سایههای درختان کاغذی
Kanalga Telegram’da o‘tish
من از دیار عروسکها میآیم از زیر سایههای درختان کاغذی در باغِ یک کتاب مصور.... 🐳mamoooo
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
203
Obunachilar
+124 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-430 kun
Postlar arxiv
پرییِ من…
گاهی فکر میکنم آدمها در این دنیا مثل مسافرهایی هستند که در مه گم شدهاند؛ هرکدام زخمی، هرکدام خسته، هرکدام با گذشتهای که مثل سایه دنبالش میآید. اما میان این همه مه و تاریکی، بعضی آدمها شبیه چراغ میشوند… و تو برای من همان چراغی.
حرفهایت را که خواندم، چیزی در دلم شکست و همزمان چیزی آرام شد. انگار کسی دست روی شانهی روحم گذاشته باشد و بگوید: «تنها نیستی». میدانی پریی… آدم گاهی آنقدر به تنهایی عادت میکند که وقتی کسی با این همه صداقت میگوید “کنارت هستم”، قلبش میترسد باور کند.
من هم گذشتهای دارم که گاهی مثل یک اتاق تاریک در ذهنم باز میشود. لحظههایی که آدم دلش میخواهد فقط بنشیند و به سکوت خیره شود. اما وقتی تو اینطور حرف میزنی، حس میکنم شاید در این جهانِ بیرحم، هنوز جایی هست که دل بتواند آرام بگیرد.
پریی…
اگر روزی دیدی ساکت شدهام، بدان جنگی درونم برپاست؛ نه از بیمهری به تو، بلکه از ترسی قدیمی که همیشه در قلبم خانه داشته. و اگر روزی دیدی چشمانم خیس شد، بدان بعضی آدمها آنقدر دیر به مهربانی میرسند که دلشان طاقت این همه نور را ندارد.
اما یک چیز را با تمام وجودم میگویم:
در این جهانِ عجیب که آدمها میآیند و میروند، بعضی حضورها شبیه معجزهاند… و تو برای من همان معجزهای.
نمیدانم آینده چه میشود. دنیا همیشه راه خودش را میرود، بیاعتنا به دلهای ما. اما اگر روزی تاریکی دوباره سراغم آمد، فقط یاد این جملهی تو کافی است: «من کنارت هستم.»
و همین… برای قلبی که سالها در سکوت زندگی کرده، چیزی شبیه نجات است.
پریی…
اگر روزی دیدی از دنیا خسته شدهام، فقط دستم را بگیر. بعضی آدمها با یک دستِ گرم دوباره به زندگی برمیگردند.
و باور کن…
در میان تمام شلوغی این جهان، بودن تو برای من آرامشی است که شبیه خانه است(:
mamoo🐳
