چیزی به ذهنم نمیرسه
Kanalga Telegram’da o‘tish
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
264
Obunachilar
+224 soatlar
+37 kun
+630 kun
Postlar arxiv
"من نمیتونم برای کسی، خصوصاً برای مردی، احترام قائل باشم که یکسری کار انجام میده فقط برای اینکه من رو خوشحال کنه. من دوست دارم از سرِ اعتقاد به درست بودنشون این کارها رو انجام بده. من دوستی دارم که هربار همدیگه رو میبینیم میبوسدم و هیچ منظوری هم نداره، بوسههاش بیمعنیاند. همه رو میبوسه. درست نقطهٔ مقابل تو. تو هیچ تماسی با هیچکس نداری و اون با همه داره. هر دوی شما به یک اندازه مریضید."
بله!! قدرتِ زنان! بهعمرم اینقدر سرشار نبودهام از این قدرت اسرارآمیز. مردها جوکی بیش نیستند. ما از نظرِ جسمانی ضعیفایم، در استفاده از چیزها درماندهایم. هنوز، حتی امروز. ولی ما از آنها قویتریم. ما میتوانیم ظلم آنها را تاب بیاوریم. آنها تحمل ظلم ما را ندارند.
_کلکسیونر؛ نوشتهی جان فاولز.
به ترجمهی پیمان خاکسار.
در بازیِ roots از کمپانیِ rusty lake همهچیز از همین موسیقی شروع میشود. سازها را به شما میدهد، با نتهایی که باید بزنید. دستتان را میگذارید روی نتها و خودتان موسیقیاش را میسازید. موسیقیای که موجب میشود اتفاقاتِ ناگوارِ بازی تازه به راه بیفتند.
تا قبل از اضافه شدنِ پیانو، هر ساز فقط دو نت را میزند. پیوسته. پس از آن هم همین است. دو نت را تکرار میکنند، تکرار، تکرار. آهنگ خاص است، چراکه شما خودتان آن را ساختهاید و حالا خودتان نیز به آن گوش میدهید.
سرِ بازارِ دیدارت، منم از جان خریدارت...
چنت آرم به بازارت، کنم حیران زلیخا را.
او ابراهیم شریف زاده است، با عمامهی سفید و تمیزش. دیوارِ کاهیِ پشت سرش که از سادگی دارد به خود میلرزد. چروکِ گوشهی چشمهایش که وقتی میخندد میآیند و قایمکی سلام میکنند، سریع هم غیب میشوند. او صدای خراسان بود. صدای موسیقیِ نواحی. که نشانِ درجه یکِ هنری گرفت. با این وجود، در پایانِ عمر از بیپولی مرده میشست و وقتی اهالیِ مثلاً هنری شنیدند به مردهشویی مشغول است، تصمیم گرفتند نشان را از او پس بگیرند. در یکی از آخرین ویدیوهایش میگوید: نشان و اینها که به آدم کمکی نمیکند. اگر من هنرمندم، حقم نیست آخر عمری مرده بشورم. بله، حقش نبود.
"چند لحظهای از توصیفِ سادگیِ دوست داشتنی و مهربانانهی او و درگذشتنش در نهایتِ فقر دور شویم. به تازگی در پایانِ متونی که به ظلم ختم میشوند، حتی نمیدانم دربارهی ایران چه بنویسم. چگونه تمامش کنم؟ چگونه بگویم شریف زاده، پیرمردِ مهربانِ ذاتاً هنرمند، در پایانِ هفتاد سالگیاش صبح تا شب در غسالخانه بود تا دو تومن بیشتر دربیاورد؟ یادم رفته. یادم رفته چگونه میتوان همچین چیزی را توصیف کرد. پس متن را اینگونه تمام میکنم."
بله، این بود کاری که با ابراهیم کردند.
جی.پی. یک روز گفت فقرای درستکار همان ثروتمندان وقیحاند منهای پول. فقر مجبورشان میکند غرور و خصایل خوب را در چیزهایی بهجز پول جستوجو کنند. ولی وقتی دستشان به پول میرسد نمیدانند با آن چه کنند. کلِ فضایل قدیمی را، که در واقع فضایل واقعی نبودهاند، از یاد میبرند. فکر میکنند تنها فضیلتْ پولِ بیشتر درآوردن و خرج کردن است.
_کلکسیونر؛ نوشتهی جان فاولز.
به ترجمهی پیمان خاکسار.
اولین باری که این را شنیدم، اسدی را نمیشناختم. تنها نامش را به عنوانِ آهنگسازِ برخی از ترانههای عرفان "خوانندهی رپِ فارسی" دیده بودم. فکر میکنم چهار یا پنج سال قبل، رفتم و سری زدم به ساندکلاودِ اسدی و این معجزه را پیدا کردم. اولین بار که گوشش دادم فقط از خودم پرسیدم: چطور ممکن است؟ چطور میشود؟ چطور همچین چیزی به وجود آمده؟ حالا اما، نمیدانم برای شما همانقدر خاص باشد یا خیر. اما دربهای باورنکردنیای را از موسیقی به روی گوشهای من باز کرد. لذتی را در ذهن و روحِ من برانگیخت، که هیچ خوانندهای نمیتوانست اینکار را کند. تمامِ این آلبوم نیز همینطور خاص و وصفناکردنی است. اما این اثرِ پرچمدار، واقعا چیزِ دیگریست.
مجدداً، اگر قصد دارید obsession را ببینید، متنِ زیر حاویِ اسپویل است.
جملهی زیر را جایی خواندم و چقدر هم جملهی درستی بود.
اینکه: آقاپسر ویلنِ اصلیِ این ماجراست.
اوست که باعثِ گرفتاریِ دخترخانم میشود. باعثِ مرگِ دوستانش میشود. "حالا حداقل آن دوستش با آرزوی کلی پول، چند لحظهی آخرِعمرش را شاد بود." باعثِ کشیده شدنِ پای همهی اطرافیانش به این کثافات میشود و مهمتر از همه، اگر در پایان فقط کمی دیرتر دخترخانم به خودش میآمد، باعثِ مرگِ او نیز میشد. من از ابتدا هم گفتم که او را بابتِ آرزویش ملامت نمیکنم زیرا با مکانیزمِ آن وسیله آشنایی نداشت "که اگر داشت قطعا آرزوی پول میکرد"؛ اما وقتی کسی به پایِ تو افتاده است و میگوید آقا، بخاطرِ تو من دارم از درون خورده میشوم، برای رضای خدا بیا و مرا فقط بکش و تو میگویی: یعنی بودن با من انقدر بد است؟ باعث میشوی نهتنها ویلن باشی بلکه بگوئیم خب، خداروشکر که در پایان کف بالا آوردی.
1:58
دقیقا لحظهای که خیال میکنیم همهچیز تمام شده است، همهچیز در حالِ شروع شدن است.
این چند وقته نشستهام و به پروردگار فکر میکنم. فکر نکنم دیگر اعتقادی به او داشته باشم. فقط به خودم فکر نمیکنم، به میلیونها نفری فکر میکنم که طی جنگ احتمالاً زندگیای داشتهاند شبیه الآنِ من. آن فرانکها. و کُل تاریخ. البته هنوز کمی اعتقاد دارم. ولی خیلی دور است، خیلی سرد، خیلی حسابگر. میبینم که باید جوری زندگی کنیم انگار وجود ندارد. دعا و پرستش و سرود خواندن، همه و همه پوچ و بیثمرند. دارم سعی میکنم توضیح دهم چرا قصد دارم از اصولم تخطی کنم (هرگز متوصل نشدن به خشونت). هنوز هم به این اصل پایبندم ولی این را هم فهمیدهام که برای زنده ماندن گاهی باید اصول را نادیده گرفت. اعتمادِ بیپشتوانه به اقبال و مشیتِ الهی و لطفِ خدا فایده ندارد. باید خودت دست به عمل بزنی، باید بجنگی. حسم این است که به خود زحمتِ مداخله نمیدهد. میگذارد رنج بکشیم. اگر برای آزادی دعا کنی شاید بابتِ خودِ فعل دعا کردن احساس آرامش کنی، شاید هم اتفاقات برحسب تصادف به ترتیبی بیفتند که نهایتاً به آزادی برسی. ولی او نمیشنود. هیچچیزِ انسانی مثل شنیدن یا دیدن یا دلسوزی یا دستگیری در خود ندارد. میخواهم بگویم شاید دنیا را پدید آورده باشد و قوانینِ بنیادی ماده و تکامل را. ولی نمیتواند به تکتکِ افراد توجه کند. طرح ریخته بعضی خوشبخت باشند، بعضی بدبخت، بعضی خوشاقبال، بعضی بداقبال. نمیداند کی بدبخت است و کی نیست، اهمیتی هم برایش ندارد. پس واقعاً وجود ندارد.
_کلکسیونر؛ نوشتهی جان فاولز.
به ترجمهی پیمان خاکسار.
اینکه آفتاب در چشمم بخورد، بهتر از آن است که فقط بنشینم در ماشین و هِلِک و هِلِک روانهی جادهای گرم و ترکخورده شوم. آفتاب که برود در چشمم، خورشید که خودنمایی کند، یعنی حداقل یکی در این آسمان هنوز زنده است و احساسِ زندگانی میکند.
صبح بخیر
فرهاد میگفت مطلقاً مایل نیستم تحتِ هیچ شرایطی از خون برای زنده ماندن استفاده کنم.
حوالیِ ساعت سه یا چهار ما هندزفریها، ایرپادها و هدفونها میگذاریم در گوشهایمان. با صدای بلند. در حالِ گوش دادن و زمزمه کردنِ where is my mind. چهکار کردید؟ جانِ من؟ چه کردید که بچههایی که در کودکی مکبّرِ مسجد بودند الان تمامِ زورشان را میزنند تا فقط اذان صبح را نشنوند. من نگاه میکنم. کوههای روبهرویم را. صحرای خشک را. میگویم میبینی؟ ایران خوب است. حتی وقتی بد است. کوهها را میبینی؟ همهجای دنیا کوه دارد. ما همه میرویم. اینطور نیست؟ ما همه یک روز میرویم. ایران آنگاه یک بدِ خوبِ تنهاست. مجیدِ مجیدی در آن فیلمِ مدرسهی کوچک شبها نهجالبلاغه را بغل میکرد و زار زار گریه میکرد. الان هم همین است. فقط در تمامِ کتب، ایرانی سرش را بالا گرفته که ما چندان نمیشناسیمش. ایرانی که زنانِ محصلش در ج.ا بیشتر از پهلویاند؛ و این حرفها. به من بگو، چه کسی حوصلهی سیاست دارد؟
من فقط میخواهم همین کوهها را نگاه کنم. فصلش فرقی ندارد. ایرانِ چهار فصل؟ خیر، ایران مدام زمستان است. حتی با اینکه این روزها همه از گرما خستهایم. چقدر شاعرانه بازی؟ چقدر جملاتِ قصار؟ چه باید بگویم؟ واقعا چقدر؟ حتی دیگر نمیدانم این نوشتهها باکیفیت هستند یا خیر. خیر. انشاءالله که خیر است. بس کنیم. فقط همگی بس کنیم و یک، ایرپاد را بیشتر در گوشِ عزیزمان فشار بدهیم، دو هم همانکه فرهاد میگفت.
اَرمان نوشتهی امانوئل بُوو به ترجمهی قاسم مومنی از نشرِ ماهی تمام شد، و میروم سراغِ کلکسیونر اثرِ جان فاولز به ترجمهی پیمان خاکسار از نشرِ چشمه.
اما؛
اشتباه کردم. باید این را پذیرفت. اما، چرا داستانی صدوبیست صفحهای باید شصت صفحهاش فقط توصیف باشد؟ نیمهی نخست افتضاح بود. واقعا بد. و نیمهی دوم عالی بود. نمیدانم چرا. گویی نویسنده تازه یخش آب شده بود. و اَرمان واقعا دربارهی خیانت بود. خیانتی که سرِ وسوسهای چند لحظهای شکل میگیرد و مرد حتی احساسِ پشیمانی هم نمیکند. مردی که پیشتر فقیر بوده و تمامِ داراییِ کنونیاش را از یک زن دارد و به همان زن نیز خیانت میکند. امانوئل حتی قبحِ خیانت را بدتر هم میکند و خانمی که اَرمان با او به همسرش خیانت کرده را یکبار هم 'زن' خطاب نمیکند. برای معرفیِ او تنها از کلمهی 'بچه' استفاده میکند. و حتی خودِ اَرمان میگوید:
صندلیام را باز هم نزدیکتر بردم. دلم میخواست آهسته با او حرف بزنم، به او نزدیک باشم تا فقط کمی شبیهِ زنهای دیگر شود، تا به او بیاموزم چطور بزرگ شود. اما ساکت ماندم. نمیتوانست تمامِ دوستیای را که نسبت به او حس میکردم بفهمد. برایش مردی بودم که بی آنکه بداند انتظارش را میکشید "چه اعتماد به نفسی آقا اَرمان؛ ماشاءالله"، برای او مردی بودم که روزی باید میآمد و احساساتِ تازهای در او برمیخاست.
و امانوئل حتی توصیفاتِ بدنِ آن بچه را دقیقتر هم میکند. که بدانیم اَرمان در آن لحظه به هیچ چیزی جز مفهومِ بدن فکر هم نمیکرد. اَرمان میگوید: در حرکتی نیمهارادی، دو دستِ بههمپیوستهاش را گرفتم، آرزو داشتم از هم باز شوند، که فقط یکیشان را داشته باشم، تا از دستِ من کوچکتر باشد، تا بتوانم کفِ دستش را نوازش کنم.
و هزار و یک توصیفِ دیگر که در این شصت صفحهی دوم جای گرفتهاند. خلاصه اینکه، انگار دو کتابِ جُدا را میخوانیم. قسمتِ اولیه فقط زمینهچینی، مقدمه، توصیف، توضیح و قسمتِ دوم، تازه شروعِ داستان. نهایتاً؛ خواندنش جالب بود؟ بله.
