شازدهکوچولو
Kanalga Telegram’da o‘tish
نیاز به جایی داشت که وقایع روزش را تعریف کند و مطمئن شود آنچه بر او گذشته بیحاصل نبوده و دنیا پشت سرش پاک نمیشود. میشنوم: @B612massage_bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
261
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+67 kun
+630 kun
Postlar arxiv
260
Repost from 𝑴𝒆 , 𝒎𝒚𝒔𝒆𝒍𝒇 𝒂𝒏𝒅 𝒊
تو هیچ وقت نمیفهمی اون اتفاقاتی که برات مهم نبودن تا چه حد روت تاثیر گذاشتن؛ تا اینکه شب خوابشونو میبینی و گریه میکنی:)
260
داشتم فکر میکردم بهراستی بهر چه به این دنیا آمدهایم؟
موجودات بسیاری آمدهاند و رفتهاند و سالیان سال، طبیعت با نظم و قاعدهٔ همیشگیاش پابرجا بوده و هست. تا اینکه بشری متولد میشود و گمان میکند آمدنش نمیتواند از بهر هیچ باشد. تصمیم میگیرد دنیا را به جای بهتری بدل کند. میپندارد جهان، اینگونه که هست، کامل نیست و نیاز به تغییراتی دارد! از نظرش پوشش تنش کافی نیست، پس درخت را لخت میکند تا خود را بپوشاند.
از زیستن در غار به جایی میرسد که میخواهد زمینی از آنِ خود داشته باشد و حتی این هم برایش کافی نیست. جهان را تقسیم میکند و بعد میخواهد سهم خودش را گسترش دهد. پس میجنگد. پس از اولین تجربهٔ بهدستآوردن نتیجهٔ مطلوبش با جنگ، تبدیل به جنگجو میشود؛ تا جایی که با همهچیز و همهکس، حتی خودش، میجنگد.
و در تمام مدت گمان میکند آمده است جهان را و اوضاع را بهتر کند!
آیا بهراستی آمدهایم تا چیزها را بهتر کنیم؟ اصلاً آیا نیاز بود کاری انجام دهیم؟ و فقط کافی نبود چیزها را بدتر نکنیم تا جهان خوب بماند؟
و اولین بار کی فراموش کردیم که ممکن است چندی بعد، درختی باشیم که لختش کردیم؟ هیزمی باشیم که سوزاندیم؟ انسانی باشیم که رنجاندیم؟ و در قایقی باشیم که خود سوراخ کردیم؟
این جهان برای ما زیاده از حد بزرگ است یا کوچک؟ که تاب نمیآوریمش!
بامداد ششم آبانماه یکهزاروچهارصدوپنج خورشیدی _ من در کالبد انسانیام!260
+2
آدم باید یکی رو داشته باشه که خودشو بهخاطرش جمعوجور کنه، پولاشو پسانداز کنه، هدیه بخره، یه کارایی رو انجام نده، یه اخلاقایی رو ترک کنه، به خودش بیاد، انگیزه برای پیشرفت پیدا کنه، خودشو دوست داشته باشه و به زندگی جدیتر نگاه کنه.
260
Repost from N/a
بیدلیل شروع کردم به تماشای عکسهای گالری گوشیم؛ عکس درختها، کتابها، پیادهروهای شهر، گربهها، ماشینها، عروسکها، پنجرهها، گلها، غذاها، لیوانهای چای، رودها، آینهها، ابرها، دستها، بارون، شیرینیها، خوراکیها، اتوبوسها، جزوهها، آدمها، آدمها، آدمها و خاطرهها.
به عکس سیبزمینیهای در حال سرخ شدن نگاه کردم و لبخند زدم. سبزیهای پاکشده و خیسخورده رو تماشا کردم و لب گزیدم.
توی بعضی عکسها چشمهام از اشک میدرخشید و توی بعضیهاشون از شوق برق میزد. به لبخندها، اخمها و احساسات عزیزانم چشم دوختم و دلتنگی قلبم رو توی مشتش گرفت.
احساس عشق میکنم. زندگی توی رگهام غلیان میکنه و نمیتونم این شور رو نادیده بگیرم. تعجب میکنم که گاهی یادم میره که چقدر عاشقم. تعجب میکنم که گاهی صبرم میشکنه و بهجای تجربهٔ زندگی در رنج، منتظر مرگ لحظههام.
بندبند وجودم داره از عشق میلرزه. اشکهام چشمهام رو خیس کردن و توی اتاقی که همه خوابیدن، صدای نفسهای لرزون من میغلته.
من از خیلی چیزها میترسم.
من از خیلی چیزها رنج میبرم.
من از خیلی چیزها میخروشم.
من از خیلی چیزها میشکنم.
من از خیلی چیزها فرار میکنم.
اما میخوام یادم بمونه که من از خیلی چیزها جون میگیرم.
من از خیلی چیزها به وجد میآم.
من از خیلی چیزها دلگرم میشم.
من عاشق همهٔ این چیزهام، فقط گاهی متوجه این عشق نمیشم؛ چون قلبم هنوز برای درکشون بسیار کوچکه.
یاد جملهای از ایوان ایلیچ افتادم: «میخواهم زنده باشم. زنده.»
من هم میخوام پیش از مرگم، نمیرم. میخوام زنده باشم. زنده و عاشق.
