چیزی به ذهنم نمیرسه
Kanalga Telegram’da o‘tish
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
264
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+37 kun
+830 kun
Postlar arxiv
اصولا از پادکستها لذت نمیبرم. هرمرتبه امتحانشان کردم فهمیدم که هیجانِ زیادِ نفراتی در موضوعی برایم غیرِقابلِ تحمل است. خندههای بلند و مداوم را هم نمیتوانم بشنوم. امروز پادکستی را دیدم که به تازگی در یوتیوب آپلود شده بود. دو فردِ مشهور که احتمالاً شما نمیشناسیدشان نشستهاند وسطِ جنگل و از جزئیاتِ زندگیشان حرف میزنند. بسیار واقعی میخندند و بسیار واقعی به فکر فرو میروند؛ بی هیچچیزِ نمایشیای. پیشنهاد میکنم:
Bigezmoge in nature. Ep1
هربار inglourious basterds را میبینم، بیشتر از بارِ قبل از آن لذت میبرم. این بیشک از خصلتهای آثارِ تارانتینو است.
نمیتوانیم. نمیتوانیم بعضی چیزها را درست کنیم. چه با کنار آمدن و چه با بحث. چه با صحبت و چه با جیغ و داد. چه با لبخندی ملیح و چه با هایهایِ گریه. نمیتوانیم درست کنیم.
بله. بگو. ادامه هم بده. من از شنیدنِ حرفهای آدمها خوشم میآید. چه بهتر اگر آن حرفها، از سرِ ریا نباشد.
جای خالیِ سلوچ را شروع میکنم. غمِ نمناکِ دولتآبادی در این روزها طلبیدنیست. بگذار حداقل حالا که در فراقِ تو غرقم، یک نفر با من غمگین باشد؛ که گویا آن نفر مِرگان است. مِرگانی که سلوچ به یکباره تنهایش گذاشتهست.
نمیشود. صفحهای را سی مرتبه میخوانم. خطی را شصت مرتبه. کلمهای را نود مرتبه. هرکار میکنم نمیشود. فعلا آناکارِنینا را به امانِ خدا رها میکنم. تا ببینم چه پیش آید.
چه اهمیتی دارد چند سالش بود؟ چه اهمیتی دارد پیر بود یا جوان؟ چه اهمیتی دارد بچهی کوچک داشت یا خیر؟ مهم این است که او رفته. رفته و نخواهد برگشت.
داشتم میگفتم. یک آهنگساز دوران را با آهنگهایی که ساخته است میشناسد، فلان آهنگ را زمانی ساخته است که فلانی فلانطور بود. یا یک شنونده با فلان آهنگ یادِ فلان دوران میافتد. من با کتابها اینجورم. نمایش در ایرانِ بیضایی را حتی نمیتوانم دست بزنم، زیرا در بدترین شرایطِ خانه بودیم و من به سختی خریدمش. بازش که میکنم دلم میگیرد. دو روز قبل از اینکه آناکارِنینا را بگیرم، آقا رفت بیمارستان و یک هفته بعد از پیشِ ما رفت. عجیب آنکه تولستوی در 1878 کتابی نوشت که کسی در 2025 با آن یادِ مرگِ کسی دیگر بیفتد. حال قرار است از صفحهی بیست و دو ادامه دهم.
من چقدر برای تو گریه کنم؟ آمدی و خوابیدی روی مبلِ روبهروی تختم. میانهی شب هردقیقه بیدار میشدم و میآمدم ببینم نفس میکشی یا نه. من چقدر برای تو گریه کنم؟ گفتی اکسیژنِ دستگاه را زیادتر کنم. دستگاه را برایت آوردم. ذرهای از خون انگشتت را روی آن چکاندیم. اکسیژنِ خونت آنقدر کم بود که دستگاه مدام ارور میداد. من چقدر برای تو گریه کنم؟ گفتند سلمانی بیاوریم مرتبت کنند. گفتی ریشهایم را بلند کردهام در اعلامیه حزباللهی بیفتم و خندیدی. خندیدی و گفتی برایت جوکی بگویم. گفتم و خندیدی. باز خندیدی. من چقدر برای تو گریه کنم؟ پاهایت را لای پارچههای کفن دیدم. یکوجب نمیشد. پدرم پیشانیات را بوسید و گفت یک لیوان آب داری؟ هی، یک لیوان آب داری؟ من چقدر برای تو گریه کنم؟ جمع شدیم، دورانی که خوب بودی و من کودکتر، خیلی کودکتر. دومینو چیدیم و دور تا دورِ خانه را پر کردیم. پرتقالی پرت کردی میانِ دومینوها و گفتی از دستم افتاد. با آبنبات همهمان را راضی کردی گریه نکنیم. من چقدر برای تو گریه کنم؟ گفتی بیا و این پماد را برایم بزن، فقط سرد است، اگر پریدم نترس. پماد را زدم روی دستانم و کشیدم روی استخوانهای بیرونزدهی کمرت. میلرزیدی، میلرزیدی، گریه کردی. من چقدر برای تو گریه کنم؟ دمِ اذانِ مغرب بلند شدی و نشستی روی تخت. دستانت را بلند کردی و گفتی خدایا تمامش کن. بلند بلند اشهدت را گفتی و گفتی تمامش کن، تمامش کن، تمامش کن. من چقدر برای تو گریه کنم؟ برای قابِ سرِ قبر عکسی نداشتند. میگفتند من و تو مثلِ همایم. یک عکسِ درست و حسابی نداریم. در تمامِ عکسهایمان با هم شکلک درآوردهایم. پسرها تمامِ عکسهایی که داشتند را گشتند، یا چشمک زدی بودی و یا زبانت بیرون بود. بابا کوبید روی پایش و گفت الحق که این دو شبیهاند. من چقدر برای تو گریه کنم؟ گفتی یک لیوان آب داری؟ هی، یک لیوان آب داری؟ رفتم و آوردم. گفتی رنگت پریده. گفتم خوب نیستم. گفتی برای خوب بودن باید تنها بود، باید رفت جایی در طبیعت و دور از آدمها. من چقدر برای تو گریه کنم؟ بالشتی پرت کردی وسطِ خانه و زدی شبکهی مستند. نشستی به دیدنِ گراز و گرگ و گوزن. در بیمارستان گفتی از اینترنت میشود مستند پیدا کرد؟ برایت دانلود کردم. میانِ دیدنش مدام میپرسیدی صدا اذیت نمیکند؟ اذیت نیستید؟ کم نکنم؟ من چقدر برای تو گریه کنم؟ رفته بودم خانهی آنها. آمدم. گفتم تلفنم را میبرم، چیزی خواستی زنگ بزن. آب بیاورم؟ چای بیاورم؟ گفتی نگران نباش و برو. اگر بخواهم بمیرم خبرت میکنم، و خندیدی. من چقدر برای تو گریه کنم؟ من چقدر از تو بگویم؟ چقدر؟
حتی اگر در تمامِ هفته دو دقیقه زمان هم برای خود کنار گذاشته باشم، ترجیح میدهم آن دو دقیقه را صرفِ نوشتن از تو کنم.
