uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

وادی عدم

وادی عدم

Kanalga Telegram’da o‘tish

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
210
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
از غم هستی چو رستم غمگسار آمد بدست چون گسستم رشتهٔ اغیار یار آمد بدست خود چو رفتم از میان دیدم هم او را در کنار نقش خود چون شستم آن زیبا نگار آمد بدست بهر آن جانِ جهان دادم جهانی جان به‌جان جان چو دادم در رهش جان بیشمار آمد بدست در دلم جا کرد عشقش اختیار از من گرفت چون مرا از من برون کرد اختیار آمد بدست سرنهادم بر سرعشق از جهان پرداختم پا ز هر کاری کشیدم تا که کار آمد بدست عاقبت بین گشتم و از پیش کردم کار خویش آنچه در امسال می‌بایست پار آمد بدست جانم از عشق جوانی تازه شد پیرانه سر در خزان عمر بازم نوبهار آمد بدست نیش مژگان در دلم چندی به‌حسرت میشکست خار در دل کاشتم تا گلعذار آمد بدست آنچه میجوئید یاران در کتاب فلسفه فیض را از سنّت هشت و چهار آمد بدست فیض کاشانی وادی عدم

تلاقی بشکوهِ مه و معمایی تراکم همه‌ٔ رازهای دنیایی به هیچ سلسلهٔ خاکیان نمی‌مانی تو از کدامین دنیای تازه می‌آیی؟ عصیر دفتر حافظ؟ شراب شیرازی؟ چه هستی آخِر کاین گونه گرم و گیرایی؟ تو از قبیله‌ٔ سوزان آتشی شاید چنین که سرکش و پاک و بلندبالایی مرا به گردش صد قصّه می‌برد چشمت تو کیستی؟ ز پری‌های داستان‌هایی؟ شعاع نوری بر تپه‌های روشن موج تو دختر فلقی و عروس دریایی نسیم سبزی از جلگه‌های تخدیری گل سپیدی بر آب‌های رؤیایی فروغْباری، خون نظیف خورشیدی شکوهمندی، روح بزرگ صحرایی تو مثل خنده‌ٔ گل، مثل خواب پروانه تو مثل آن‌چه که ناگفتنی‌ست، زیبایی چگونه سیر شود چشمم از تماشایت؟ که جاودانه‌ترین لحظه‌ٔ تماشایی حسین منزوی وادی عدم

برای سوخته دل، بستر و مزار یکیست تمشکِ ترشِ لب و تُنگِ زهرمار یکیست تفاوتی نکند اشک و بغض و هق هقِ ما مسیرِ چشمه و سیلاب و آبشار یکیست هنوز گُرده‌ی سهراب، سرخ مثل عقیق هنوز رسمِ پدر سوزِ روزگار یکیست هنوز طعنه به جان میخرد زلیخا و هنوز بر درِ کنعان امیدوار یکیست هزار بار دلم سوخت در غمی مبهم دلیلِ سوختنش هر هزار بار یکیست حرام باشد اگر بی وضو بغل گیرم که قوسِ پیکره‌ی برنو و دوتار یکیست شبی ترنج به بَر میکشد شبی حلاج شکایت از که کنیم ای رفیق؟!دار یکیست دو مصرع اند دو ابرو شکسته نستعلیق میانِ هر غزلی بیتِ شاهکار یکیست به دستِ آنکه نوازش شدیم، تیغ افتاد دلیل خون جگریِ من و انار یکیست! به دشنه کاریِ قلبم برس ادامه بده خدای هر دوی ما انتهای کار، یکیست حامد عسکری وادی عدم

“ تقصیر تو نبود: درباره شرم، بخش سوم “ برنامه رود قسمت پانزدهم استاد مجتبی شکوری پیشنهادهای مهمی برای انجام دادن: ۱- این عبارت را با سرگذشت خود ادامه دهید: "روزی روزگاری کودکی در خانه‌ای زندگی می‌کرد ..." ۲- یک نامه به کودک درونتان بنویسد... هرچه دل تنگتان میخواهد بنویسید.هرچه که باید میشنیده و نشنیده را به او بگویید.به این فکر کنید :به کودکی که سالهاست تنها رها شده چه باید گفت تا آرامش بگیرد؟رنجش را تصدیق کنید،ترسهایش را به رسمیت بشناسید،آنچه از سر گذرانده را با شفقت بازگو کنید،ببینیدش،آرامش کنید،هرچه شفقت در قلب مجروحتان هست به او بدهید.بعد از سالها قرار است خود را در کودکی ملاقات کنید.به خود،به کودکی خود چه خواهید نوشت؟ منبع: کتاب تقصیر تو نبود،نوشته بوِرلی انگل،ترجمه سروه ویسی،خدیجه نادری‌زاده،انتشارات ارجمند وادی عدم

خنده هایم دید و گفتا فارغی گویا ز غم گفتمش ما درد را با خنده کتمان میکنیم شیخ بهایی وادی عدم

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی‌خبر بمیرد در دردِ خودپرستی عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی؟ سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی کند سیاهی چندین درازدستی؟ در گوشهٔ سلامت مستور چون توان بود؟ تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی حافظ وادی عدم

همه شب در این خیالم که حدیث وصل جانان به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟! سعدی وادی عدم

هرکه از ساقی عشق تو چو من باده گرفت بی‌خود و بی‌خرد و بی‌خبر و حیران شد سالک راه تو بی‌ نام‌ و نشان اولیٰ‌تر در ره عشق تو با نام‌ و نشان نتوان شد عطار نیشابوری وادی عدم

🔫🔫
🔫🔫

آن کسی را که تو می‌جویی کِی خیالِ تو به‌ سَر دارد؟ بس کن این ناله و زاری را بس کن او یار دگر دارد... فروغ فرخزاد وادی عدم

با دردِ خستگانت درمان چه کار دارد؟ با وصلِ کشتگانت هجران چه کار دارد؟ با محنتِ فراقت راحت چه رخ نماید؟ با دردِ اشتیاقت درمان چه کار دارد؟ گر در دلم خیالت ناید، عجب نباشد در دوزخ پر آتش، رضوان چه کار دارد؟ سودای تو نگنجد اندر دلی که جان است در خانهٔ طفیلی مهمان چه کار دارد؟ دل را خوش است با جان گر زآنِ توست، یارا بی‌روی تو دل من با جان چه کار دارد؟ بر بوی وصلت، ای جان، دل بر در تو مانده است ورنه فتاده در خاک چندان چه کار دارد؟ با عشق توست جان را صد سِرِّ سَر نهفته لیکن دل عراقی با جان چه کار دارد؟ عراقی وادی عدم