silent star.
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
246
Obunachilar
+3324 soatlar
+317 kun
+3730 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a
چه بسیجی بکشی، چه سطل آشغال آتیش بزنی
حکمش اعدامه کلا جمهوری اسلامی رو آشغالاش حساسه.
از آنچه بر سرش آمده بود به هیچکس چیزی نمیگفت. اما گاهی، خاصه در غروب، درساعتی که آوای ناقوس کلیسا زمانی را به یادش میآورد که احساسی ناشناخته سراپایش را لرزانده و در تپش انداخته بود، در جان جاودانه مجروحش توفانی برمیخواست. آن وقت روحش به لرزه میافتاد و درد عشق باز در دلش شعلهور میشد و سینهاش را به آتش میکشید.
Repost from پناهگاه دل؛
پا تکان دادنهای پیدرپی، غرق افکار خود بودن، گریههای بیاختیار، موجِ غم و خشم، بیخوابیها و …
آری؛ حال این روزهایمان همین است!
بعضی مواقع یه حس تنهایی عجیبی بهت دست میده انگار همه با همن و خوشحالن، ولی تو تنهایی و تو خودتی.
Repost from N/a
مغزم کاملا در حالت کماست. فکر نمیکردم روزی پیامهایم را چندبار از رو بخوانم تا بتوانم درست جواب دهم. همهچیز را یادم میرود کجا گذاشتهام. دنبال داروهام توی کیفم میگردم در حالی که کنار میز جلوی چشمم است. حتی همین جمله را هم قبل از اینکه بنویسم یادم رفت و دوباره فکر کردم که خدایا میخواستم اینجا چه بنویسم؟!
چیزی که همیشه منو میترسونه اینه که شاید این روزها روزهای بهتری نسبت به آینده باشن. همیشه اوضاع نشون داده میتونه بدتر بشه، همیشه.
Repost from متناقضنما
فردا هجدهم بهمن است. یک ماه پیش از فردا، هزاران نفر، بی آنکه بدانند، برای آخرین بار از خواب بیدار شدند، برای آخرین بار صبحانه خوردند، برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند، برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند، برای آخرین بار کار کردند، برای آخرین بار آهنگ گوش دادند، برای آخرین بار رویا بافتند، برای آخرین بار لباسی را پوشیدند، برای آخرین بار به پدر خود نگاه کردند، برای آخرین بار خندیدند، برای آخرین بار بند کفشهای خود را بستند، برای آخرین بار گفتند:«نگران نباشید، مواظبم»، برای آخرین بار از در خانه بیرون رفتند، برای آخرین بار، مثل همیشه شجاع و شریف ماندند، برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند، برای آخرین بار عاشق ایران بودند، برای آخرین بار امید داشتند، برای آخرین بار ترسیدند اما پا پس نکشیدند، برای آخرین بار کمک کردند، برای آخرین بار کمک خواستند و برای آخرین بار زیستند؛ و دیگر هیچوقت بازنگشتند.
من از کسی دفاع نمیکنم و دنبال مقصرهم نمیگردم. ولی اینکه بگی یکی موندن رو بلد نیست یعنی داری تقصیرو میندازی گردن اون. رفتن اون هیچوقت بیدلیل نبوده.
اون رفت چون هیچوقت تورو کامل نشناخته بود، چون همه تصوارتش راجب تو اشتباه بودن. اون رفت چون روی واقعی تورو دید. تو هنوز تو اینه نگاه نکردی و تقصیرو میندازی گردن بقیه.
Repost from ستارهای که بلعیده شد.
نیاز دارم برم تو نقاشی ی دختربچه ی هفت ساله زندگی کنم. تو اون خونه ی نارنجی رنگ و پنجره های گردش. زندگی واقعی زیادی بی رنگ و نور شده.
صبر و انتظار روشنی در دلت میکارد،
اوضاع بر وفق مراد نیست اما می گذرد،
چه کسی داند که چه خواهد شد اما پایان را قطعی می دانم،
گریه کن، فریاد بزن اما بدان که پایانی در کار است.
