uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

چیزی به ذهنم نمیرسه

چیزی به ذهنم نمیرسه

Kanalga Telegram’da o‘tish

۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
266
Obunachilar
+224 soatlar
+57 kun
+1030 kun
Postlar arxiv
برای بیست و نهمِ شهریور؛ برای نیکا.
برای بیست و نهمِ شهریور؛ برای نیکا.

بله؛ انسان‌ها باید از یکدیگر در برابر هیولاها‌ی دهشتناک محافظت نمایند، نه اینکه‌ خودشان برای یکدیگر هیولاهایی دهشتناک باشند.

پوست ساخته‌ی برادران ارک، فیلمِ ایرانیِ مورد علاقه‌‌ام است. امروز آن را برای پنجمین‌بار دیدم. بیژنی از آن تعریف کرد و طوری مفتخر شدم که گویی من کارگردانِ فیلم هستم. موسیقیِ آن هم ساخته‌ی بامداد افشار است و از آن شنیدنی‌ها کم ندارد. از فیلم‌های کمتر دیده شده‌ای‌ست که لایک‌هایش در یوتیوب به هزار هم نرسیده‌ است. تماشا کنید.. این شاهکار را تماشا کنید.

به ابرهای اردبیل سلام می‌کنم.
به ابرهای اردبیل سلام می‌کنم.

بلند بگو. شاید ستاره حرفِ تو را در گوشِ ماه زمزمه کرد.

انگار این خیال رو به باد نمیشه نگی، من رو به باد نمیشه ندی.

صدسال تنهایی را می‌خوانم. نامِ پدر، خوزه آرکادیو بوئندیا است. نام پسرِ اولش خوزه آرکادیو و نام پسرِ دومش آئورلیانو است. نام نوه‌ی اولش آرکادیو و نام نوه‌ی دومش آئورلیانو و نام نوه‌ی سومش خوزه آرکادیو است. درود به روحت گابریل گارسیا.

در بخشِ موسیقی‌های اینجا بودم. انتخاب رندوم را زدم و اولین چیزی که پلی شد این بود. گاهی موسیقی تسکین‌دهنده نیست، وصف‌کننده است.

0:36 And when I'm back in Chicago, I feel it. Another version of me, I was in it. I wave goodbye to the end of beginning.

امروز از آن روزهاست که از وقتی چشم باز کردم دلم می‌خواهد خودم را مثل یک کاغذ مچاله کنم و بندازم گوشه‌ی اتاق. وجود داشته باشم اما ناپیدا.

سال‌ها بعد هنگامی که کلنل آئورلیانو بوئندیا روبه‌روی سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند، ایستاده بود، عصرِ یک روز در سال‌های گذشته را به‌یاد آورد که پدرش او را برای کشفِ یخ برده بود. _بندِ اولِ صد‌سال‌تنهایی، گابریل گارسیا مارکز.

می‌دانستم او کشته خواهد شد. او زیبا بود در عصرِ زشتی‌ها، زلال در عصرِ پلشتی‌ها، انسان در عصرِ آدمکشان. لعلی نایاب بود میانِ تلی از خزف، زنی بود اصیل میانِ انبوهی از زنان مصنوعی! می‌دانستم او کشته خواهد شد. زیرا چشمانِ او روشن بود چون دو رودِ یاقوت. موهایش دراز بود چون شب‌های بغداد. این سرزمین، این همه سبزی را، نقشِ هزاران نخل را در چشمانِ او تاب نیاورد. _نزار قبانی. برای بیست و پنجم شهریورماه.

این شعرهای عاشقانه را برای چه کسی با بهترین خطِ جهان می‌نویسی؟ برای چه کسی صفحه‌ی نوی دفترت را باز می‌کنی؟ خودکارت را تعویض می‌کنی تا در نامه‌ی چه کسی جوهر پخش نشود؟ معشوقی در خیالاتت؟

0:50 تابستانِ امسال به همین‌شکل بود. با لایه‌ای تار که همه‌چیز را گُنگ‌تر می‌کرد. نمی‌دانستم چه می‌کنم و فقط منتظر بودم همه چیز بگذرد. حالا می‌پرسم: گذشت و به چه ختم شد؟

کاش می‌شد تلفنم را جایی خاک کنم و بعد به کیلومترها دورتر از آن پناه ببرم.

با کسی درباره‌ی کارتیر تانک حرف می‌زدم. گفتم اصلِ آن اصولاً چهارهزار دلار است، باید به های‌کپی قانع شویم که آن هم ده میلیون‌تومان خرج بر می‌دارد. گفت الحمدلله پولِ های‌کپی را هم نداریم؛ نمی‌دانم بر این وضع باید خندید یا گریست.