چیزی به ذهنم نمیرسه
Kanalga Telegram’da o‘tish
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
265
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+37 kun
+830 kun
Postlar arxiv
حالِ او خوب نشد. دیگر حتی شبیهِ آدم هم نیست. حدوداً بیستکیلو گوشت است با دو چشمِ پر از قِی و دو لبِ ترکخورده و دماغی قلمی و موهایی که از سفیدی یخ زدهاند. هیچ چیزِ دیگرش شبیه آدم نیست. از وسط تا میشود. پاهایش راه نمیروند و دستهایش آنقدر کج شدهاند که امروز نتوانست با من دست بدهد و فقط دستِ مچالهاش را روی دستم گذاشت. بعد با صداهایی نامفهوم که وجودشان به وجودِ دستگاهِ اکسیژن متکیست، حالم را پرسید و من گفتم خوبم، خوبم آقا. مرگ برای ما چیزی علنیست؛ و برای او نیز. فقط نمیدانم چرا مرگ قبل از آنکه کسی را ببرد، با او اینکار را میکند؟ چرا این بلا را سرش میآورد و به یکباره راحتش نمیکند؟ میخواستم توی صورتش بگویم خوب شو و به من ثابت کن معجزه هنوز وجود دارد. اما اگر مرگ را بچشد، من اطمینان دارم راحتتر خواهد بود. شاید آنجا افرادی که دوستش دارند بیشتر از یکی دونفر باشند.
النا امروز گفت: لطفا تا وقتی که پیر بشیم اینجا بمون.
افتخارِ بزرگیست که آدمها دوستت داشته باشند، البته اگر مدام از تمام شدنِ چیزی نترسی؛ که من میترسم.
من میدانم که هستی. میدانم چرا اینطور شدی. رفتارهایت را میبینم با اینها، با خودم. میدانم تنها منتظرِ حرکتی از من هستی تا بلافاصله یک مشت بخوابانی توی صورتم. میدانم. پس لطفا وقتی به خوابم میآیی، انقدر آرام و مهربان و متین نباش. من مغزم تاب برمیدارد.
نمیدانم چیست. چیست که مرا موجب میدارد هر خط را سیبار بنویسم و سیبار پاک کنم. نمیدانم چیست. اما هرچه که هست، بیشک خوب نیست. این روزها روزهای خوبی نیستند.
کاش وقتی به من خبر بدهید که کاری از دستم بربیاید. حالا که اینجا هستم و دستم به جایی بند نیست، دیگر چه اهمیتی دارد چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟ وقتی بگوئید که بتوانم جلوی وقوعِ چیزی مرگبار را بگیرم. حالا که رخ داده، دیگر چه خبری؟ چه وقوعی؟ چه حادثهای؟
1:12
ای شرقیِ غمگین؛ تو مثلِ کوهِ نوری.
نزار خورشیدمون بمیره.
تو مثلِ روز پاکی؛ مثلِ دریا مغروری.
نزار خاموشی جون بگیره.
سروتهِ هرچه مینویسم به تو وصل میشود. این مدت را لطفا، دست از سرِ من بردار و برو. هر که هستی، هستی؛ اما به شکلی که در فکرِ من هستی، نباش. این روزها من دلگیرم، این روزها که گذشت برگرد. حالا اما ذهن مرا، نوشتههای مرا و خانه و زندگیِ مرا ول کن و برو.
من اگر میدانستم در کدام خاطرهی تو هنوز نقشی رنگین دارم، خودم را به یادت میانداختم.
