارد.

بازماندن، همیشه شبیه نجات نیست. گاه فقط شکلی دیگر از ماندن است؛ ماندنی که در آن، هر روز صبح با نام‌هایی بیدار می‌شوی که دیگر صدایی برای پاسخ ندارند. هر شب را با حسرتی به خواب می‌روی که نه فراموش می‌شود و نه تسکین می‌یابد. بازمانده بودن، در چنین روزگاری، بیشتر شبیه حمل کردنِ چیزی است که هیچ‌کس جز تو وزنش را نمی‌فهمد؛ سنگینی نگاه‌هایی که ناتمام ماندند، نفس‌هایی که در میانه‌ی راه گسستند، و رؤیاهایی که پیش از آن‌که به سپیده برسند، در تاریکی فرو رفتند. ما در روزهایی زیسته‌ایم که امید، بیش از آن‌که روشن باشد، لاغر و لرزان بود؛ شبیه شمعی که باد هر لحظه تهدیدش می‌کرد. با همین نور کم، راه رفتیم، صدا زدیم، ایستادیم، دویدیم، و هرچه در توان داشتیم، در کف دست‌هایمان ریختیم تا شاید کسی، جایی، از مرز بی‌رحم خاموشی عبور نکند. اما همیشه دست‌ها برای گرفتن کافی نبودند. همیشه صداها به مقصد نمی‌رسیدند. همیشه دیر می‌رسیدیم؛ یا شاید جهان، پیش از آن‌که ما برسیم، حکمِ خود را نوشته بود. و چه دشوار است این دانستن: که آدمی همه‌ی جانش را در تلاشی به کار گیرد و باز هم نتواند از فرود آمدن تیغ بر گردن امید جلوگیری کند. چه دشوار است زیستن با این حقیقت که برخی نام‌ها، نه در حافظه‌ی سالم تاریخ، که در شکاف‌های پنهان آن باقی می‌مانند؛ نام‌هایی که باید بلند گفته می‌شدند، اما به نجوا درآمدند، و حتی همان نجوا نیز گاه در هجوم سکوت گم شد. ما کوشیدیم، بسیار کوشیدیم، اما همه‌ی کوشش‌ها همیشه به نجات نمی‌رسد. گاهی تنها به شاهد شدن بر فاجعه ختم می‌شود؛ شاهدی که از پس آن، تا سال‌ها، به خودِ خویش نیز با تردید نگاه می‌کند. با این همه، سنگین‌ترین درد شاید این باشد که رنجِ ما تنها رنج فقدان نیست؛ رنج بقا نیز هست. این‌که بمانیم و بدانیم دیگران نمانده‌اند. این‌که سر میز زندگی بنشینیم و جای خالی کسانی را ببینیم که باید کنارمان می‌بودند. این‌که در هر خیابان، در هر صدا، در هر تصویرِ کوچک و روزمره، چیزی از آنان را دوباره پیدا کنیم؛ در خنده‌ای شبیه خنده‌ی آنان، در پیراهنی بی‌صاحب، در فنجانی که ناتمام مانده، در پنجره‌ای که هنوز به راه نگاه می‌کند. بازماندگان، حافظه‌ی زخم‌اند. آن‌ها تاریخ را نه از کتاب‌ها، که از فقدان می‌خوانند. و هر چه زمان می‌گذرد، نه از دردشان کم می‌شود، نه از پرسش‌هایشان. فقط شکلِ زخم عوض می‌شود؛ از تازه و خونین، به کهنه و خاموش. اما خاموشی، درمان نیست. بعضی دردها، اگرچه صدا ندارند، اما از فریاد بلندترند. در شب‌های طولانیِ اندوه، همین دردهای بی‌صداست که در جان می‌پیچد و آدمی را وادار می‌کند بارها از خود بپرسد: آیا می‌شد؟ آیا راهی بود؟ آیا دستی، اگر اندکی زودتر رسیده بود، می‌توانست دری را باز کند؟ شاید پاسخ، هرگز کامل روشن نشود. شاید آنچه می‌ماند، نه پاسخ، بلکه مسئولیتِ یادآوری باشد. یادآوریِ نام‌هایی که نخواستند فراموش شوند. یادآوریِ قدم‌هایی که به مقصد نرسیدند، اما راه را برای دیگران گشودند. یادآوریِ آن همه جانِ عزیز که در جاده‌ای بی‌امان، زیر فشارِ تاریکی از ما جدا شدند، بی‌آن‌که سزاوار چنین پایان تلخی باشند. و با این همه، در دل همین سوگ، چیزی هنوز زنده است. چیزی که با هیچ حکم و هیچ خاموشی و هیچ دیواری از میان نمی‌رود: اصرارِ انسان بر معنا. اصرار بر این‌که خون، اگرچه بر زمین می‌ریزد، اما بی‌اثر نمی‌ماند. اصرار بر این‌که فقدان، اگرچه جانکاه است، اما می‌تواند به حافظه بدل شود؛ و حافظه، اگر پاس داشته شود، به وجدان. شاید ما نتوانستیم همه را نگاه داریم. شاید در برابر برخی فرودها، تنها نظاره‌گر ماندیم. اما اگر هنوز از آن راه سخن می‌گوییم، اگر هنوز نام‌ها را زمزمه می‌کنیم، اگر هنوز در سینه‌مان چیزی به تپش ادامه می‌دهد، یعنی شکستْ آخرین واژه نیست. بازماندن، تنها تحملِ غیبت نیست؛ پاسداری از آن چیزی است که غیبت می‌خواست نابودش کند. و ما، با تمام خستگی و اندوه، هنوز نگهبانانِ یادیم. هنوز ایستاده‌ایم، نه از آن رو که زخم نداریم، بلکه از آن رو که زخم را به فراموشی نسپرده‌ایم.

می‌گویند صبر کن... می‌گویند سکوت کن... می‌گویند هر چه بود، گذشت. اما مگر مادری که فرزندش را به خاک سپرده، می‌تواند از کنار همه‌چیز بگذرد؟ من فقط یک سوال دارم؛ اگر فرزندم آن چیزی بود که شما می‌گویید، چرا حتی نگذاشتید کنار دیگر کشته‌شدگان آرام بگیرد؟ چرا این‌همه مامور برای بدرقه یک پیکر بی‌جان فرستادید؟ از چه می‌ترسیدید؟ از یک مادر؟ از اشک‌هایش؟ یا از حقیقت؟ به من گفتند بگو تصادف بوده. بگو اتفاق بوده. بگو هر چیزی، جز حقیقت. اما من دروغ نمی‌گویم. فرزندم را از من گرفتید؛ نه در یک حادثه، بلکه به شکلی که هیچ مادری آرزوی دیدنش را هم برای فرزندش ندارد. بعد هم حتی مهمان‌های مراسمش را پشت در نگه داشتید؛ انگار از عزاداری هم می‌ترسیدید. سال‌هاست از کربلا می‌گویید. از زینب می‌گویید. از ایستادگی و روایت حقیقت می‌گویید. اگر آن روزها بودید، آیا واقعا کنار حقیقت می‌ایستادید؟ یا باز هم فقط شعار می‌دادید؟ همیشه گفته‌اند: «کربلا در کربلا می‌ماند اگر زینب نبود.» پس من چه؟ من هم مادرم. من هم داغ دیده‌ام. من هم حق دارم حقیقت فرزندم را فریاد بزنم. اگر روایت کردن درد جرم است، اگر اشک ریختن جرم است، اگر نگذاشتن نام یک جوان فراموش شود جرم است... پس من این جرم را تا آخر عمرم به دوش می‌کشم. چون من مادر او هستم. و تا آخرین نفس، نام فرزندم را با صدای بلند خواهم گفت.

-

وای دقیقا 🖤

لفت بدید چه بهتر. واقعا خوشحال میشم وقتی می‌بینم کی دوستمه کی دشمن.

ریدم با این ادیت زدنم... واقعا... البته اینو بگم که با ادیت گذاشتنِ من چیزی حل نمیشه. نه اون بچه ها زنده میشن نه چیزی از داغی که خانواده هاشون دیدن کم میشه. فقط برای ابراز همدردی با هم‌وطن هام بود...

I can't move on...

بابا دین. سلام. من دارم خودم این نامه رو مینویسم. عمو سم خوندن و نوشتن یادم داده، پس اگه بعضی کلمه ها رو اشتباه نوشتم، نخند.
+1
بابا دین. سلام. من دارم خودم این نامه رو مینویسم. عمو سم خوندن و نوشتن یادم داده، پس اگه بعضی کلمه ها رو اشتباه نوشتم، نخند. میخواستم بهت بگم که من خيلی دوستت دارم. شايد خودم زياد اينو بهت نگم، ولی هر شب قبل از خواب خوشحالم که تو بابای منی. تو بهترين بابای دنيایی. وقتی میترسم، پيش تو احساس امنيت ميکنم. وقتی ناراحتم، فقط کافيه بغلم کنی. وقتی اشتباه ميکنم، ميدونم آخرش باز دوستم داری. من دوست دارم وقتی بزرگ شدم مثل تو شجاع باشم. البته نه اون قسمتش که همش خودت رو توی دردسر ميندازی. عمو سم ميگه اون اخلاق خوبی نيست. من دوست دارم يه روز بتونم از تو مراقبت کنم، همونجوری که تو از من مراقبت ميکنی. قول ميدم بيشتر درس بخونم، حرف گوش بدم و کمتر قايمکی شيرينی بخورم. شايد. باشه... قول آخرش رو نميدم. فقط ميخواستم بدونی که خيلی خيلی دوست دارم. از همه بيشتر. دخترت، آريانا

همینا بود نازبلا ها؟ از بقیه لفت بدم؟

مرتیکه دوست داشتی😭🫂
مرتیکه دوست داشتی😭🫂

نه عشقم مشخصا از تعدادی چنل لفت نمیدم

ممکنه بپرسید چرا فوروارد نه؟ نمیدونم چون شاید یه سری ها واقعا چک نکنن و اینطوری باشن که خب من اینجا عضوم، از کجا میخواد بفهمه من چک میکنم یا نه؟ ولی فوروارد میکنم که از تعداد اعضای چنلم کم نشه🙏

منم بفرستم؟

خببببب یه چیزی. میخوام تلگرام رو خلوت کنم، اگه واقعا اینجا رو چک میکنید لینک چنلتون رو توی ناشناس بفرستید که لفت ندم. مرسیی💞✨ ناشناس: @Deansgirlllbot

💌: این پیام رو فور کنید توی چنلاتون، منم نظرمو درباره چنلتون میگم و لینکتوتو میذارم شاید جذب گرفتین و ممبراتون بیشتر شد🤍
جوین باشید،اگر میخواید لفت بدید بعدش شرکت نکنید.

چرا چارلی رو گذاشتن این دختر سیسی وینچسترا بود😭💞